مهر دل - قسمت 90

 

در فکر برادرش بود و حوصله ی یلدا و تیم نزولخواران اش، را نداشت! با خودش غر زد:

-        بذار برن گمشن!

جلو رفت و بدون بهانه سازی، از آنان پوزش خواست:

-        ببخشید یلدا جان، ما باید بریم دفتر جناب آقای آرین

انگار که سارا نیز، به دنبال چنین دستاویزی می گشت. زیرا علیرغم اخم ظاهری، با عجله پشت دستگاه رایانه نشست و در همان حال با نگهبانی تماس گرفت:

-         سلام. بکتاش هستم. لطف کنید برای بستن در و پنجره ها، تشریف بیارین بالا!

نگاه زودگذری به یلدا انداخت و گفت:

-          قانون برج مهراسه دیگه

-         خوش به حال مالک جدید! آقایون، بفرمائید ... خداحافظ خوشگلا!

کلام آخر یلدا، تن لیلا را لرزاند. با خودش فکر کرد:

-         ماده ببر، برای پاره پاره کردن ما، داره له له می زنه!

این نظرش را، پس از خارج شدن آنها، به زبان آورد:

-        از کسی که عادت داره همه رو نوکر خودش بدونه، تعریف شنیدن، زنگ خطره!

سارا، خندید و به پشتی صندلی تکیه زد:

-         بره بمیره! ... یلدای تور طلایی! (قهقهه زد) چه به موقع نجاتمون دادی!

-         نجات چیه؟ پاشو یه فکری بکن ... (مشغول بیرون آوردن مانتو کارش گردید) بهراد، تو فرودگاه مهرآباده و دفتر آرین م، باید بریم ... من میگم: تو برو پیش آرین. منم میرم دنبال بهراد!

-         ای بابا! (زودتر از لیلا، آماده شد) امروز که هزار تا کار داریم، هیشکی پیداش نیست. نه کمال، نه شهیاد، نه سعیده ... راستی، این علی کوش؟  

کارآموز جوان، در حالی که دست های خیس اش را بالا گرفته بود، وارد اتاق شد:«من اینجام» با تعجب به آنها نگاه کرد و پرسید:

-         جایی دارین میرین؟

-         آره، تو هم باید بری و صبح بیای ... یه لحظه وایسا ببینم ... تو، می تونی بری فرودگاه؟ (چشم های علی،  فراخ شد) چیه؟ تا حالا فرودگاه نرفتی؟

-         چرا؟ صد دفه. ترمینال چند؟ شماره پرواز؟

-         آفرین! ... بیا، توی راه، بهت می گیم.

تا رسیدن به پائین برج، دخترها، او را کلافه کردند:

-         اگه بهش زنگ بزنم و بگم: خودم نمیام. ناراحت میشه ... اسمش: بهراده و یه چند سالی از تو کوچیکتره

-         تقریبا هم قدته، موهاش ام، یه کم فریه، مثل لیلا!

-         رسیدی، بگو پیج اش کنن. اسمش که یادت مونده: بهراد فرهی

-         وسط چونه اش، چالی داره، مثل لیلا!

-         پیداش که کردی بهم زنگ بزن. ترو خدا، مواظبش باش

-         اگه تو این کار رد شی، می فرستمت بغل دست اون: زهره ی لوس! ... نخند، حواستو جمع کن. اون برادر لیلاس!

-          تلفنت شارژ داره؟ ... این پولا رو هم بگیر که اگه ... بگیر ببینم

-         وای، خفه م کردید! فهمیدم بابا، فهمیدم ... بهراد فرهی، فرزند علی، برادر لیلا که قدش، اندازه ی منه و  قیافه و موهاشم، مثه لیلاس! (به طرف تاکسی های سر چهارراه دوید) من، اول میرم.

 آقای آرین، منتظر آنها بود. از پشت میزش برخاست و احوالپرسی گرمی کرد. سپس وکیل لیلا را احضار نمود و در مورد آخرین اقدامات پرونده پرسید. محمد صالحی، جزء به جزء اقدامات انجام یافته را شرح داد و در پایان اضافه کرد:

-         فقط ... دوشیزه فرهی، باید زحمت بکشند و در مدارکشان جستجو کنند، شاید برگه ی واریز وجه، رسید یا دستخطی را پیدا کنند که نشان دهنده ی ربح پرداختی به آقای سیروس طاهرخانی یا برادرشان باشد. خوشبختانه، دادستان حوزه، شخصا، پیگیر پرونده هستند ...

با پایان یافتن سخنان وکیل، پیرمرد، وی را مرخص نمود. لیلا که نگران برادرش بود، از آقای آرین تشکر کرد و می خواست از جا برخیزد که او شروع به حرف زدن کرد:

-         دخترم! من از شما و دختر دیگرم، سارا خانوم! یک سوال دارم: آیا شما دو نفر، بدهی یا چک دیگری نزد این و آن ندارید؟ آیا ضامن کسی نشده اید؟ (با مشاهده ی قیافه ی متعجب آنان، لبخند زد) نگران نباشید. چیزی نیست. فقط، می خواهم بدانم که به طور مثال: آیا شما، نزد خانم انتظاری، سند یا نوشته ای ندارید؟ نوشته ای که ...

-         آه، چرا! من، چند سال پیش، وقتی که می خواست برای چند روز، از دوستش پول قرض کنه، بجاش یه چک دادم ... (دست های سارا لرزید) وای، نه!

-         مبلغ اش چقدربود؟ ته چک شو دارین؟

-         آره، فکر کنم دارم. چون بعدش، دیگه چک نکشیدم. مبلغ شم، صد و هفتاد، صد و هفتاد وپنج میلیون بود ... ولی این مال چار پنج سال پیش بود. فکر نکنم ...

-         دخترم! اگه اونا قصد و غرضی نداشتن، پس چرا لاشه ی چک ات را پس ندادند... سریع برید منزل و مدارک خودتان را زیر و رو کنید. می خواهم تا فردا صبح، هر چیزی را که برای یلدا خانم، یا منسوبان و کارمندانش امضاء کردید، حتی اگر مربوط به دوران دانشگاه باشه، لیست کنید و برایم بیارید. برای این کار، یک ساعت دیگه هم، دیره! 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...