مهر دل - قسمت 91

تذکرات پیرمرد، رعشه به جان آنها انداخت. با عجله از دفتر بیرون آمدند. لیلا با علی تماس گرفت:

-         سلام، بهرادو پیدا کردی؟ ... بابام؟ ... حتما خودش بهش زنگ زده. الان، کجا هستید؟ ... اونجا برای چی رفتین؟ اَه! ... خب، باشه،  زنگ می زنم

تاکسی دربست گرفتند و به طرف آپارتمان ولنجک رفتند.                

ساعت شش عصر بود که رکسانا، به خانه برگشت. در را که باز کرد، از دیدن وضعیت درهم جاکفشی و کیف و مانتوهای ولو شده ی کف هال، به خیال دزدی افتاد. ترسید و بدون معطلی به بابک زنگ زد و او را در جریان گذاشت. بنا به توصیه ی برادرش می خواست، از آپارتمان خارج شده و در را ببندد که صدای جیغ سارا را شنید. برای کمک به دوستش، ترس را کنار گذاشت و با برداشتن چترهای داخل کمد، به طرف پله های طبقه ی بالا دوید. به خودش قوت قلب داد:

-          اومدم سارا، اومدم!

بی محابا در را باز کرد و جیغ کشان به داخل اتاق پرید. چترها را بالا برد و در همان حال خشک اش زد. داخل اتاق، غیر از لیلا و سارا، کسی دیگری وجود نداشت. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که پرنده ای به شیشه خورد و صدای مهیبی در اتاق پیچید. رکسانا، از شدت ترس، جیغ کشید و بی حال، بر کف اتاق، غلتید. لیلا و سارا، با خوراندن آبقند و مالش سرشانه ها، او را به خود آوردند. می خواست آنها را سرزنش کند که فریاد «رکسی، رکسی» بابک، به گوش رسید. سارا، به طرف در اتاق رفت:

-         حتما، داداش جونشم، فکر کرده دزد اومده!

داخل راهرو ایستاد و فریاد بلندی سر داد:

-         بابک! ما اینجائیم. بیا بالا!

پس از فهمیدن ماجرا، بابک، آنقدر خندید که اشک اش جاری شد. رکسانا که دلخور به نظر می رسید، بی اعتنا به حرف های برادر، به وضعیت درهم اتاق اشاره کرد و پرسید:

-         چرا همه ی کشوها رو، درآوردین؟ دنبال چیزی می گردین؟

-         آره، دنبال ته چک هایی می گردم که به یلدا دادیم. آقای آرین گفته تا فردا ته چک ها رو، براش ببرم.

-         خانوما، من میرم آشپزخونه.

دوباره، همه ی وسایل سارا را، زیر و رو کردند اما جستجوی سه نفری هم، بی فایده بود. سارا، به بخت بدش، نفرین می فرستاد که بابک با سینی چای وارد شد:

-         رکس، من می خوام برم خونه ی بهمن اینا. میشه دستبندی رو که موقع رفتن، تو فرودگاه بهت دادم، پس بدی؟

-         دستبند چرمی مردونه رو میگی؟ ... اون تو ساک ات. تو انباریه؟

سارا «آه، آه»ی گفت و رکسانا را محکم در آغوش گرفت:

-        قربونت برم رکسی، خوب گفتی! یادم اومد ... ته چکا، تو انباری خونه دائی ایناس

در یک چشم بهم زدن، لباس پوشیدند و از خانه بیرون آمدند. بابک، قصد گرفتن تاکسی تلفنی داشت که لیلا او را از این کار بازداشت:

-         تا سر خیابون میریم و بعد، تاکسی یا اتوبوس سوار میشیم

این کار، باب طبع بابک نبود اما چاره ای، جز همراهی با آنان نداشت.     

داخل کوچه شدند. دوستان بصیر، سرگرم نئشه بازار! بودند اما خوشبختانه، از خودش خبری نبود. به سرعت از جلوی آنان گذشتند. زن دایی که تلفنی از جریان با خبر شده بود، پشت پنجره ایستاده و انتظارشان را می کشید. در را باز کرد. همه با هم وارد شدند. زیرزمین نمور خانه، سیاه و پر از اثاثیه بود. بدون معطلی، دست به کار شدند. سارا، یک ریز غر می زد:

-        این تخته ها رو جمع کرده که چی؟ ... نکنه، می خواد جسدشو بسوزونن و خاکسترشو با تریاک قاطی کنن؟! اگه شیره شو بگیرن، چه شود؟! ...

کیسه ی زیپ دارش را، در زیر بخاری قراضه، پیدا کرد و «آخ»ی از سر رضایت کشید. هنگام بیرون آمدن از زیر زمین، لیلا، چوب و تخته ای، در دست هر یک از آنان گذاشت و خودش نیز، با لوله ی گاز، مسلح شد. سارا، هشدار داد:

-        چوبا رو، پشتتون قایم کنید!

بوی گراس، هوای کوچه ی بن بست را سنگین کرده بود. در ابتدا، هیچکس مزاحم شان نشد اما هر قدمی که به جلو برمی داشتند، خنده های غیرعادی جوان های معتاد، شدیدتر می شد. به موازات آنان رسیدند.

-         آبجی سارا! بهتره بمونی تا بصیرخان! بیاد.

جوانی که کاپشن و شلوار جین، بر تن داشت، پس از گفتن این جمله، قهقهه ای زد و به نشانه ی تهدید، با تیغه ی کارد، پوست درخت مقابلش را، زخمی کرد. سارا، در حالی که با بی اعتنایی، جلو می رفت، کیسه را به بابک سپرد:

-        تو فقط اینو در ببر. ما خودمون ...

هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که معتادین، راه آنها را سد کردند.

-         آقا بصیر، سفارش کرده: از اینجا، چیزی نبری بیرون!

-         آقا بصیر، غلط کرده با تو! (بدون ترس، جلو رفت) مث اینکه  هوس کردی، همه ی پاتوق ماتوقا تونو، لو بدم، آره؟ (معتادین، جا خوردند) می خوای، سوراخ سنبه ی موادِ تونو، تو همین کوچه بگم؟

تهدید سارا، گرفت. زمزمه ای در بین معتادین پیچید و آنها یکی یکی، از سر راه کنار رفتند. از کوچه که بیرون آمدند، سلاح های سرد! را، به داخل چرخ زباله انداختند و با گرفتن تاکسی دربست، از محل دور شدند.

-         سارا! جدی، جدی، جای موادشونو بلد بودی؟

-         نه بابا! رَکَب بود! (خندید) فقط، می دونستم که معتاده و موادش! جونشو بگیر ...

 ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...