مهر دل - قسمت 96

سخنان امیدوارکننده ی آرین، شهد انرژی بخشی بود که دخترها را به تلاشی دو چندان واداشت. با عجله خود را به برج رسانیده و بدون هدر دادن وقت، مشغول کار شدند. سارا، طراحی داخلی سالن جلسات را شروع کرد و لیلا به کار بر روی مبلمان های «تک مهمان» یا همان محل ملاقات در لابی ساختمان، پرداخت. سرعت کار کردن آن دو، دستیار جوانشان را شگفت زده کرده بود. او که در این وضعیت، مجالی برای بیان پرسش های بی شمارش، پیدا نمی کرد، با دقت، به گفتگوهای آنها، گوش می داد:

-         آره. مبلمان ساده و سبک! از نوع سیلر کیلر! و به رنگ مشکی براق. می دونی! میخوام روی بدنه ی مبل، در دو طرف و در پشت، نقش ساده ای داشته باشه ...

-         ساده مثل؟

-         مثل... مثل نقاشی بچه ها! خونه و خورشید و نخل!

-         چیز قشنگیه! ... خونه و خورشید و نخل، ولی توی این برج تعداد زیادی دفتر کاره، تو می خوای همه مبلمان ها، یه جور باشه؟

« یه جور که نه! » این جمله را، مردی گفت که بیرون در ایستاده بود. غریبه، نگاه ها را که متوجه خود دید، تقه ای به در زد و قدم به داخل سالن گذاشت:

-         سلام، بهروز بنی مهری هستم!

سارا، او را به خاطر آورد:

-         آه، سنگتراشِ گرگ! (خندید) لیلا جون! ... ایشون، همون هنرمندیه که دیشب رفته بودیم ببینیمشون، خواب تشریف داشتن.     

-         اگه اومده باشین کارگاه، پس چشمای باز منو دیدین. من هیچ وقت خواب نیستم!

-         پس فریال بهتون گفت ...

-         فریال؟ نه! مگه اونو می شناسین؟ ... راستش، یکی از دوستام، آدرس شمارو بهم داد.

لیلا، تعارف کرد و او نشست.

-         خانوم! نقشی که برای مبلتون می خواین، می تونه، به صورت هاشوری، یا خطی باشه! مثل حصیر

سارا، دست به سینه، در مقابلش قرار گرفت:

-         یواش تر! ... اول بذار خودمونو معرفی کنم: این خانوم، مهندس لیلا فرهی و من، سارا بکتاش

-         حتما شما هم، مهندسین؟

-         بله قربان!

-        از زیارتتون، خوشحال شدم (از روی صندلی برخاست) من هم، بهروز بنی مهری هستم. ارشدِ علم و صنعتِ خانی آباد! (تعظیم کرد و نشست)

«اووئوم» ی از میان لب های بسته ی سارا، شنیده شد اما واکنش لیلا، مناسب تر بود:« خیلی هم خوبه! خب، جناب بنی مهری، نظرتونو می فرمودید!» بهروز، با یک دست، مدادی را از پشت گوش و از زیر موهای انیوهش بیرون کشید و با دست دیگر، کاغذی را از داخل دستگاه چاپگر برداشت. به طرف میز رسم چرخید:

-         سرکار خانوم فرهی! منظور من، اینه

خط های افقی یکنواخت و موازی روی کاغذ رسم کرد:

-         درست مثل حصیر که نور، یک در میون، از وسطش عبور می کنه!»

شکلی از درخت نخل کشید و خطوط آن را به هم وصل کرد. کاغذ را، به طرف آنها گرفت:

-         بفرمائید خانوم بکتاش!

سارا، با دیدن طرح، سینه ای صاف کرد و آهسته گفت: 

-         ساده س! ولی فکر کنم چیز قشنگی از کار در بیاد!

علی، سرک کشید:

-         میشه ببینم؟

لیلا، کمی فکر کرد و کاغذ را، به بهروز برگرداند:

-         بهتره تکمیلش کنید

-         آها، منظورتون اینه که به جای تک درخت، منظره باشه؟ خب، اینم حرفیه!   

-         نه، منظره نه! ... برج مهراس! (با انگشت به اطراف سالن اشاره کرد)

-         آره، پسندیدم (ریش انبوهش را خاراند) چرا که نه! ولی، باید برم یه دوری بزنم و برگردم!

-         بفرمائید ... علی، با آقا برو.   

پسر جوان «بله خانوم»ی گفت و بدنبال بهروز از سالن خارج شد. پس از رفتن آنها، لیلا، لبخندزنان، روی صندلی نشست:

-        خودِ خودشه! .... شاهکار زدی! (گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت) عالیه! ... استاد نکوئی، سلام ... می خواستم ببینم برای پس فردا، وقت دارین؟ ... بله، استاد نجفی و استاد شاهمردانی، پس فردا تشریف میارن. می خواستم جنابعالی هم ... ممنونم استاد! منتظریم. خداحافظ

سپس با استاد بلند قدر، تماس گرفت. حرف زدنش که تمام شد، به طرف سارا برگشت:

-         چیکار داری می کنی؟

-         لیلا ببین! اگه این ردیفا رو با یه خط نازک به هم وصل کنیم، درست مثل حصیر میشه!

-         تو هنوز تو کف حصیری؟ ... ولش کن، بذار خودش اونو کامل کنه. تو بهتره، با رئیس ات تماس بگیری. اونه که باید در مورد ایشون نظر بده، نه ما!

همزمان با بازگشت بهروز و علی، پاسخ نقابدار رسید:

-         کارآموز و آقای بهروز بنی مهری، هر دو برای عقد قرارداد به دفتر حقوقی آرین مراجعه کنند

با خواندن متن پیام، سارا، بالا و پائین پرید:

-         این دیگه کیه؟ ... گفته، علی هم، باید قرارداد ببنده! ولی اون که کارآموزه!

-         چه بهتر! یه پولی هم گیر علی میاد.      

بهروز، می خواست در مورد آن چه در ذهن داشت حرف بزند اما لیلا، فرصت این کار را به او نداد:

-         بهتره برین دفتر آرین و زود برگردین

علی هم، تمایلی به این کار نداشت:

-         من، واسه چی برم؟

ولی مشت گره کرده ی سارا را که دید، تسلیم شد. 

پس از رفتن آنها، چنان در کار غرق شدند که گذشت زمان را از یاد بردند. نوار پائین رایانه ی سارا، ساعت «ب ظ 14:06» را نشان می داد که زنگ تلفن همراه لیلا به صدا در آمد:

-         بله بفرمائید ... آه، سلام یلدا جون!

سارا، کارش را رها کرد و به طرف او دوید.

-         ... نه، این چه حرفیه؟ (سارا، گوش اش را به تلفن نزدیک کرد) اخطاریه رو؟ ... بله من فرستادم (بهروز و علی و اکرم، وارد شدند) ... چک بی ارزش! آره، راست میگی! ولی با همین چک بی ارزش بود که سیروس، حکم جلب منو گرفت. معلومه، برای شما، این چکا بی ارزشه. اصلا این پولا بی ارزشه ولی واسه من چی؟ ... نکنه یادت رفته که من، پول اون نامردو، با بهره ش، پس دادم. خودت که شاهد بودی ... ( ناگهان جیغ کشید) این آخرین بارت باشه که منو تهدید می ...

سارا، گوشی را از دست او، بیرون کشید:

-         چیه یلدا؟ چرا دست از سرمون ور نمی داری؟ حرف حسابت چیه؟... الو، الو ...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...