مهر دل - قسمت 95

همانجا نشست و مغزش را به کار انداخت. حرف های مربوط به مالک برج، واکنش های رکسانا، بی میلی لیلا و اصرار سارا، برای ملاقات لیلا و افشین را، به خاطر آورد:

-          پس که این طور!

دسته گل را، با فشار، در ته سطل قرار داد و با دقت در آن را بست:

-         حالا بریم دنبال کشف رمز!

همه، داخل آشپزخانه بودند. با آقای فرهی و بهراد، دست داد و پهلوی افشین نشست. رکسانا، بشقاب نیمرو را در مقابلش گذاشت:« ببخشید. نتونستم چیز بهتری درست کنم»

-         همین خوبه. بفرمائید (لقمه ی کوچکی برداشت) پس شهیاد کو؟ بالاس؟

-         رفته. یعنی، ما که اومدیم بالا، رفته بود.

دست از خوردن کشید و با تعجب به رکسانا زل زد:

-         یعنی چی؟

-         آقاشهیاد گفت که باید برگرده باغ. (این را آقای فرهی گفت)

-         این که بهونه س! 

-         گفت: علی، تو خونه باغ تنهاست و ممکنه بترسه! (این را بهراد گفت)

-         اینم بهونه س!

پدر و پسر، نگاهی بهم انداختند و خندید:

-         یه گلدون گلم، گذاشت تو اتاقتون!

-         گفت: قرارمون، صبح سحر!

-         صبح سحر، لاله زار!

خنده ی آنان به بابک و بقیه سرایت کرد. دقایقی بعد، با اظهار خستگی لیلا، افشین خداحافظی کرد و رفت. پس از بدرقه ی او، بهراد، به بابک نزدیک شد و به گفتگوی آهسته با وی پرداخت. سارا، او را مورد شماتت قرار داد:

-         هی، وروجک! چی داری زیر گوش بابک، پچ پچ می کنی؟ زشته!

-         هیچی! می خواد، فردا با من بیاد لاله زار! (قهقهه زد) ببینم، می تونی، پنج صبح بیدار شی؟

-         بعله! زودتر از شما، پا میشم!

تعریف های بهراد، در مورد: شهیاد، باغ فردوس، علی، ایوب و ماه گل و بچه ها و حرف های سارا و رکسانا در باره ی بهروز، گفتگوی دوستانه ای را بوجود آورد که تا نیمه شب ادامه یافت.    

***

سارا، پشت میز صبحانه، نشست:

-         اخبار سایتا رو چک می کردم که دیدم، خبر ورشکستگی یکی از برج سازا رو اعلام کردن! نکنه... اما نه! انتظاری رو، توپ ام داغون نمیکنه!

لیلا، لیوان شیر را جلوی او گذاشت:

-          یه خبر توپ هم، من، برات دارم. بابا و بهراد، هر دوتاشون، با بابک رفتن! ... باور می کنی؟

-         نه؟! ... بابا رضا و پنج صبح بیدار شدن؟ ... حالا این لاله زار کجاست؟ میدون توپخونه که نیست؟!

-         نه! فکر کنم، منظورشون میدون گل فروشاس.

-         باز این وانتی ... (حرفش را نیمه تمام گذاشت) بهتره که ما هم زودتر راه بی افتیم.

قبل از ساعت 8، وارد دفتر حقوقی شدند. پیرمرد منتظرشان بود. ته چک ها را گرفت و پس از بررسی کوتاهی، دو نفر از کارکنانش را احضار کرد.

-         وکالت نامه ی خانم سارا بکتاش حاضر شده؟ .... بیارید برای امضا ... این ته چک ها رو هم، برگ به برگ، کنترل کنید. هر کدومشون که نرفته بانک، مشخص کنید ... برای این چک به خصوص هم، همین الان، یک اظهارنامه ی رسمی به این نام و آدرس بفرستید و قید کنید که چک بابت ضمانت خانم «معصومه چامکی» ملقب به یلدا بوده، باطل و از درجه ی اعتبار ساقطه. رونوشت، به بانک

ناگهان، بلند شد و به طرف سارا رفت:

-          ببینم، دخترم! ممکنه که بعضی از این چک ها رو، شما به سیروس طاهرخانی داده باشید؟ یعنی بابت بهره ی دوستتون لیلا خانوم، به ...

-         بله! فکر می کنم بیشتر از یه دسته چک پنجاه برگی رو، به خاطر اون کشیدم ولی همش وصول شده و چیزی دستش نمونده.

عالیه! (پیرمرد، برای او دست زد و تشویق اش کرد) براوو سارا خانوم! بهترین سند پیدا شد ... حالا با خیال راحت برید و به کارهاتون برسید، اما قبل از رفتن، تشریف ببرید اتاق آقای صدیف و وکالت نامه رو امضا کنید. برید به سلامت. خداحافظ 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...