مهر دل - قسمت 104

 

-         سارا خانوم، نمیاد؟

-         با ما، نه!

چهره ی گرفته ی لیلا، علی را، از پرسش بیشتر بازداشت. نگاهی از سر دلسوزی به او که سرگرم بستن بندهای کتانی اش بود، انداخت و کیف لب تاپ و کیسه ی نقشه ها را، به دست گرفت:

-        اینا رو من میارم

-       هوووم، باشه، ممنون! ... بریم (در آپارتمان را آهسته بست)... از اون طرف نه! ... ممکنه از صدای آسانسور، همسایه ها بیدار شن، از پله ها میریم!    

هشت طبقه را، پائین آمدند و از ساختمان خارج شدند. لیلا، پیشنهاد کرد: « اگه خسته نمی شی، یه کمی، پیاده بریم»

-         نه! ... این چند روزه، هر روز صبح، با شهیاد می رفتم، ورزش!

-         جدی؟ (جلوی ساختمان ویلایی ایستاد و به سمت شرق نگاه کرد) آفتاب رو نگاه کن!

چند لحظه در همان حالت ماند و آن گاه به راه افتاد. علی پرسید: «داشتین، نیایش می کردین؟»

-         اِی! ... خورشید، یکی از زیباترین آفریده های خداست و منبع بزرگ انرژی! ... تنها خاطره ای که از مادر بزرگم دارم، همینه! نمازش رو که می خوند، پشت پنجره می نشست و بالا اومدن خورشید رو نگاه می کرد. انگار عاشق صبح بود! من، از اون یاد گرفتم! (به او نگاه کرد و لبخند زد) ... تو داشتی در مورد آقاشهیاد حرف می زدی.              

-         راستش! شما و شهیاد، یه جورایی مثل هم هستین!

-         جدی؟ ... چرا؟

-         خب، راستش! اونم مثل شماست! وقتی تو گلخونه س، میشینه و با گلا حرف میزنه! اونا رو، جانم و نازنینم، صدا می زنه! یا شبا که همه خوابند، تو باغ راه میره و با درخت ها و ستاره ها، حرف می زنه! باور کنید، خودم دیدم! ... معلوم نیست، سر به زیره یا سر به هوا! (خندید) رو زمین، گلا رو می بینه با تو آسمون، دنبال ستاره هاست! ... من که نفهمیدم! آخه یه جوریه ...

-         علی آقا! ... آدم، در مورد کسی که فقط چند روزه می شناسدش، اینجوری حرف نمی زنه.

-         ببخشید اما من، در موردش قضاوت نکردم. خیلی هم دوستش دارم! درسته که چند روز بیشتر نیست که باهاش آشنا شدم ولی فکر کنم اونو خیلی خوب می شناسم...  

-         بسه! تاکسی بگیر، بریم!

علی «چشم» ی گفت و در حالی که دستش را برای ایستادن تاکسی ها بالا برده بود، وارد خیابان ولیعصر شد. تا رسیدن به برج، فرصت گفتگوی دوباره، دست نداد و در آنجا بود که لیلا، به بهترین مُسکن، یعنی کار، پرداخت. در ابتدا نگاهی به طراحی های سارا انداخت و پس از آن که علی را وادار به بازبینی آن ها کرد:

-        می خوام، به عنوان یه کارشناس! همشو با دقت ببینی و برداشت و نظر خودت رو، در مورد تک به تکش، بنویسی. وقت زیادی نداری، شروع کن! ... موبایل منم، روی میزه، جواب تماس ها رو بده ... من میرم روی پشت بوم!

دفتر طراحی اش را برداشت و از سالن بیرون رفت

ذهن اش، درگیر استفاده از فضاهای خالی و درهم پشت بام بود:

-        با این همه باری که روش ریخته، چیکار می تونم بکنم؟ (سوار آسانسور شد) ... اول، باید یه فکری برای لوله هایی که مثه قارچ، از کف بیرون زدن، بکنم، بعد. ... کاش بتونم یه باغچه مثل اونی که تو کاشون دیدم، اینجا بزنم. (از آسانسور بیرون آمد و از پله ها بالا رفت) ولی خیلی سنگین میشه ... بازم باید محاسبات سازه شو ببینم! شایدم باید، با کمال و مهندس شاهرخی حرف بزنم

در را باز کرد و بر روی بام، قدم گذاشت:

-         آه، آه، آه! اینجا چرا اینجوریه؟

مشاهده ی نردبان شکسته، تکه های شیلنگ پوسیده، آجر و موزائیک و گونی های پاره ی گچ و سیمان، که اینجا و آنجا ریخته بودند، عصبانی اش کرد:

-        چه بازار شامی درست کردن؟!

لگدی به پیت حلبیِ سر راهش زد و جلو رفت. فضایی برای نشستن وجود نداشت. نردبان شکسته را به دیوار تکیه داد و روی پله ی آخر آن نشست. دفترش را باز کرد و سرگرم طراحی گردید.

تابش مستقیم آفتاب، باعث گردید تا چندین بار، جای نشستن اش را عوض کند. متوجه گذشت زمان نبود. تا آن گاه که شکم اش به «قار و قور» افتاد. به خود آمد و دست از کار برداشت:« چقدر گرسنه م!» لباس اش، خیس عرق بود:

-         باید یه آفتاب گیر بخرم

از جا برخاست و با عجله بام را ترک کرد.      

بهروز و فریال، منتظرش بودند:« سلام، کی اومدین؟» با فریال روبوسی کرد.

-         خیلی وقت نیست. داشتیم با علی، در مورد این کار حرف می زدیم. ببینید!

بهروز، با گفتن این جمله، به صفحه ی چوبی که روی میز قرار داشت، اشاره کرد. ابروهای لیلا، به نشانه ی تعجب بالا رفت: « به این زودی حاضرش کردی؟» به طرف میز می رفت که در باز شد و سارا، مانند رودی خروشان وارد شد:

-         حالا منو جا می ذارین! پدری از جفتتون ... (فریال را شناخت) سلام فری! (یکراست، به طرف لیلا رفت) تو، خجالت نمی کشی؟ (راهش را به سمت علی، کج کرد) بچه پررو! گریه ت میندازم، می خندی؟!

-         ولش کن. با اون چیکار داری؟ (لیلا، به کیف اش چنگ زد و او را نگه داشت) بیا اینجا، ببوسمت! (یکدیگر را آغوش گرفتند) گفتم خسته ای عزیزم. برای همینم، بیدارت نکردم (دوباره گونه ی او را بوسید) خیلی خوشحالی، نه؟  

-         طغرل! اینا رو که دیشب گفتی! (او را به عقب راند) جریان اکی رو که من نبودم، بگو!

-         اونو که مطمئنم، رکسی برات تعریف کرده! ببینم، چیزی برای خوردن آوردی یا نه؟

-         آره، همه چیز! ... علی جان! برو از در دم در، فلاکس و کیسه ی غذا رو بیار!

سارا، جدی شد و دست از شوخی کردن برداشت. به فریال و بهروز، خوش آمد گفت. به عنوان میزبان، آنها را دور میز نشانید و به پذیرایی پرداخت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...