مهر دل - قسمت 92

 

راننده ی تاکسی که گویی دل پر دردی داشت، به فرمان کوبید و با صدای بلندی حرف او را تائید کرد:

-         راست میگه واللا! لامصبا، خمار که میشن از آدم کشتنم، ابا ندارن ...

و پس از آن، تا پایان مسیر و رسیدن به ساختمان 180، به شنیدن داستان های تلخ و شیرین او گذشت.

ته چک ها را، در داخل نایلکسی که کش پیچ شده بود، پیدا کردند. سارا، با آقای آرین تماس گرفت و پیرمرد با ابراز خوشحالی، ساعت 8 صبح فردا را، برای ملاقات تعیین کرد. با خیالی آسوده، سرگرم تهیه ی شام بودند که سعیده زنگ زد. با رکسانا حرف زد و از او سراغ لیلا را گرفت:

-        همین جا، توی آشپزخونه س

جیغ سعیده، وادارش کرد، تلفن را در حالت بلندگو قرار دهد:

-         چرا جیغ می زنی مامان! گوشم رفت!

-         مگه اون دختره! با افشین قرار نداره؟ پس تو آشپزخونه چه غلطی می کنه؟                                   

-         ای وای! ... پاک یادم رفته بود.

از جا برخاست اما دوباره نشست:

-         بهراد و بابا رو چیکار کنم؟

سعیده، هنوز روی خط بود:

«غصه ی اونا رونخور. شهیاد، بردتشون بیرون ... خب، فعلا خداحافظ»

لیلا، تمایلی برای رفتن نداشت و دنبال بهانه می گشت:

-         کاشکی، منم باهاشون رفته بودم!

سارا، دست از خرد کردن پیاز برداشت:

-         بیچاره افشین! میز رزروکرده. خوب نیست اگه نری

و او را با تهدید کارد، از آشپزخانه بیرون کرد. 

پس از گذشت چند دقیقه، هنگامی که لیلا، شیک و آراسته و به قصد خداحافظی، وارد آشپزخانه گردید، بابک، پیشنهاد کرد:

-        حالا که لیلا داره میره و شهیاد و کمال و بچه ها و ... (چشمکی به رکسانا زد) مامان سعیده ی رکسی! نیستند. بیایید، ما سه تا هم، بریم بیرون! ... اصلا، اول میریم لیلا جون رو میرسونیم و بعد، زنگ می زنیم به شهیاد و میریم پیش اونا. موافقین؟

بجای هر جوابی، سارا و رکسانا، شعله های اجاق گاز را خاموش کرده و با خوشحالی بیرون دویدند.

-        من، میرم ماشینو از تو پارکینگ در بیارم.  

بابک رفت و لیلا، به قدم زدن پرداخت. دور میز ناهارخوری چرخید و سعی کرد افکارش را مرتب نماید:

-       دردسرهای سیروس ... اومدن بابا و بهراد. کارهای برج و اَه! از همه بدتر، افشین و این خواستگار جدید! ... افشین رو که باز می شناسمش. ولی در مورد اون یکی ... اصلا نمی تونم باور کنم که یه نفر، ندیده و نشناخته، از من خوشش اومده باشه! مگه میشه؟! ... (ظرف سالاد را از روی میز برداشت و داخل یخچال گذاشت) حتما از این بچه پولداراس که با دیدن عکس یه دختر، خانواده شو میفرسته خواستگاری! هه! ... با بودن کمال، خیالم از طرف سارا، راحته ولی خودم ... خدا جون! شهیادم که تو زندگی، هیچی نداره. خودشه و یه وانتِ...

علیرغم سر و صدای سارا و رکسانا:«ما حاضریم» فکرهای درهم و برهم، دست از سر او بردار نمی داشتند:

-        ... کاش وقتی که گفت: خانوم، نامزد صاحب برجه، چشم هاشو می دیدم!(از آپارتمان خارج شدند) ... از لحن صداش که چیزی نفهمیدم. خیلی خشن شده بود! ... گم شید برید عقب! (درب آسانسور باز شد و او، در جواب تعارف رکسانا، لبخند زد و پا به درون گذاشت) صد دفعه، نگاهش رو، رو خودم احساس کردم، اما پس چرا، هیچ وقت هیچی نمیگه؟ شاید به خاطر اینکه پول مول درست و حسابی نداره و خودش رو، کمتر از آدمایی مثل علی، نامزد فرح می دونه!... (از ساختمان خارج شدند) ... ولی نه! برخوردش با اون و کمال، مثل یه برادر بزرگتره! حتی جلوی انتظاری یم، کم نمیاره! ... شب مهمونی یلدا، جوری به مهمونا و غذاها و پذیرایی ها نگاه می کرد که انگار، بارها از این جور چیزا دیده! (بابک منتظرشان بود. درب عقب خودرو را باز کرد و سوار شد) ... خب، آره، از این مهمونیا زیاد دیده ولی به عنوان گل فروش و کارگر و پادو! ... پسره ی غُد! ... من، عاشق همین کاراشم! ...

نیشگون سارا، او را به خود آورد:

-        حواست کجاست؟ ... میگم: کمال، سلام رسوند. گفت: هنوز کارش تموم نشده و شاید تا سه روز دیگه م، طول بکشه. (سر در گوش او گذاشت و آهسته ادامه داد) گفت: فردا شب، باباش میاد دنبالم که برای شام، برم خونه شون. اما لی لی! ... کمال که نباشه، من، خجالت می کشم!

در حال پچ پچ بودند که پیامکی برای لیلا رسید و او، با تانی پاسخ داد:

-         بزرگراه م. یک ربع، میرسم

ولی تا هتل، بیش از چند دقیقه، زمان نبرد. بابک، شیطنت نمود و درست پیش پای افشین که در جلوی سایبان درب ورودی قدم می زد، ترمز کرد و موجب ترس وی گردید. نگهبان هتل، با تعظیمی بلند بالا، درب خودرو را باز کرد. لیلا، پیاده شد.

-         سارا، یادت نره. ش ... (سایه ی افشین را که نزدیک می شد، دید) بهراد و بابا رو که دیدی، بهم زنگ بزن.

-         باشه عزیزم! سلام افشین. خوش بگذره.

با التماس رکسانا:

-         بابی! یه لحظه وایسا

بابک، کمی جلوتر، دور زد و برگشت. هر سه، با اشتیاق، به درب شیشه ای هتل خیره شدند. هر کدام، حرفی زدند:

-         همقدن. فکر کنم زوج مناسبی بشن!

-         افشین، بچه پولداره و سالهاست که لیلا رو دوس داره!

-         بیچاره داداش من!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...