مهر دل - قسمت 105

در حال خوردن میان وعده، صفحه ی چوبیِ ساخته ی بهروز را دست به دست دادند. نحوه ی ساخت و اجرای حصیری، با کمی تغییر، تائید شد اما آن چه که موجب ایراد قرار گرفت، نشان ویژه یا همان لوگوی برج مهراس بود. لیلا، نخستین کسی بود که اعتراض کرد:

-         روی کاغذ خوب بود ولی در عمل نه! من که نپسندیدم!

علی که تا کنون حرفی نزده بود، دستش را بلند کرد: «ببخشید. من ... (آب دهانش را قورت داد) می دونم که فضولیه ولی منم، یه اتود زدم. میشه اونو ببینید؟» سارا، دست روی شانه ی پسرجوان گذاشت:

-         آره علی جان! چرا نشه؟! کجاست؟ بیار ببینیم.

-         همینجاست (از لای دفترش، کاغذ تا شده ای را بیرون کشید) بفرمائید.

طرح را که دید، دهانش باز ماند. پی در پی و با ناباوری، به کاغذ و علی نگاه کرد. سایرین، متوجه حیرت او گردیدند. لیلا، از آن سوی میز، خم شد و کاغذ را از دست اش بیرون کشید. 

-         کِی اینو کشیدی؟ عالیه! خودشه!

سارا که از بهت خارج شده بود، نظر مثبت اش را با گفتن: «آفرین پسر! امیدوارم کردی» اعلام کرد. فریال و بهروز هم، او را مورد تحسین قرار دادند. بهروز، از پشت میز برخاست:

-         پس من زودتر برم دنبال درست کردن این.

داشت کاغذهایش را جمع می کرد که نگاهش به دفتر گشوده یِ لیلا افتاد. طرح باغچه ی روی بام را دید و ناگهان چیزی را به خاطر آورد. وسایلش را رها کرد و دفتر را برداشت: «ببخشید لیلا خانوم! این طرحا، مال اینجاست؟»

-         بله آقابهروز. مربوط به بام همینجاست. چطور مگه؟ نظری دارین؟

-         نه،نه! ... راستش، من یه دوستی دارم که تو کار گل و گیاست. خیلی وارده! می خواستم اگه برای درست کردن اینا (صفحه های دفتر را ورق زد) کمک خواستین، بگم اون بیاد.

سارا خندید: «ما خودمون یه گل خُش کن، داریم!» اما لیلا، نظری برخلاف او داشت:« چه اشکالی داره؟ بگین بیاد ببینیمش. ضرری نداره!»

-         پس الان بهش زنگ می زنم. (به طرف فریال رفت) گوشیتو، بده.

-         باز شارژ نداری؟ بیا.

بهروز، در حال شماره گرفتن بود که سارا و علی، باعجله و از دو طرف، بالای سر لیلا حاضر شدند:

-         یعنی چی؟

-         خانوم! این کارتون، اصلا درست نیست!

-         وقتی که اون وانتی هست! کس دیگه ای رو، می خوای چیکار؟!

-         خواهش می کنم. بگین: زنگ نزنه!

ولی کار از کار گذشته بود. بهروز، با خوشحالی به آنها نزدیک شد و گفت:

-         خوشبختانه همین نزدیکیا بود. گفت پنج دقیقه ی دیگه اینجاس.

-         باشه. پس بیاین ببینیم برای اون بالا چیکار ... (تقه ای شنیده شد) بفرمائید.

در باز شد و افشین، وارد گردید. لیلا، چهره درهم کشید. با شتاب از روی صندلی برخاست و در حالی که با کف دست هایش بر روی میز می کوبید، جیغ کشید: «بفرمائید!» نگاه شرر بارش را به او دوخت و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: «آقای عقیلی! اینجا (تاکید کرد) این جا! محل کار منه، نه پاتوق خونه ی شما! (افشین، قدمی به عقب برداشت) صبر کنید. (آرام تر شده بود) فکرکنم حرفامو دیشب به شما زدم. اگه متوجه نشدین، دوباره میگم: آقای عزیز! من، نه در گذشته و نه حالا، هیچ احساسی نسبت به شما ندارم. اینو فهمیدین؟ پس لطفا، برین ... وای سارا!» با فشار دست های دوستش روی صندلی نشست.

-         حرفاتو زدی، پس بشین! ... علی، یه لیوان آب براش بیار.  

نگران حال او بودند و هنگامی به خود آمدند که افشین رفته بود اما در همان زمان، فرد دیگری، وارد اتاق گردید. نام «شهیاد» همزمان، از دهان بهروز و علی و سارا، شنیده شد. تعجب بهروز و فریال و خنده ی فاتحانه ی سارا، دیدنی بود:  

-         مگه شما شهیادو میشناسین؟

-         پس گلکارت اینه؟ هاه! 

شهیاد، جلو رفتن و دست دراز کردن بهروز را ندید. با گام های سریع به طرف لیلا رفت و در حالی که آثار نگرانی در چهره اش، مشهود بود، خم شد و به او نگاه کرد: «حالت خوبه؟» کنار صندلی اش، روی دو پا نشست و دلسوزانه، سوالش را تکرار کرد: «حالت خوبه؟» اشک در چشم های لیلا حلقه زد. به شهیاد نگریست و لب هایش لرزید. «اه» سردی کشید و به تکان داد سر اکتفا کرد. هنوز از واقعه ی دیشب و طرز همراهی او با اکرم، ناراحت بود. نمی توانست خطایش را ببخشد! اما توان چشم برگرفتن از او را هم نداشت.

صدای بیرون کشیدن صندلی، آن دو را به خود آورد. سارا، بالای سرشان ایستاده بود: «هی وانتی! مثه آدم بشین رو صندلی. این چه وضعیه؟!» با ضربه ی نوک کفش، شهیاد را، از جا بلند کرد و سپس به سراغ لیلا رفت: «اگه آه و نالتون تموم شده، بریم سراغ کار مردم؟!» آهسته درگوش او زمزمه کرد: «ببین، چشمای فریال چارتا شده! آبرومون رفت!» از آنها دست برداشت و پاپیچ بهروز شد:

-         تو نمی خوای بری؟ خوش گذشته، آره؟ باشه، پس شامم بمون!

و با این گفتار، او و فریال را فراری داد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...