مهر دل - قسمت 97

 

گوشی تلفن را روی میز انداخت و متوجه لیلا شد. ناراحتی او را که دید، سر به سرش گذاشت:

-        این دوست پسرت! توربو ترنه، ها! (در مقابل نگاه هاج و واج او، خندید) آرینو میگم! ... پیرمرد! هنوز یه روز نشده، کاری کرده که جیلیزو ویلیز یلدا در اومده؟ (نگاهش به اکرم افتاد) وا! تو اینجا چیکار می کنی؟

-         بد کاری کردم که اومدم، همکاراتونو برسونم؟  

-         پس حالا که بلدی کارای خوب خوب بکنی، بپر، برو، یه سه چار پرس غذا بگیر!

-         بد اخلاق! غذا هم گرفتم (به کیسه هایی که در دست علی و بهروز بود، اشاره کرد) 

صدایی از بیرون در به گوش رسید:

-         منم، براتون غذا آوردم

و به دنبال آن سر و کله ی افشین، در حالی که  نایلکسی را بالا گرفته بود، پیدا شد. بهروز، با عجله، دستی برای او تکان داد و خودش را معرفی کرد:

-         بهروز هستم

و در همان حال پشت میز بزرگ نشست:

-         ببخشید، ولی من، صبحونه م نخوردم! ... علی جان! یکیشو بده به من!

نقشه ها را کنار زد. ظرف غذا را گرفت و بدون تعارف مشغول خوردن گردید. افشین، لبخند تحقیرآمیزش را پنهان ساخت و به طرف لیلا رفت:

-         سلام، کجا میشینی؟

-         پیش بقیه!  (کنار علی نشست) 

سر بسر گذاشتن سارا و اکرم، همچنان ادامه داشت:

-        من مطمئنم که تو، یا آبردین درس خوندی، یا گلاسکو؟ کدومش؟ ... خب ! میمردی اگه کباب بره ای، شیشلیکی، برگ مخصوصی! اما نه! هزینه ش زیاد می شد! صرف نمی کرد! شما و ولخرجی؟ استغفرالله! (متوجه افشین شد) تو، چی خریدی؟ ... چی؟ ...

با شنیدن کلمه ی «کنتاکی» از جوش و خروش افتاد اما ریزخند اکرم را که دید، «اوهوم» ی گفت و بدون نگاه کردن به افشین، او را مورد شماتت قرار داد:

-        از انگلیسیا چی یاد گرفتی؟ هیچی؟ ... یعنی تو نمی دونی اینجا، خوردن kfc قدغنه! (ظرف کنتاکی را کنار زد) my lord!خودت بخور! بد اینگیلیسی! (غرغر کنان، در ظرف چلوکباب را باز کرد) جهنم چاق شدن!

ورود دو نگهبانی که در حال سرکشی به طبقات بودند، او را به تغییر چهره واداشت. لبخند زد و تعارف کرد.    

-         نوش جان. صرف شده. شما بفرمائید ... ببخشید ... آقا شهیاد، امروز نمیان اینجا؟

-         چطور مگه؟ کارش داشتی؟ کلاهتو وردوشته؟

-         نه خانوم، این چه حرفیه؟! ... خیلیم محبت کردن! دیشب، برام یه دسته گل فرستاده بودن که ...

همکارش، نگذاشت حرف او تمام شود:

-         آقا! دیشب رفته بودن خواستگاری

رنگ جهره ی نگهبان جوان و تنومند، با تبریک گفتن بهروز و دست زدن بقیه، به سرخی گرائید. دستپاچه شد و با تعظیم های پی در پی و به حالت فرار، سالن را ترک کرد. پس از رفتن آنها بود که زنگ رایانه ی لیلا به صدا در آمد. او، غذایش را نیمه کاره گذاشت و به پشت میز کارش برگشت. خواندن پیامی که رسیده بود، به درازا کشید. سارا، صدایش زد:

-         چی شده، چرا نمیای؟

-         اومدم ... سارا ( به او نزدیک شد) رئیس، به نگهبانی دستور داده که از ورود یلدا و سیروس و فلورا و آذرباد و یه سری افراد دیگه به برج جلوگیری کنند!

-         نه!(قاشق از دستش رها شد) جدی میگی؟ بده ببینم (کاغذ را گرفت)

-         آره، انگار از همه چیز خبر داره؟ ولی ... عجیبه که اسم آقای انتظاری، تو لیست نیست! این یعنی چی؟

اظهار نظر علی، لیلا را شگفت زده کرد:« می دونسته که انتظاری، آدم خوبیه» متوجه او شد:« تو از کجا می دونی؟» پسرجوان، به مِن و مِن افتاد:« گفتم شاید!» عینک اش را به چشم زد و حرفش را دوباره تکرار کرد:« گفتم شاید!» در همین حال، افشین، به طرف سارا، خم شد و با خنده پرسید:« اسم منم، تو لیسته؟» 

-         به تو چیکار داره؟! ... ببینم لیلا! از کارای یلدا که چیزی پیشت نمونده؟ همشو پس دادی؟ (با شنیدن جواب منفی او، عصبانی شد) بهتره! تا یلدا به بهانه ی گرفتن نقشه هاش، نیومده اینجا، اونا رو براش پس بفرستی.

-         باشه. همش اینجاست. هم نقشه ها و هم برآوردهاش... علی رو، می فرستم، ببره براش. 

-         ولی من که جایی رو بلد نیستم.

-         یاد می گیری! ... اگه غذاتو خوردی، پاشم اونا رو بهت بدم؟ 

اکرم، دلش برای علی سوخت:

-         اگه بخوای، من میبرمت

ولی او مغرورانه، پیشنهادش را رد کرد:

-         نه! خودم میرم ... چیا رو باید ببرم؟

افشین، نگاهی به ساعت مچی اش انداخت:

-        لیلا جان، من، همون طرفا با یکی از دوستام، قرار دارم. اگه یه خورده صبر کنی و بشینی غذاتو بخوری! من خودم اونارو میبرم و تحویل میدم (لیلا نشست) سارا خانوم! میشه خواهش کنم، بگی جریان این زن و شوهر چیه؟

-         تو هم حوصله داری، ها! ... کوفتم شد! (ظرف خالی غذا را پس زد و بطری نوشابه را برداشت) یلدا، یا همون خانوم انتظاری، خیلی ساله که با ما دوسته. یادم نیست چه جوری؟ ولی خب، با هم دوست بودیم دیگه. اولش، توی یه شرکت، کار می کرد. البته تو هیچ شرکتی بیشتر از شیش ماه دووم نمی آورد. آخه، خیلی فوضول بود و برای همینم، هر جا می رفت، سریع عذرشو می خواستن. من و لیلا، هر وقت بی پول می شدیم، می رفتیم سراغش! اونم، خدا وکیلی! سنگ تموم می ذاشت و با اینکه وضع مالی خودشم، تعریفی نداشت. هر جور بود، از اینجا و از اونجا، برامون، پول جور می کرد. تا اینکه زد و یه معدن طلا، پیدا کرد! (خندید) منظورم آقای انتظاریه ... اولش، رفت توی شرکت برجسازی ... نه، نه! اولش، تصادف کرد! یعنی، آقای انتظاری با ماشین زد بهش و بعد، استخدامش کرد و بردش، پیش خودش ولی این دفعه بجای اخراج، قاپ پیرمرده رو دزدید و شیش ماه نشده، باهاش ازدواج کرد!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...