مهر دل - قسمت 88

 

سارا، تکان سختی خورد. اشک به چشم آورد و با مهربانی موهای دوستش را که روی صورتش ریخته بود، کنار زد:

-          خر عاشق!

لیلا به طرف او برگشت. صورتش را روی بازوی او گذاشت و چشم هایش را بست:

-          خوشحالم که خواهر خوبی مثل تو دارم

ولی ناگهان سر بلند کرد و صاف نشست:

-          صبحونه رو بده که دیر شد!

-         حالا که اینقدر اصرار داری، صبحونه رو می بریم همونجا. برو لباس بپوش. تا تو حاضر بشی، من فلاسک و ظرف غذا رو آماده می کنم.    

یادداشتی برای رکسانا گذاشته و از خانه خارج شدند. هوای تازه و اندک نسیمی که از جانب شمال می وزید، هر دوی آنها را سر حال آورده بود. مثل همیشه، تا خیابان ولی عصر را پیاده رفتند واز آنجا سوار تاکسی شدند. به برج که رسیدند، تمام پنجره ها را باز کردند و پس از نوشیدن چای، مشغول کار شدند.

تقه ای به در خورد و به دنبال آن، صدایی شنیده شد:

-          می تونم بیام تو

لیلا به ساعتش نگاه کرد. 7.42 صبح بود. «بله بفرمائید» چرخید و با لبخند از کارآموز جوان استقبال کرد.

-         برای خودت چایی بریز و برو دم دست خانوم بکتاش!

پسر جوان «چشم»ی گفت و پس از پر کردن لیوانش، بی سر و صدا به طرف سارا رفت. آرام در کنار او ایستاد و به صفحه ی نمایشگر رایانه چشم دوخت.

-         صبحونه خوردی؟

-         بله خانوم! توی باغ خوردم.

-         اوهوم! با کی اومدی؟ با ...

-         با آقاشهیاد! منو رسوند اینجا و رفت ... ببخشید، می تونم یه چیزی بپرسم؟

-         بپرس ولی از زبونت زیاد کار نکش! چشاتو باز کن!

-         چشم! ... می خواستم بپرسم، این طرحی که دارین می زنین ...

-         اوهوم! ... چراغ پایه بلند اداری!        

به نشانه ی سکوت، مداد را لای دندان هایش گذاشت و بر روی کارش تمرکز نمود. ساعتی گذشت تا آن گاه که خسته شد. صندلی اش را کمی عقب کشید و دست هایش را به عقب سر برد و انگشت هایش را درهم گره کرد.

-         خب، نظرت چیه؟ خوبه یا نه؟

باز هم صندلی اش را عقب تر برد:

-         بیا جای من بشین!

این را گفت و از جا برخاست:

-         بقیه ی طرح های بخش اداری رو هم ببین. باید یکجا در موردش نظر بدی! ... حواستو جمع کن که یه موقع پاکش نکنی!

سپس لیلا را صدا زد:

-         ... مُردم از گشنگی! بیا یه چیزی بخوریم

با عجله و با کمی نان و پنیر، گرسنگی را فرو نشانده و لیوان چای در دست، دوباره به سر کارشان بازگشتند. این بار تا ساعت ها هیچ کدامشان از پشت میز و رایانه تکان نخوردند. سارا، همچنان جانمائی مبلمان اداری را تکمیل می کرد و  لیلا، سرگرم تکمیل و زیبا سازی سرسرای ورودی برج بود. علی که از سکوت آنها و «هیس، هیس» های سارا کلافه شده بود، به سراغ طرح های قلمی شده ی او رفت. یواشکی، رول های کاغذ را از داخل پوشش برزنتی آن بیرون آورد و بر روی میز وسط سالن پهن کرد. دیدن طرح جام مسی در اولین برگ، کافی بود، تا مجذوب ایده های سارا گردد. با دقت همه ی کاغذها را زیر و کرد  و در حالی که به آخرین برگ، رسیده بود، از ذهنش گذشت که «ای کاش طرح های اون یکی خانومه رو هم می دیدم! ... مقایسه شون بد نیست!» نگاهی به لیلا انداخت و از جابرخاست. جای طرح های او را نمی دست. بی سر و صدا چرخی در سالن زد و به جستجو پرداخت. خیلی زود، کیف لوله ای را آویخته، بر دسته ی صندلی در گوشه ی سالن پیدا کرد. آن را برداشت و به سر جایش برگشت. مشاهده ی طرح های «این یکی!»، او را به نفس نفس انداخت:

-          اگه اینا طرحه، پس اونایی که من تا حالا یاد گرفتم و می کشیدم، بچه بازی بوده!

روی کاغذها خم شد و با ذوق زدگی به بررسی طرح ها پرداخت. تصمیم به مقایسه ی کارها گرفت. نمونه های مشابه را در کنار یکدیگر قرار داد و با ورق زدن چندباره ی کاغذها و در کمال شگفتی، دریافت که شباهت بسیاری در نوع نگاه و سبک طراحی هر دو نفر آنها وجود دارد:

-         چه جالب! انگار این دو تا، یکی هستن!

-         نه؟! این دوتا، دوتان!

از جا پرید و با دیدن خانم ها که پشت سرش ایستاده بودند، چهره اش رنگ باخت ولی خودش را از تک و تا نیانداخت. قیافه ی متفکرانه ای گرفت و در حالی که دستش را به لبه ی میز گذاشته بود، با شهامت گفت:              

-         داشتم طرح ها رو می دیدم. خیلی عالیه! فقط یه ...

-         آه، آه! نکنه میخوای ایراداشو بگیری؟ باریکللا! چه پسری؟!!

-         نه خانوم بکتاش! معذرت می خوام ... فقط می خواستم بگم که بین طرح های شما و خانم فرهی، هماهنگی عجیبی وجود داره. ببینید! (برگشت و دو برگ کاغذ را در کنار هم قرار داد) ببینید ... این دکور رستورانه و این دکور اتاق خواب (به آن دو چشم دوخت) خب! بعضی جاهاش ...

لیلا، لبخندی زد و به میز نزدیک شد:

-        به نظرت، این موضوع عجیبیه؟ خب، وقتی دو نفر، با هم روی یک پروژه کار می کنند، باید هم نظراتشون به هم نزدیک بشه و شباهت پیدا کنه. قرار به کار انفرادی نیست و یه نفر نمی تونه ظرف مدت محدودی، چنین پروژه ی بزرگی را تموم کنه

-         یادت نره که تو هم از امروز، جزو تیم ما هستی! ... آخ، حرف زدم و باز گشنه م شد! ساعت چنده؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...