مهر دل - قسمت 100

 

گریه ی دلخراش زن، لیلا را، به شدت متاثر کرد. جلو رفت و کنار پای او که اکنون روی صندلی نشسته بود، زانو زد:

-        خانوم ... خانوم!

بی اختیار دست های لرزانش را در دست گرفت:

-        گریه نکنید! ... خواهش می کنم! ... به من گوش بدین

و هنگامی که هق هق زن، فروکش کرد و اندکی آرام تر شد، ادامه داد:

-       خانوم عقیلی، ببینید ... رکسی، خواهش می کنم تلفن منو بیار ... شما، منو از دور میشناسین. اونم به عنوان یه فامیل دور که تا امشب، هیچ وقت، با هم روبرو نشده بودیم، حتی چند کلمه هم، با هم حرف نزدیم. درسته خانوم؟ ... مرسی! (تلفن همراهش را از رکسانا گرفت) برای من، افشین، یه دوسته و بس! (با عجله شماره گرفت) الو ... افشین. سلام ... (اشاره ی خانم عقیلی، برای قطع مکالمه را، نادیده گرفت) من، تازه متوجه حرف های دیشب شما شدم! نمی دونم منظورتون از اون حرف ها چی بود اما بهتره که بدونین (بلند شد و ایستاد) ... من، هیچ علاقه ای به شما ندارم! ... نه، فردا نه! ... بهتره همه چیز، همین حالا و همینجوری تموم بشه! ... پس گوش کنید! شنیدم که سالها پیش، اینجا و اونجا گفتین که به من علاقه دارین، درسته؟ ... کی؟ (جیغ کشید) رزیتا دیگه، کدوم خریه؟ ... بله، عصبانی ام، چون شما کار بدی کردین! اگه همون موقع هم، به خودم می گفتین، جوابتون، همین چیزی بود که الان گفتم! ... راست میگین! اینجا حق با شماست، آقای عقیلی! (پوزخند زد) ایکاش، سارا اینجا بود تا خودش جوابِ حرفت رو می داد. ... نه، نه، نه! ... کی؟ کدوم پولداره؟ (خندید) بازم اشتباه کردین اما این موضوع، به شما ربطی نداره!

دکمه ی قطع تماس را فشرد. گوشی را روی میز رها کرد و در حالی که همه ی نگاه ها به او دوخته شده بود، لبخندزنان، به طرف مادر افشین برگشت:

-        قبول کردین خانوم؟

آقای فرهی، پا جلو گذاشت:

-        جواب دخترم رو شنیدید. پس ... بفرمائید!

زن می خواست حرفی بزند که شوهرش، جلوی او را گرفت:

-         بس کن، بریم

-         یه لحظه صبر کنید. بذارین آدرس هتل رو برا ... آه، آه!

ردِ نگاه متعجب اش، بر روی شهیاد که در چهارچوب در ایستاده بود، ثابت ماند. سرها، به آن طرف چرخید. دیدن شهیاد که با لباس روغنی و سر و دست سیاه، در چهارچوب در ایستاده بود، خنده را بر چهره ی بابک و پسرها، نشانید:

-         تعویض روغنی باز کردی؟!

اما او بی توجه به شوخی بابک، جلو رفت و به مهمانان احترام گذاشت:

-         سلام قربان! ببخشید، میشه یه سوالی ازتون بپرسم؟

آقای عقیلی، خسته و ناراحت، رو ترش کرد:

-          نه آقا! اجازه بدین بریم

شهیاد، از جایش تکان نخورد:

-          اسم کسی که به شما نزول می داد، چی بود؟ .... طاهر خانی یا (لنگی را که در دست داشت، به صورتش کشید و چهره اش را سیاه تر کرد)  چامکی؟ ... طرخانی؟ تدین؟ هاجر؟ ...

  با شنیدن آخرین نام، زن و شوهر، تکان خوردند.

