مهر دل - قسمت 94

 

سارا، جلو رفت و دست روی شانه ی او گذاشت:

-           خب، چرا می ذاری اینقده کار کنه؟ یه هنرمندی مثل ...
-          اگه کار نکنه، چیکار کنه؟ از کجا بیاریم، بخوریم؟ دوتایی داریم کار می کنیم که اون بتونه به هنرش برسه! اجاره ی اینجا رو بده و پول خرید سنگ و چیزای دیگه رو داشته باشه ... اصلا هنر کیلویی چنده؟ باید کار کنی و پول در بیاری و خرج هنرت کنی! ... اصلا مگه تو مملکت ما، هنرم، خریدار داره؟ نه! ... من که ندیدم!    
گفتگو با فریال به درازا کشید. ساعت از ده گذشته بود که بابک با اشاره به ضرورت استراحت دختر، از سارا خواست تا آنجا را ترک کنند. -           آره، راست میگی. ما دیگه باید بریم
ماشین دارید؟ ... پس منو، تا یه جا می رسونید؟ آخه امشب، خیلی دیرم شده وگرنه ...
بله خانم! چرا که نه!
هنوز پا به خیابان نگذاشته بودند که تلفن همراه سارا، زنگ خورد. کمال بود:

-          سلام ... آه، ببخشید! نمی دونستم اینجا آنتن نمی ده ... ببخشید، ببخشید! ... رسیدم خونه، بهت زنگ می زنم. باشه عزیزم. خداحافظ

خانه ی فریال، چندان دور نبود:

-           تو میرزای شیرازی هستیم

به آنجا که رسیدند، ساختمان برج مانندی را نشان داد:

-           ایناهاش!

تعجب آنان را که دید، از ته دل خندید:

-           راستش! پدرم، سرایدار این ساختمونه و ما، اینجا زندگی می کنیم! ... بفرمائید!
-          ممنونم ... فریال جان! این کارت منه (کارت را به او داد) میشه از آقابهروز، خواهش کنی، بهم زنگ بزنه. می خوام ببینم میتونه توی یک کاری، بهمون کمک کنه.
-          حتما سارا جون! (از خودرو پیاده شد) شب خوبی بود. خوشحال شدم. خداحافظ

منتظر ماند تا آنان حرکت کردند و سپس وارد ساختمان شد.                     
بابک که از شخصیت فریال خوشش آمده بود، در حین رانندگی، یکسره در مورد او حرف می زد:

-            ... هر کس دیگه ای جا اون بود، راستشو نمی گفت! چقدر روراست بود! کیف کردم! پدرم، سرایدار اینجاست ... 

این حرف او، واکنش رکسانا را به دنبال داشت:

-            چه چیزا؟! خانوما، همشون راست میگن!  ولی عجیبه که تو بالاخره، از یه دختر خوشت اومده!

سارا هم، وارد بحث شد:

-            حالا آقابابک! تو راستشو بگو. تو که بهروز رو نمی شناختی، پس چرا ما رو بردی اونجا؟
-            ولش کن! لیلا، پیامک داده که تا پنج دقیقه ی دیگه خونه ست. بریم خونه.
سارا به فکر فرو رفت و بابک بر روی پدال گاز فشرد.
ده دقیقه ی بعد، بابک، جلوی در ساختمان 180 توقف کرد:

-            من گرسنه م، میرم یه چیزی ...

با دیدن لیلا و افشین که از تاکسی هتل پیاده می شدند، چراغ زد:

-            اینم، دوستتون!

سارا، با عجله پیاده شد اما رکسانا، خواب رفتگی پاهایش را بهانه کرد و از جایش تکان نخورد. از پشت شیشه ی خودرو، به خوش و بش سارا و لیلا نگاه کرد و با مشاهده ی دسته گلی که لیلا در دست گرفته بود، به این باور رسید که کار ازدواج آن دو تمام شده است. با خودش فکر کرد:

-            اگه شهیادم اینجا بود، رفتار منو نمی پسندید!
-            رکسی! زشته که ما نریم پائین. (خودرو را خاموش کرد) تو بشین، من رفتم!
نه، صبر کن. منم میام.
نگهبان ساختمان که در مقابل درب ورودی قدم می زد، با دیدن آنها، جلو آمد:

-            آقای ثابتی. سلام ... سلام خانوم! (لیلا و سارا و افشین، به آنان پیوستند) ببخشید آقا. مهموناتون اومدن
-            مهمونا؟ کدوم مهمون؟ کی؟
-            آره آقا. یه پیرمرد با یه پسر جوون. با آقاشهیاد اومدن و رفتن بالا
لیلا، سراسیمه به طرف در دوید:

-            آه، بهراد و بابا و ... !

منتظر بقیه نشد. خودش را به آسانسور رسانید و دکمه ی 8 را فشرد. از شوق دیدن برادر، بی تاب و بی قرار به نظر می رسید:

-            یاللا! بسته شو دیگه ... اَه، چرا اینجوریه؟ ... زودباش دیگه ... (به دیواره ی آسانسور، لگد زد) چلاق!
سارا، سعی کرد، به او برسد اما نتوانست:

-            آه، چه صحنه ای رو از دست دادم!

چندین بار دکمه ی آسانسور را فشرد.  
-            سارا جان! اجازه ی مرخصی میدین؟ از طرف منم، از لیلا جون، خداحافظی کنید.
-            کجا می خوای بری؟ ... نمیشه! باید بیای بالا و بابا و بهرادو ببینی! ... پول تاکسی رو دادی؟
-            نه! ولی (مقداری اسکناس از جیبش خارج کرد و نگهبان را صدا زد) آقا! اگه ممکنه (اسکناس ها را، به دست او داد) لطفا کرایه ی تاکسی رو حساب کنید.  
آسانسور رسید و افشین، به همراه آنان سوار شد. سارا، هنوز در فکر صحنه ی دیدار بهراد و لیلا بود:

-            کاش بهش رسیده بودم! (تلفن همراهش را بیرون آورد) هر چند که بهترین لحظه ها رو از دست دادم ولی بازم دیر نشده!

از آسانسور خارج شده و به طرف آپارتمان می رفتند که چشم بابک به سطل زباله گوشه ی راهرو افتاد. پا سست کرد:

-            آخ! یادم رفت ماشینو ببرم تو پارکینگ

منتظر ماند تا آنان وارد آپارتمان شدند و آنگاه به سمت دیگر راهرو رفت. به شاخه هایی که از زیر در نیمه باز سطل زباله بیرون مانده بودند، نگاه کرد و پدال آن را فشرد. دسته گلی را، از درون سطل، بیرون کشید و به وارسی آن پرداخت.
-           خودشه! همونیه که دست لیلا بود! ولی برای چی انداختدش دور؟ مگه ...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...