مهر دل - قسمت 98

 

-         به نظر، آدم تحصیلکرده ای میاد. چی خونده؟

-         دلبری!

-         سارا، زشته! ... یه پسر جوون اینجاس!

علی، رو ترش کرد و از میز دور شد:

-         جوری حرف میزنه، انگار خودش پنجاه سالشه!

غرولند او، لبخند لیلا و قهقهه های سارا و اکرم را به دنبال داشت. ده دقیقه ی بعد، در حالی که بهروز و علی، سرگرم جمع کردن ظرف های خالی غذا بودند، افشین، آنجا را ترک کرد. گروه طراح ها، به شور نشستند. این بار، علی هم، در بحث شرکت داده شد و اکرم نیز، به عنوان تلفنچی انتخاب گردید:

-         ... جواب دادن به موبایل و تلفن، ما رو از برنامه عقب انداخته. تا میای روی یه چیزی تمرکز کنی، دینگ! تلفنت زنگ می خوره و همه چی از ذهنت پاک میشه. پس هر چارتامون، گوشیا رو میدیم به اکرم جون! ... باشه اکرم جان!

و او چاره ای جز قبول کردن نداشت.

مثل همیشه، تبادل نظر لیلا و سارا به جنگی لفظی تبدیل شد که با جانبداری گاه و بیگاه بهروز و علی، از یکی از آنها، به درازا کشید. نزدیک ساعت پنج بود که به توافق رسیدند اما وظیفه ی دشواری به بهروز محول شد:

-         پس .... بهروز، باید تا پس فردا، نمونه ها رو حاضر کنه

-         یه روزه؟ این، غیرممکنه

-         یه روزه چیه؟ دو روز و دوشب! یعنی، تا پس فردا ساعت پنج

-         چه کارایی از آدم می خواین!

-         تو فقط یه نمونه از یه مبل تک نفره رو بساز و رنگش کن

-         استادا، پس فردا میان و ما می خوایم، اونا طرح ها رو ببیند و نظر بدن

و سرانجام او تسلیم شد.

-         پس من، زودتر میرم که از همین الان کار رو شروع کنم. باید برم شهرک ولیعصر.

کاغذها را به صورت نامرتب در هم می پیچید که با اعتراض لیلا مواجه شد:« هی! روزنامه جمع نمی کنی، ها! اینا نقشه س!» و آنها را از دست او بیرون کشید:«اینجوری نبر!» کاغذها را با دقت روی هم قرار داد و لوله کرد. سارا، به یاد حرف های فریال افتاد:« بهروز! پول مول داری؟»

-         بله خانوم! آقای آرین، یه یه تومنی، به عنوان پیش قرارداد، بهم دادن.

-         پس خوبه. فقط ... وسط کار، وقت کردی، یه سلمونی هم برو!

هنرمند تجربی! حواسش به شماره گرفتن بود و متوجه شوخی او نشد.

-        الو، فریال! سلام ... یه خبرخوش ... آره، قرارداد بستم. تو هم هستی! ( نگاه ها به او دوخته شد) نه بابا! خودشون ازم پرسیدن که کارگر داری؟ منم گفتم نه. ولی یه دستیار دارم که اِی ی ی! نقاشیش بدک نیست! قرار شد، حقوق تو رو هم بدن ... خوشحال شدی؟ ... تا تو با رستوران، تسویه حساب کنی، منم رسیدم

-         سارا، تو هم، جمع کن که بری!

-         هنوز زوده.

-         کجاش زوده؟! ساعت پنجه. تا بری خونه و لباس عوض کنی و ...

-         ترو خدا لیلا! ... تنهایی، روم نمیشه برم! تو هم بیا!

-         این یه جا رو دیگه باید تنهایی بری (رو به اکرم) میشه تو ببریش؟ رکسی تو خونه، منتظره.

به دنبال بهروز، اکرم و سارا هم، از سالن خارج شدند. با رفتن آنها، لیلا، پشت رایانه نشست:

-         باید امشب طرح کلی ش تموم بشه. تا فردا بتونم روی ریزه کاری ها، کار کنم ... علی آقا، نقشه های سارا رو چاپ و دسته بندی کن! فقط ترتیبش به هم نخوره»

برای لحظاتی چشم هایش را بست. ورودی اصلی، فضای طبقه ی همکف، پیشخوان اطلاعات، مبلمان تک مهمان، در ذهنش نقش بست. بر بال خیال، به بیرون از برج پرواز کرد. چرخی در آسمان زد. بنای بلند را از زوایای مختلف، تماشا کرد و برای تماشای ورودی اصلی در فضای سبز محوطه فرود آمد. درست کنار درختچه ی زیبایی، پائین آمده بود. به یاد شهیاد افتاد:

-        کجا هستی؟

-         من اینجام خانوم!

چشم باز کرد و با دیدن علی که به او زل زده بود، خندید:

-         میشه یه چایی داغ به من بدی؟

و دوباره به کار پرداخت. پرواز ذهن، تخیلاتش را گسترده تر کرده بود. آنچه را که در فکر داشت، ترسیم کرد. چیدمان ها را تغییر داد و پس از دو ساعت کار مداوم به آنچه که می خواست، رسید. در تمام این مدت، علی، در کنارش قرار داشت و در پایان کار، او بود که طراحی اش را عالی توصیف کرد:

-         به خدا! حرف نداره ... شبیه ... شبیهِ یه باغ خوشگل شده!

در حال تهیه ی نسخه ای از طرح بودند که آقای فرهی و بهراد، وارد سالن شدند.

-         سلام عزیزم ... باکی اومدین؟ پس آقا شهیاد کو؟

-         دو سه ساعت پیش. ما ازش جدا شدیم. وانتش ریپ می زد. گفت: شما برین، تا من اینو درستش کنم. گفت: اگه دیر شد، علی رو با خودمون ببریم خونه، میاد دنبالش.

-         شمام، ولش کردین، اومدین! ... خب، لااقل وامیستادین و کمکش می کردین (نگاه شماتت آمیزی به پدر و برادرش انداخت) پس این همه وقتو کجا بودین؟

-         ما رفته بودیم بنگاه، دنبال خونه.

-         خونه؟

-         خب، آره بابا جون! من گفتم زودتر بگردیم و یه آپارتمانی، خونه ای، چیزی، همین طرفا ...

-         اونوقت، با کدوم پول؟  

-         یه جوری جورش می کنیم. فوق اش، میرم پیش حسینزاده و یه مقدار ازش ...

-        آهاه! یعنی، دوباره پول نزولی. دوباره بدبختی! (صدایش بالا رفت) صدی چند؟ چهار، پنج، شیش؟ بابا، اصلا یه بار پیش خودت حساب کردی، پنجاه درصد نزول پول، یعنی چقدر؟ تازه این کمشه! ... وای که چقدر راحتی شما!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...