مهر دل - قسمت 93

-         رکس؟ ... چرا بیچاره؟ نکنه فکر کردی منم، عاشق لیلام؟!

-         نه بابا! تو و عاشقی؟ استغفرالله! ... منظورم این بود که تو هم، زودتر زن بگیر!

-         از این خوابا برا من نبین ... حالا اجازه می دین بریم؟ (به راه افتاد) می خوام ببرمتون یه جای خوب!

نگرانی برای لیلا، تاریکی هوا، نبودن کمال، یا هر چیز دیگری که بود، سارا و رکسانا، هر دو ساکت شدند. یکی، دست به سینه نشست و به روبرو خیره شد و دیگری، سرش را به ستون عقب خودرو تکیه داد و چشم هایش را بست. بابک، نیم نگاهی به آنان انداخت و به فکر فرو رفت:

-         اینا چشونه؟ ... مثل آدم هایی می موند که هزارتا گرفتاری دارند! یه لحظه شادن و یه لحظه غمگینِ غمگین ... باید با شهیاد حرف بزنم

گردش به راست کرد و وارد خیابان ولیعصر شد.  

صدای بوق خودروها، رکسانا را به خود آورد:

-         کجائیم؟ آه، اومدی اینجا چیکار؟

سارا، دست به صندلی او گذاشت و به جلو خم شد:

-         دزدیدتمون؟

-         آخه، شما دوتام، دزدیدن دارین؟ (خندید و ضربه ی مشت خواهرش را دفع کرد) ... راستش! شنیدم شما طراح هستید. برا همینم آوردمتون یه جای توپ! ... پیاده شین ... یه سنگتراشی اینجاس که کارش محشره! بیا و ببین!

-         اسمش چیه؟ (از خودرو پیاده شد) اگه کارش محشر باشه، حتما، من اسمشو شنیدم!

بابک، جوابی نداد. وارد پیاده رو شد و چند قدم جلوتر، مقابل در کوچک و نیمه بازی ایستاد:

-         بفرمائید، خودتون ببینید ... فقط مواظب پله ها باشید!

از پله های باریک و نیمه تاریک پائین رفتند. صدای خفیف حرکت هواکش به گوش می رسید. « بازم برین پائین» صدا قطع شد.

در انتهای پله ها، به در آلومینومی رسیدند که نور اندکی از پشت شیشه ی مشجر آن، به بیرون می تابید.

-         نمی خواد در بزنی، برو تو!

سارا، شانه ای بالا انداخت و در را باز کرد. کارگاه سنگتراشی، خالی از سکنه به نظر می رسید:

-         اینجا که کسی نیست!

با تردید، وارد شد. نیمی از اتاق روشن و نیمه ی پشت آن، تاریک بود. هنوز قدم دوم را برنداشته بود که متوجه سنگ تراش خورده ای گردید: «وای!» با دقت به سنگ خیره شد:

-         آه، آه! باور نکردنیه!

و با شیفتگی به وارسی تراش های روی آن پرداخت.   

حوصله ی رکسانا، سر رفت:

-         مگه این چیه؟ ... اصلا چرا اینجا اینقدر تاریکه؟

به طرف در برگشت و پل دوم کلید برق را فشار داد. چهار مهتابی سقفی همزمان روشن شدند:

-         آخیش! ... اَه، اَه، اَه! چقدر گرد و خاک! کاش مهتابیا رو روشن نکرده بودم!

به این ور و آن ور نگاه می کرد که ناگهان، درجا میخکوب شد:

-         بابی! این ... این!

و با انگشت، به انتهای کارگاه اشاره کرد.  

«سلام آقا!» مردی که یکوری، بر روی میز کار، دراز کشیده بود، نه تنها، به سلام بابک، پاسخ نداد، بلکه از جایش هم تکان نخورد. ریش و سبیل ژولیده و انبوه، کلاه بافتنی که تا نوک بینی، پایین کشیده شده بود و لباس یکسره و گرد و خاکی مرد، او را چون هیولایی مجسم می ساخت. در حالی که هیولا! با چشم های درشت اش که از جا چشمی های کلاه بافتنی بیرون زده بود، آنان را می پائید، سارا، آهسته زمزمه کرد:

-         سنگتراشس؟

-         واللا نمی دونم. صورتش که دیده نمیشه!

هیولا، غلتی زد و به آنان پشت کرد. رکسانا خندید:

-         اینکه خوابه!

-         ببینید! بجای بالش، سنگ گذاشته زیر سرش! ... عجب دیوییه! 

-         اون دیو نیست! آدمه!

هر سه، به طرف گوینده ی این جمله برگشتند. دختر جوان و خوش لباسی در چهارچوب در ایستاده بود و با خشم به آنان می نگریست. سارا، به سرعت، عذر خواهی کرد:

-        تشبیه بدی بود. ببخشید! ... اما خب! ... مردی ام که، سنگ زیر سرش می ذاره و با چشمای باز می خوابه، یه خورده عجیب غریبه، نه؟!   

-         اگه اینجوری باشه که شما می گین، بله، درسته! اما اشتباه می کنید. چشم هایی که فکر می کنید، بازند، بسته ی بستن! و اون چیزی که شما می بینید، فقط نقاشی چشمه! (خندید و جلو آمد) ... بهروز، خواب سنگینی داره. جوری که اگه دزد بیاد و همه ی وسائل اینجا رو بار کنه، اصلا خبردار نمیشه. برای همینم، یه نقاشی کشیده و به کلاهش وصل کرده که دزدا رو فراری بده! (دوباره خندید) البته، اون نقاشی کار منه! ... اما در مورد بالش سنگی، حق با شماست! (کیسه نایلونی را که در دست داشت، روی صندلی گذاشت) می خواید ببینید؟ ... پس بیاین جلوتر

چند تکه از لباس های روی چوب لباسی را برداشت، آنها را درهم پیچید و به طرف بهروز رفت. به آرامی سر او را بلند کرد. سنگ را برداشت و توپ لباس ها را بجای آن گذاشت. سپس لبه ی کلاه را، بالا زد و با مهارت آن را از سرش بیرون کشید. چهره ی لاغر و عرق کرده ی بهروز نمایان شد:

-          اینم، آقا بهروز، یا همون دیو شما!

همانجا نشست.

-         می دونین! ... اون خیلی کار می کنه. صبح ها میره سنگ کاری (دستمالی را از جیب اش بیرون آورد و مشغول پاک کردن صورت بهروز شد) بعد از ظهرهام که میاد اینجا و تا خوابش بگیره، یه سره کار می کنه. خیلی سعی کردم که امشب زود بیام (بغض کرد) بلکه با هم شام بخوریم اما نشد!

به آنها نگاه کرد و بغض اش را در پس لبخندی تلخ، پنهان ساخت:

-          بگیرین. این کلاهشه! می تونین چشماشو ببینید!

و آن را به دست رکسانا داد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...