مهر دل - قسمت 10

ساعت 10:30 صبح. خيابان نفت، ساختمان يلدا، همسر جوان آقاي انتظاري در حالي كه يكي از جديدترين مانتوهاي ويژه اي را كه مخصوص او طراحي شده است را  بر تن دارد، از اتومبيل بنز پياده شده و به سمت درب ورودي مي رود. تلفن همراهش زنگ مي زند:

-            بله، بفرمائيد

صدايي كه از آن سوي خط به گوش مي رسد، او را دچار نگراني كرده ، از درب فاصله گرفته و به خيابان برمي گردد. با صداي سرد و خشن مي گويد:

-           مگه نگفتم با من تماس نگير، من خودم بهت زنگ مي زنم

لحظه اي گوش مي دهد:

-           مريضه؟ …. باشه امروز ميام خونه … آره ميام!

ديگر از چهره ي خندان لحظات قبل او خبري نيست، بدون توجه به احترام كاركنان به دفتر كارش مي رود. منشي جوان، از ورود ناگهاني يلدا، پريشان شده و  مكالمه تلفني اش را نيمه كاره گذاشته و تلفن را قطع مي كند. زن بي اعتنا به «سلام» دختر وارد اطاق خودش مي شود و با بستن درب، كيفش را بر روي ميز پرت كرده و با چنگي وحشيانه روسري اش را از سر مي كشد، نفس زنان و با رفتار عصبي دور مبلمان و ميز مي چرخد و به همه چيز لگد مي زند.

لحظاتي بعد، خسته و فرسوده خود را بر روي ميل مي افكند، فكر مي كند و شقيقه هايش را مالش مي دهد، بلند شده و به سمت پنجره مي رود. منشي، حضور آقاي آذرباد را اعلام مي كند و پاسخ او 5 دقيقه ديگر است. پشت ميزش مي نشيند و موهايش را مرتب و آرايش اش را تجديد مي كند. آذرباد وارد شده و سلام مي كند. يلدا، در سكوت به او خيره مي شود، مرد سنگيني نگاه را در مي يابد:

-         يلدا جان، چيزي شده؟

-          خانم انتظاري!… آقاي آذرباد چرا نميتوني يه كار را درست انجام بدي؟ چرا؟ ( صدايش اوج مي گيرد) چرا بلد نيستي يه بار هم كه شده، مثل آدم كار كني؟ … ( مي ايستد و به صورت مرد زل مي زند) مگه نگفتم امير! اين كار پسره رو تمومش كن!

امير كه متوحش شده، به درب اطاق اشاره مي كند و با صداي پستي پاسخ مي دهد:

-            يلدا جون، چي شده؟ باز اين زنيكه بهت زنگ زده؟

يلدا، مي نشيند و كينه توزانه مي گويد:

-           زنيكه تماس گرفته، ميگه اون بي پدر مريضه! خب چيكارش كنم،.. برين به درك!

مرد، لبخندي زده و سعي در آرام كردن او دارد:

-           اين كه اين همه ناراحتي نداره!( زن دوباره به او خيره مي شود) آره ديگه ، خب ميرم و حلش مي كنم، واي كه منو ترسوندي!

-           برو! برو و اين قضيه را تمومش كن امير، …. برو( دندان هايش را به هم مي فشارد) و تمومش كن!.

امير به سمت درب مي رود كه موضوعي را به خاطر مي آورد:

-           راستي، حالا كه خانم بكتاش براي خريدار برج دوپلين كار مي كنه، بهتره اخباري راجع به اين مرد مرموز كسب كنه!و … 

يلدا، آرام تر شده :

-           سارا! نه ، اون خيلي تو داره! بايد ليلا ازش حرف بكشه، برو به كارت برس من خودم اونا رو كنترل مي كنم!

آذرباد خارج شد و منشي ورود رئيس را اعلام كرد. انتظاري، داخل شد و گونه ي همسرش را بوسيد:

-          يلدا، عزيزم! من عجله دارم،

( يلدا او را بجاي خودش بر روي صندلي مي نشاند:

-          كجا عباس آقا؟!

و به ميز تكيه مي دهد) همه چي داره جور ميشه (مي خندد و زن را به طرف خودش مي كشد) ثمره ي برج دوپلين، دو تا زمين خيلي عاليه! يكي بر اتوبان همت، يكي ديگه بر بزرگراه حكيم! (او را در آغوش مي كشد) هردوتاش عاليه! مي خوام بدون شريك دو تا برج تك بسازم! شايد ديگه بعدش … (در فكر فرو مي رود) كار رو تعطيل كنم و بريم واسه زندگي

يلدا با خنده و ناز او را مي بوسد :

-         البته بايد زمين ها رو به نام من بخري كه واست شانس ميارم، مثل دوپلين!

انتظاري كه عاشق همسرش بود، با اخم گفت:

-         اين زمين ها را هم با عشق به تو تقديم مي كنم!

يلدا كه از به دست آوردن زمين هاي جديد خوشحال بود، با محبت و مهرباني، همسرش را روانه كرد. سفارش قهوه داد و پرسيد:

-            فري، برنامه ي امروز چيه؟

-           خانم، الان با رئيس بانك قرار دارين، بعدش هم با دوستاتون، خانم بكتاش و فرهي .

-          موجودي صندوق ات چقدره؟ 37 تا. خب، بيار بنويسم 3 مليون ورداري بري برا خودت لباس بخري، خسته شدم تو رو تو اين مانتو ديدم، بيار!

يلدا با خود فكر كرد:

-            اين دختره بايد راز دار باشه، كمي رسيدن بهتر از فضولي و زبون درازيه!

فريبا، با قهوه و برگ صندوق وارد شد. يلدا، با لبخند مجوز برداشت را امضاء كرد و به دختر گفت:

-            فري! يادت باشه كه تو اين شركت فقط تو براي من كار مي كني، اگر نيازي داشتي به خودم بگو و… … در مورد اين پاداش ها هم با كسي صحبت نكن!

منشي جوان با چهره ي مظلومي، دست هايش را درهم قفل كرد:

-            واي خانم! من همه چيزم از شماست. اگه شما نبودين وضع من و خواهر برادرام معلوم نبود!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...