-         آره، آره! اسمش همین بود: هاجر حسین زاده! ... خدا لعنتش کنه! ... میشناسیش؟

-         آره! هم خودشو و هم شوهر نزولخورش رو! ... یه سوال دیگه. چه کسی آدرس اینجا رو بهتون داد؟ مرد بود، یا زن؟ ... اجازه بدین، من، تا پائین باهاتون بیام.  

از جلوی در کنار رفت. خانم عقیلی، در حال خروج، نگاه عمیقی به او انداخت و در حالی که از او چشم بر نمی داشت، گفت:

-         تلفنی بهمون خبر دادن ولی خب! (از هال گذشته و وارد کفش کن شدند) ... اونی که زنگ زد، زن بود! اسمشو نگفت ولی شنیدم که کسی صداش زد ... می تونم بهتون بگم، چی صداش زد ولی قبلش، یه چیزایی رو، شما باید ... 

شهیاد، تکرار کرد:

-         تا پائین باهاتون میام

چند لحظه پس از بسته شدن در، لیلا، به طرف پنجره دوید. پرده را کنار زد و به پائین برج، چشم دوخت. آقای فرهی، در حالی که با نگرانی، حرکات او را زیر نظر داشت، زیر لب زمزمه کرد:

-         دختر بیچاره ام!

و درمانده از چاره جویی، بر روی مبل نشست. رکسانا، به طرف لیلا رفت و با اشاره ی بابک، پسرها، از آقای فرهی فاصله گرفتند و خلوت ترین جای منزل، یعنی فضای دنجِ زیر پله ها را برای نشستن انتخاب کردند. سخن آهسته ی بهراد:

-         خوب شد! من، اصلا اونو دوست نداشتم!

علی و بابک را، به همدردی واداشت. از دو طرف، دست هایشان را بر روی شانه ای او گذاشتند:

-         غصه نخور!  درست میشه!

-        چه جوری درست میشه؟ ... خرابکاریای بابا، مگه تمومی داره؟! زندگی همه رو خراب کرده! نه خونه ای داریم و نه پولی که بتونیم خواهرو نجات بدیم ... خواهر عزیزم! چیکار می تونم براش بکنم؟ هیچی، هیچی! (با چشم های اشک آلود به بابک نگاه کرد) می دونی آقا بابک! تقصیر منم هست! درسته که من با مامان اینا زندگی می کردم ولی خرج منو، خواهرم می داد! ... هر ماه، برای مامان پول می فرستاد! ... یه بار که مامان داشت باهاش حرف می زد، شنیدم ...

صدای زنگ تلفن، بابک را از جا پراند:

-         اَه! گندت بزنن!

از پناهگاه بیرون آمد. روی صندلی گوشه ی راهرو نشست و گوشی را برداشت:

-        بله بفرمائید ... آه، سلام سارا خانوم! ... لیلا؟ ... بله ... چرا، چرا هستن اما دارن شام می خورن (لیلا را دید که از جلوی او رد شد و به طرف در آپارتمان رفت) ... چشم! میگم زنگ بزنن. خداحافظ

با عجله گوشی را، روی دستگاه قرار داد. در حال برخاستن بود که نگاهش به آینه ی کنسولِ دیوار مقابل که چهره ی شهیاد و لیلا را به خوبی منعکس ساخته بود، افتاد. چشم هایش را بست اما شدت کنجکاوی، بر او چیره شد! چشم گشود و به تصویر داخل آینه زل زد.  

-        حرف نمی زنن ولی از همدیگه هم، چشم بر نمی دارن! ... بابا، گردنم درد گرفت! یه چیزی بگین دیگه! ... این رفیق منم، چه هالوایه ها! خب، دستشو بگیر! ... اَه، اَه، اَه! ... این شهیاد، همه چیزش عالیه ولی انگار ...

تق تقِ دم پائی رکسانا، او را به خود آورد. با چند خیز خودش را به پشت پله ها رسانید و نفس زنان روی کاناپه افتاد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...