آماده شدن شام شهیاد و جا عوض کردن پر سر و صدای بهراد که می خواست با شهیاد هم غذا شود، حواس ها را از رفتن بابک و علی برگرداند.

-         این حلواست، آره؟! (سینی را به طرف خودش کشید) آخ جون! سیب زمینی کبابی! ... عاشقتم!

-         بهراد، زشته!  

-         من، با آقاشهیاد این حرفا رو ندارم! ما با هم رفیقیم، مگه نه؟ (شهیاد، لبخند زد:آره! و او از ته دل خندید) خواهر! باید یه چیز توپ براش درست می کردی، اینا چیه؟ ... آه، این چیزیه که مامان خیلی بدش میاد؟ ارده شیره س، آره؟! ... همیشه می گفت: ارده شیره، غذای بدبختاییه که پول ندارن، چیز خوب بخورن! گوشت بخورن!

رکسانا که لب گزیدن لیلا و خنده ی معنی دار شهیاد را دید، گوش پسر جوان را کشید:

-       الاغ جون! تو این خونه، فقیر مقیر سراغ داری؟ ... آی، آی، نکن! ... بدبخت! این غذاها هر کدومشون یه طبعی دارن! یکی سرده و یکی گرمه! (بهراد گوش اش را از دست او بیرون کشید) از صبح تا حالا هر چی خوردی، از نون و پنیر و برنج و گوشت، همش سرده و برای همینم باید گرمی بخوری که راحت بخوابی!

بهراد، دست اش را از روی گوش اش برداشت و با تعجب به او نگاه کرد:

-         مثل مادر بزرگا حرف میزنی؟ چن سالته کوچولو؟!

-         پاشو، پاشو، بریم بیرون یه دوری بزنیم تا حالیت کنم!

-         این وقت شب؟!

-         پس چی!

سر شانه ی پیراهن او را چسبید و بلندش کرد. چشمکی به لیلا زد و بهراد را به دنبال خود کشید:

-         این همه غذا که خوردی، اگه قدم نزنی، رودل میکنی!

با رفتن آن دو، خانه در سکوت فرو رفت. لیلا، زیر چشمی به شهیاد که روی سینی خم شده بود و آرام، آرام غذا می خورد، نگاه کرد و با خودش گفت:

-         نمی خوای چیزی بگی، نه؟ ... باشه، پس من میگم!

احساس بی قراری کرد. از جا برخاست و بی هدف به این طرف و آن طرف آشپزخانه رفت. نوبت شهیاد بود که حرکات او را زیر نظر بگیرد.

-         میشه بشینی؟

-        چی؟ آها! باشه (در انتهای میز نشست) راستی، این چیزایی رو که رکسی می گفت، تو بهش یاد دادی، مگه نه؟ (هر دو خندیدند) ... با مادرِ افش ... با خانوم عقیلی، حرف زدی؟ چیزی گفت؟

-         بله ... گفت که یه زن بهش زنگ زده! ... (لقمه ی کوچکی را که درست کرده بود به طرف او گرفت) بیا!

-         آه، نه! خودت بخور ... (لقمه را گرفت)

-        می دونی! برام عجیبه که این همه نزولخور دور و بر تو، حلقه زدن! (دست از خوردن کشید. آرنج هایش را روی میز گذاشت و انگشت های دو دستش را، در بالای سینی، درهم گره کرد) ... اول، پدربزرگت، بعد، پدر و مادرت، بعدشم، خودت و سارا! حتی خونواده ی افشین ... انگار اصلا، وسط تارای عنکبوت، به دنیا اومدی! ... ناراحت نشو ... باشه، دیگه حرف نمی زنم!

-         نه، چیزایی که گفتی حقیقته! ... خواهش می کنم، بگو.

-         حالا تو باید حرف بزنی. یه چند تا سوال دارم که ...

فریاد بلند:

-         به من دروغ میگه! به من! به من!

در آپارتمان پیچید و هر دوی آنها را، روی صندلی میخکوب کرد. هنوز از بهت وحیرت خارج نشده بودند که رکسانا، عصبانی و ناراحت وارد شد. دسته کلیدش را به طرفی انداخت و با مشت های گره کرده، به طرف در آشپزخانه برگشت:

-        اصلنم، نمی بخشمت! (جیغ کشید) دروغگوووو!

نگاه پرسشگر لیلا و شهیاد، در جستجوی مخاطب او، به در دوخته شده بود که بهراد و علی، آهسته آهسته، وارد شدند. لیلا که گمان می کرد، پسرها، موجب ناراحتی دخترجوان شده اند، نگاه تندش را به آنها دوخت. بهراد، به نشانه ی بیگناهی، دست هایش را بالا برد و علی هم، با پیروی از او، این کار را تکرار کرد. رکسانا که در اثر تکرار:

-        دروغگو، دروغگو

از نفس افتاده بود، به پیشخوان آشپزخانه تکیه زد. لیلا، با عجله به طرف او رفت:

-        چی شده، رکسی؟

-        برو از اون بپرس! ... آقا! گفت: میرم بیرون دوستمو ببینم، ولی می دونی دوستش کیه؟ ... اوناهاش، ببین!

-       اشتباه می کنی عزیزم! 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...