مهر دل - قسمت 103

-         آه، اکرم!

نام «اکرم» که از دهان لیلا خارج گردید، شهیاد، به سختی تکان خورد. ناباورانه، قدمی به عقب برداشت و با هراس به صحنه ی پیش رویش چشم دوخت. اکرم را دید که وارد شد و یک راست، به طرف رکسانا رفت:

-         اینجوری نیست که تو فکر می کنی، بذار بابک برات ... 

بابک، در چهارچوب در ایستاده بود

-         طرف من نیا! (خودش را، از آغوش لیلا بیرون کشید. به سمت میز دوید و پشت سر شهیاد، پنهان شد)  ... به من مربوط نیست که می خواد با تو یا با هر کس دیگه ای، قرار بذاره ولی چرا به من دروغ گفت! خودش می دونه که من، بدبخت دروغم! (جیغ کشید و به بازوی شهیاد چنگ زد) مگه نه؟ مگه نه؟

شهیاد که با روحیه و وضعیت جسمانی دختر، آشنایی کاملی داشت، او را در آغوش گرفت، پیشانی اش را بوسید و صورت گریانش را در بین کف دست هایش، گرفت:

-        آروم، آروم ... هیس! به من نگاه کن ... چرا اینقدر حساس شدی، عزیز من؟ ... من که یادم نمیاد، هیچ وقت، بابی، به تو دروغ گفته باشه! تو، یادت میاد؟!

رکسانا، سر تکان داد:

-        پس چرا قرارشونو بهم زدی؟! دختر بد! نکنه اگه منم، فردا با کسی قرار گذاشتم، همینجوری کنی؟! پس زن گرفتن بی زن گرفتن! من که نیستم!

رکسانا، با بیحالی خندید. بابک، در حالی که دست هایش را از هم گشوده بود، به آنها نزدیک شد:

-         منم دیگه نیستم. چه اکرم، چه کس دیگه ای؟ (خندید و هر دوی آنها را در آغوش گرفت) شوخی کردم! ولی ...

زیر گوش او زمزمه کرد:

-         آخه یعنی من، اینقدر بد سلیقه م که برم سراغ اکی؟!

و با این گفته، خنده را به لب های خواهرش بازگردانید.

-         این حرفو نزن بابی. برعکس تو، من، اکرمو خیلی هم دوست دارم ولی خب، یه دفه دلم شکست ... ببخشید!

-         بکش کنار بابی، بذار ببرمش، بخوابه.

-         نه، خواهر خودمه، خودم می برمش.

-         خودش بگه، با کی میخواد بره.                             

-         کل کل نکنید! من خوابم نمیاد. (با فشار، از بین دست های آن دو بیرون آمد) چقدر سمجید! ولم کنید!

آرام شده بود و به نظر میرسید که حالت عصبی اش برطرف شده است اما بر خلاف او، اکرم، در اوج عصبانیت بود.

-         همین؟ ببخشید و تموم شد! (سر لیلا داد زد) چرا داری اینجوری نیگام میکنی؟

حرکت تند شهیاد که با قدم های بلند به سمت او رفت، همه را ترسانید:

-         تو! (روبروی او ایستاد) ... راه بیفت بریم.

-         من، هیچ جا نمیرم! ... اصلا تو چرا همیشه طرف این و اونو میگیری؟ (با خشم به بابک نگاه کرد) برای چی دهنتو بستی، ها؟! آخر شب منو کشوندی اینجا که خواهرت هر چی دلش می خواد، بارم کنه؟ ... به حسابت میرسم، عوضی!

عذرخواهی رکسانا، برای فرو نشاندن خشم اکرم، کافی نبود:

-         من، با تو یکی، کاری ندارم!

به همین دلیل، بابک، قدم جلو گذاشت:

-         حق دارین خانوم! من، از شما معذرت میخوام! ... فضولی امشب من، کار دستم داد! می خواستم از چیزی سر در بیارم که اینجوری شد. ببخشید خانوم! ... از بقیه هم، عذر می خوام.

جوش و خروش اکرم، فرو نشست. سرش را به زیر انداخت و مچ دست شهیاد را چسبید:

-         حالم خوب نیست. منو برسون خونه!

-         به من تکیه بده ... بابی، علی، امشبو اینجا میمونه.

لیلا، با نگاه، آن دو را بدرقه کرد و پس از بسته شدن در آپارتمان، به گوشه ی پنجره پناه برد. بی توجه به «پچ پچ» علی و بهراد، پرده را کنار زد و به پائین برج، چشم دوخت. در دلش غوغایی به راه افتاده بود:

-        چه تلخه دوست داشتن! ... نفسم بالا نمیاد! قلبم داره منفجر میشه! ... چیکار کنم شهیاد؟! نمی تونم تو رو با هیچ زن دیگه ای ببینم! ... وقتی تنها بودیم، نگاهتو از من، می دزدیدی ولی حالا اونو بغلش کردی! ... طاقت ندارم! بخدا طاقت ندارم!

از پنجره دور شد و بدون هیچ حرفی، به دنبال رکسانا و بابک، از پله ها بالا رفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...