مهر دل - قسمت 106

در برابر حوادث تلخ زندگی، عقب نشستن و نشان دادن ضعف و درمانده شدن، مورد نفرت لیلا بود، به همین دلیل، به سرعت بر خودش مسلط شد. «ببخشید»ی گفت و از روی صندلی برخاست. سردش شده بود. کاپشن اش را پوشید و دوباره عذرخواهی کرد:

-         ببخشید! .... فکر کنم، به خاطر این که صبحونه نخوردم، اینجوری شدم! .... راستی، سارا جان! پشت بوم، وضع ناجوری داره! همه جا، پر از نخاله و آت و آشغاله. باید فردا صبح، تا استادا نیومدن، یه نفر رو پیدا کنیم که همشو جمع کنه و ببره بریزه پائین؟ ... در مورد باغچه م، لطفا، خودت با آقاکمال تماس بگیر و نظرشُ بپرس.     

شهیاد و علی را، سرگرم تماشای دفتر طراحی اش دید و با خودش فکر کرد: «چه زود، یادش رفت که من مریضم!» برای رسیدن به میز کارش، از پشت آن دو رد می شد که صحبت هایشان را شنید: «یه محوطه ی خیلی زیبا میشه!»، «قشنگ تر از باغ فردوسه!» و خوشحال شد. اما چند لحظه بعد، زمانی که سارا، به مکالمه اش پایان داد و احداث باغچه را، منتفی اعلام کرد، مایوس شد و احساس بدی بهش دست داد.

-         آه، سرم درد گرفت! ... آخه چرا امروز هیچی درست درنمیاد؟!      

-         اصلا فکرشم نکن! (سارا، این را گفت و به میز کار او تکیه داد) چاره ای نیست!

شهیاد، از همانجا که نشسته بود، داد زد: «برعکس!» و سپس برگشت و یکوری نشست. به شکلک درآوردن سارا، خندید و گفت: «چرا باغچه ی گلدونی سبک درست نمی کنید؟ یه باغچه ی پلیمری! ... چیه؟ نکنه، فکر بَدی یه، هان؟!» دخترها به هم نگاه کردند و ناگهان هر دو به شدت کف زدند: « خودشه!»، «گل خش کن نابغه!»

دور هم نشستند و بحث در مورد ایجاد گلدان های بزرگ و سبک از جنس پلیمر، ادامه پیدا کرد.

-         می تونیم گلدونا رو، طبق طرح، به شکلای مختلف سفارش بدیم. حلزونی، لوبیایی، هشت ضلعی و ...

-         حتی میشه نیمکتا رو هم، از جنس پلیمر سبک ساخت!

-         خوبی پلیمر در رنگاشه! تو هم که عاشق رنگی!

-         باید مثل یه باغچه به نظر بیاد! نه مثل گلدونای سوا، سوا! ... خاکشم باید سبکِ سبک باشه! 

-         اونو میشه یه کاریش کرد اما ... هزینه ش، بالا در نمیاد؟

-         داریم یه اثر هنری خلق می کنیم، پول چه ارزشی داره! سر مالک برج، سلامت باشه!

و سرانجام، سارا، حرف آخر را زد:« من، کارام عقبه و علی رو هم لازم دارم. پس، درست کردن باغچه ی پلیمری، دست خودتون دوتا رو می بوسه!» شهیاد، بدون معطلی از جا برخاست: «قبوله!» سوئیچ وانت اش را برداشت و به راه افتاد: «بریم!»

-         پس کجا؟

-         مگه نمی خواین بریم، گلدونا رو سفارش بدیم؟!

-         چرا ولی نه حالا! اول طرح رو کامل می کنیم، بعد ... باید دوباره بریم رو پشت بوم. علی، متر کجاست؟

سستی و دلسردی لیلا، به خوشحالی مبدل گشت. شور و شوق، سراپای وجودش را در بر گرفت و از فکر همراهی با شهیاد، غرق شادی گردید. در دل، از سارا، به خاطر این پیشنهاد، سپاسگزار بود. چشمک او را دید. با دستپاچگی، بوسه ای برایش فرستاد و از اتاق خارج شد.     

اینک، در کنار هم، بر بلندای برج، ایستاده بودند. دقایقی در سکوت، اَبر شهر دود گرفته را، تماشا کردند و در خنکای نسیم سردی که از جانب البرز می وزید، گشتی در چهار گوشه ی بام زدند. آن گاه به اندازه گرفتن، پرداختند. این کار، باعث گردید تا دیوار سکوتِ بینشان، فرو بریزد. اکنون، یکدیگر را مهربانانه و با نام کوچک، صدا می زدند. «نه ... از خود دیوار بگیر! وای شهیاد! اونجا نه»، «تاب انداختیش، لیلا!»، « اوف! نزدیک بود بخوری زمین، شهیاد!»، «لیلا! چرا مواظب عقب عقب رفتنت نیستی؟!» اندازه گیری را چندین و چند بار تکرار کردند و سرانجام، کار به پایان رسید. لیلا، بر روی پایه ی اول نردبان چوبی نشست و به طراحی پرداخت. سایه ی شهیاد را دید که کم کم، نزدیک شد و در بالای سرش ایستاد. با لحن بی تفاوتی پرسید:

-         دیشب، اکرم رو، رسوندی خونه ش؟

-         آره. دختر بیچاره، خیلی اذیت شده بود! همشم، تقصیر بابکه! ... پسره ی فضول! (خندید) کنجکاو شده بود که من، کسی رو دوست دارم یا نه؟!

-         حالا کسی رو، دوست داری؟

-         اوهوم! ولی من (چند قدم دور شد و دوباره برگشت) راستش نمی دونم که اونم...

-         بهش گفتی؟   

-         نه!

-         خب بگو!

برخلاف شهیاد که بی قرار شده بود و مدام، به این سو و آن سو می رفت، سرگشتگی لیلا، با صحبت های رو در رو، به پایان رسید. اعتماد به نفس خود را به دست آورد و شجاعتِ بیان خواسته هایش را پیدا کرد. به نشانه ی مصمم بودن، مُشتی به نردبان چوبی زد و بلند شد اما قبل از آن که حرفی بزند، شهیاد، به طرف اش برگشت: 

-         میشه امشب، با من بیای بیرون؟

-         آره. حتما!

دفتر طراحی اش را که در حال افتادن بود، با هر دو دست گرفت و زیر لب زمزمه کرد: «چه عجب؟!»

-         چیزی گفتی؟

نه! ... یعنی میام! آره، میام!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...