مهر دل - قسمت 99

 

حالت قهر بین پدر و دختر که پس از سخنان تند لیلا، بوجود آمده بود، تا رسیدن به آپارتمان رکسانا، همچنان ادامه داشت. در آنجا بود که بهراد، با گفتن یک حرف به آتش اختلاف دامن زد:

-         غصه نخور خواهر جون، مامان شفق م، همینجوریه!

-         انگار که شما دو تا، بابای منید، آره؟! ... مگه من، برا خودم، پول گرفتم؟ همش، برا شماها و مامانتون بود! یه ذره شم، واسه خودم نبود. همشو خرج شماها کردم! برید از هر کسی ...

-        شما عادت کردی بابا جون، عا ... دت! ... تقصیریم ندارین! ... بیچاره، بابا بزرگ و مامان بزرگ! راحت ترین راه کدومه؟ ... نزول پول! (لیلا، خیال کوتاه آمدن نداشت)

علی و رکسانا، خود را از دعوای خانواده ی فرهی دور نگه داشتند و به آشپزخانه رفتند. کمی بعد، بهراد هم، به آنان پیوست. پسر جوان، با چهره ی غم زده ای، روی صندلی نشست و با کف دست گوشهایش را گرفت. جر و بحث پدر و دختر در حال اوج گرفتن بود که زنگ در آپارتمان به صدا در آمد و بابک وارد شد. لیلا، خجالت زده، به اتاقش پناه برد.

او می دانست که پدر، به هوای جایزه ی نقدی جشنواره ی برلین و شاید هم، به تصور پیدا شدن خواستگار پولداری: مانند مالک برج مهراس، به رویاپردازی پرداخته است. لبخند تلخی زد و از پنجره ی اتاق خواب به بیرون نگاه کرد. سعی کرد، افکار منفی را از ذهن اش پاک کند:

-        سارا، الان سر میز خانواده ی گردان نشسته و داره همه رو می خندونه! ... خدا رو شکر که شیطونک، خونواده ی خوبی پیدا کرده! انگار دعای استاد بکتاش، کارساز شده! نمی دونم راسته که میگن: پدر مادرا، حتی اون دنیا هم بچه هاشونو فراموش نمی کنن و نگرانشون هستن. ... امروز، چقدر کار کردیم ... بهروز، آدم خوبی به نظر میرسه. حتما فریالم مثل خودشه! ...

تقه ای به در اتاقش خورد.

-         خواهر! شام حاضره. نمیای پائین؟

-         چرا عزیزم. یه لحظه وایسا.

به سرعت لباس عوض کرد و از اتاق بیرون آمد. بهراد، پشت در، منتظرش بود. لبخندی زد و با محبت، دست اش را گرفت:

-         داداش کوچولو! بزن بریم

برق چشم های برادرش را دید و از اینکه تغییر روحیه اش، تاثیر مثبت و آنی بر وی گذاشته است، خوشحال شد:

-         خانواده ی فررررهی، دارن میان!

او را مجبور به دویدن کرد. خنده کنان از پله ها سرازیر و نفس زنان وارد آشپزخانه شدند.

-         سلام بابک خان! ... سلام خوشگل من! (رکسانا را، در آغوش گرفت) به به، چه میزی! خسته نباشی سر آشپز!

-        دارم غذا رو می کشم. تو برو بشین (آهسته ادامه داد) خدمتت میرسم! (دیس بزرگ غذا را از داخل کابینت بیرون آورد) امشب، براتون پوره ی سیب زمینی با پیچک نخود فرنگی و سبزی و قارچ درست کردم. امیدوارم که خوشتون بیاد.    

بابک، رو ترش کرد و دست از خوردن سالاد برداشت:

-         گفت: پیچ پیچک؟ ... آخه، پیچ پیچک ام، شد شام؟ ... کاش بعد از ظهری، یه چند تا سیخ بیشتر، خورده بودم!

پسرها، به طرف او خم شدند:

-         آه، آه، آه! یعنی غذای رکسی رو دوس نداری؟

-         حالا چی خوردی؟ ... حتما جیگر

-         ببین! با کدوم جیگر، رفته بوده جیگر خوری؟!

لیلا، در حالی که به شوخی آنها می خندید، از روی عادتی که در اثر سالها تنهایی پیدا کرده بود، پرده ی پشت پنجره را کنار زد و سرسری نگاهی به پائین برج انداخت:

-         مثل اینکه امشب، هیچکدوم از همسایه ها مهمون ندارن!

خیابان خلوت بود. پرده را انداخت. برگشت و بین بهراد و علی نشست. رکسانا، دیس به دست، به طرف آقای فرهی رفت:

-         بابا! اول شما

نگاه ها، به رولت های کوچکی که با برگ های جعفری تزئین شده و به شکل پیچک درآمده بود، افتاد. در یک چشم به هم زدن، دیس بزرگ خالی شد.  

در حال جمع کردن ظرف ها بودند که زنگ در آپارتمان به صدا درآمد. بهراد، با گفتن:

-        شهیاده

از آشپزخانه بیرون دوید اما خیلی زود، با عجله برگشت:

-        خواهر، یه خانوم و آقا اومدن، میگن: با تو کار دارن

لیلا، از برداشتن لیوان ها منصرف شد و حیرت زده، به پدرش نگاه کرد:

-         با من؟ ... ولی کسی که ...

-         خب، برو ببین کی هستش. شاید همسایه ای، آشنایی ...

صدای تیز زنی به گوش رسید:

-         بله. آشناس. اونم چه آشنایی!

و به دنبال آن، سر و کله ی صاحب صدا پیدا شد.

-         من هستم. مادر همون پسری که دوباره داری گولش می زنی. مادر افشین!

نگاه سوزنده ی زن، از روی بقیه گذشت و بر روی لیلا ثابت ماند. کیف دستی اش را به زمین کوبید و یک راست به طرف او رفت:

-       تو کی می خوای دست از سر پسرم ورداری، هان؟ بدبختش کردی! بیچاره ش کردی! آواره ش کردی، بس نبود؟ ... دوباره کشیدیش اینجا که چی؟ (جیغ کشید) از دست تو ...

-         خانوم عقیلی! شما اشتباه می کنین، اومدن پسر شما ربطی به من نداره. من، اص...

-         ربطی به تو نداره؟ هه، هه، هه! پس چه طوری، صاف اومده پیشت، ها؟ (دست اش را به صندلی گرفت و با لحن پر از گلایه، ادامه داد) چند روزه که اومده، اما دریغ از این که یه خبر، به من که مادرشم، بِدِه.

مردی که همراهش بود، جلو دوید و زیر بازویش را گرفت:

-        چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی (روبه رکسانا) ببخشید! میشه خواهش کنم، یه لیوان آب بهم بدین ... بشین اینجا عزیزم ... آروم باش ... بشین.

-         آخه فریدون، ما که همه چیزمونو رو اون گذاشتیم. زندگیمونو، جوونیمونو، ثروتمونو ... پس چرا اینجوری می کنه (برگشت و با چشم های اشک آلود، به لیلا نگاه کرد) می دونی که ما هم، مثل بابای تو به خاک سیاه نشستیم. می دونی که همه ی دار و ندارمون، دود شد و رفت! ... فریدون! بذار حرفمو بزنم. وای! آب نمی خوام ... اولش خوشحال بودیم که پسرمونو از دست تو نجات دادیم ولی نزول پولایی که برای رفتنش، گرفته بودیم، تو چهار سال، بدبختمون کرد. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...