دوباره ساکت شد و به فکر فرو رفت ولی سکوتش دیری نپائید. ناگهان سر چرخاند و به شهیاد نگاه کرد:

-          آقای شهیاد! این آقایی که گفتین ... صاحب برجِ چی بود؟ ... اون واقعا لیلا رو دوست داره؟

-         بابا! این چه حرفیه؟ اون فقط می خواست، سیروس رو بترسونه! (رو به شهیاد، اخم کرد) میشه بجای این حرفا، بقیه ی قصه تونو تعریف کنید.

-         باشه.بقیه قصه!

آه بلندی کشید. سرش را پائین انداخت و چنگی به موهایش زد:

-        اما بقیه ی اون چیزی جز بدبختی نداره ... دعواهای تمام نشدنی، اعتیاد، خماری، بی پولی، خونه به دوشی و ... ورشکستگی و خودکشی پدرم آه ... پدر عزیز من! تکیه گاه و پشت و پناه من! ... پیرمرد، قبل از خودکشی، حساب همه ی طلبکاراشو تسویه کرد. آپارتمان و مغازه ای برام خرید تا بعدِ اون، تو زندگی درنمونم ... برای مادرمم، همه چیز گذاشت و رفت. ... رفت و ما رو تنها گذاشت ... مادر جونمم، بعد اون عمر زیادی نکرد. مریض شد و افتاد تو بستر و به دو سال نکشید که فوت کرد ... راستش! همه ی سال های بعد اونا رو، در حسرت گذروندم. حسرت اینکه پسر خوبی براشون نبودم. حسرت اینکه هیچ کاری براشون نکردم.  حسرت اینکه ... (صدایش شکست و سکوت کرد) ... البته، وسط گرداب بدبختی ها هم، شادی های بزرگی داشتم که قدر ندونستم. بهرادم به دنیا آمد. پسرک تنهام! ... و لیلام (چشم هایش برق زد) لیلایی که حالا داشت مدرسه می رفت و روز بروز قد می کشید و همونجوری که بزرگ می شد، جای خالی همه رو برام پر می کرد. جای پدر، جای مادر ... و بقیه شو هم که می دونین. برادرای پست طاهرخانی پیدا شدن و به روز سیاه نشوندنم. آخرشم، مجبور به فرار شدم و بچه هامو تو دستای بی رحم اونا تنها گذاشتم ...

-         غصه نخورین آقا! حالا که همه ی بدبختیا تموم شده و ...

-        نه، سعیده خانم! هنوز تموم نشده ... با این چیزایی که دیدم، تموم نشده. هر چند که فکر می کردم تموم شده ولی هنوز تموم نشده! ... من، توی غربت سخت کار کردم و یواش یواش و خرده خرده، پولِ طلبکارامو براشون فرستادم (نگاه ناباورانه ی لیلا را دید) باور کن دخترم. خوشبختانه، تو کانادا، دوست خوبی پیدا کردم که وکیل بود و خودش ترتیب پرداخت ها رو می داد. پول رو می فرستاد و رسید می گرفت. تموم رسیدها رو هم می برد سفارت و تائیدش می کرد.

-         سیروس یا مامان، خبر دارن که بدهی ها تو دادی؟

-         نه، تو ایران، هیچ کس خبر نداره.           

-         آه، الهی شکر! همه ش، می ترسیدم که بگیرنت و بندازنت زندون.

-         نه بابا! ولی با این چک های تو چیکار کنم؟

-         ناراحت چک ها نباش بابا. صاحب کارم، ترتیب پرداخت اونا رو داده...

-         همون آقایی که شهیاد می گفت: صاحب برجه و خواستگارته؟

-         باز شروع کردی بابا؟!

لیلا، به حالت قهر از پشت میز برخاست و به اتاقش رفت. پدرش می خواست به دنبال او برود که شهیاد، جلویش را گرفت:

-         جناب فرهی! دیروقته و همه خسته ن. بهتره که ما مردا از اینجا بریم، تا خانوما راحت باشن. برای صحبت کردن، وقت زیاده

با بلند شدن علی و کمال و بابک، سعیده هم، برخاست:

-         دخترها! منم میرم

کیف اش را برداشت و کنار کمال ایستاد:

-         بریم داداش!

مردها، به طرف در می رفتند که سارا، علی را صدا زد:

-         علی آقای استاد! شما، صبر کنید. یه چیزی رو جا گذاشتین!

و به فرح اشاره کرد:

-         یاللا! پاشو ... (به طرف او رفت) پاشو برو که می خوام، بخوابم!

چشمکی به رکسانا زد و او لبخندزنان، به کمک اش رفت:

-         خب راست میگه دیگه!

در طرفین فرح قرار گرفته و او را به سمت علی بردند و آن دو اولین نفراتی بودند که «شب بخیر» گفته و خداحافظی کردند. 

چند دقیقه بعد، چراغ های آپارتمان خاموش شد.

***

صبح زود، سارا، مشغول آماده کردن صبحانه بود که لیلا، وارد آشپزخانه شد و از او سراغ پدرش را گرفت:

-         بابا کوش؟

-         سلام خانوم! ... دیشب که علیا مخدره در خواب تشریف داشتین، با شهیاد رفت.  

-         وا، چرا اینجا نموند؟

-         چه می دونم. شاید رفت که زیرِ زبونه شهیادو بکشه و ته و توی خواستگار جدیدتو دربیاره!

-         سارا، شروع نکن که ...

-         اوهو، چِخِه!  

لیلا، حوصله ی بگو مگو نداشت. پشت میز نشست و گفت:

-         بیا زودتر بریم که دلم می خواد، کارو برج رو زودتر تموم کنم

سارا، دست از پاک کردن فنجان ها برداشت و خیره خیره، به او نگریست:

-         یعنی جدی جدی، اینقدر شهیاد رو دوست داری؟

جلو رفت و کنار او نشست:

-        لیلا! دیوونه! .... مالک برج «مهراس»بودن، می دونی یعنی چی؟ ... یعنی چند برابر شوهر یلدا! چند برابر انتظاری و شرکای پولدارش و ...

حالا که اینقدر ازت خوشش میاد، باشه، ارزونی خودت. اونو بذار جای کمال!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...