مهر دل - قسمت 107

 

به سر جای اولش برگشت اما این بار، یک پله بالاتر نشست. به اطراف نگاه کرد. فضای لخت و درهم بام، دیگر آزارش نمی داد. شهیاد، در کنارش ایستاده بود و با وجود او، احساس آرامش می کرد. چشم هایش را بست و زمانی که گشود، مغز و دست اش، یکی شدند! مداد سیاه، از ذهن اش فرمان گرفت تا رویاهایش را با سرعت، اجرا و شاهکاری، بر تن کاغذ سفید، ترسیم نماید.

«باغچه ای زیبا! نشستنگاهی رویایی! و فضایی خاطره انگیز برای ... ! (لبخند زد) اولین قرار! ... پس ... مسیری نه چندان کوتاه، برای قدم زدن در بین درختچه ها! ... نیمکت هایی دو نفره، در اینجا و اینجا و اینجا، برای نشستن ... سایبان های رنگی ... آبنما و آبشاری کوچک در کناره ها و چراغ های پایه دار ... ستونک هایی برای گلدان های رنگارنگ ... گل انار و گل ... این رو دیگه باید از شهیاد بپرسم. از باغبون گل ها!»

در یک آن همه ی خاطره ها، برایش زنده شدند. از آشنائی اش با او، در روز افتتاح برج دوپلین، حمل دو نفری تابلو، دیداری کوتاه در رستوران اسپانیائی دن، تخلیه ی آپارتمان مجتمع شهروز و حمل اثاثیه اش، هم خانه شدن با رکسانا، رفتن به باغ فردوس، کبابی عرب، رانندگی با وانت، جر و بحث در مورد زنان بدکاره، دستپاچه شدن شهیاد و رفتن اش به داخل یخچال، دادن گلدان بلورین، به هوش آمدن اش در داخل وانت و دیدن چهره ی نگران او، تا درگیری اش با عوامل سیروس، ماجرای فرح و کمک او به پدر و برادرش.

از طراحی، دست برداشت و با چشمانی بسته، تابی به گردنش داد. این حرکت، تنها، بهانه ای برای دوباره دیدن و از نزدیک دیدن، شهیاد بود.

-         خسته شدی؟

با شنیدن صدای او، چشم هایش را، گشود و برای اولین بار، چهره ی محبوب اش را، نزدیک خود دید. لب هایش لرزید و از هم باز شد: «نه عزیزم!»

به هم خوردن در پشت بام، آن دو را، از هم دور کرد. 

-         آه، علی! چی شده؟

-         خانوم! (نفس نفس می زد) پلیس!... پلیس اومده!                   

شهیاد، به سمت راه پله دوید: «تو، پائین نیا!» اما او که راضی به پنهان شدن نبود، حرف اش را نشنیده گرفت و در جلوی آسانسور، خودش را به او رسانید.

-         خیلی حرف گوش کنی! (وارد آسانسور شد)

-         فقط، همین یه بار! ( انگشت اش را بالا گرفته و با التماس به او نگاه کرد) خب؟!

«باشه» ی شهیاد را که شنید، هر دو دست اش را دور بازوی او حلقه کرد و سرش را روی شانه ی وی گذاشت. علی، خود را به ندیدن زد! بی سر و صدا، وارد آسانسور شد و پشت به آن دو، ایستاد. چشم های پسرجوان، مملو از اشک بود.

 بسته بودن در سالن و سکوت مجموعه، لیلا را، امیدوار کرد:« شاید، عوضی اومده بودن! یا اصلا دنبال من، نیومده باشن!» و با همین دلخوشی، وارد سالن گردید اما خیلی زود، به اشتباهش پی برد.

با ورود آنها، مرد میانسالی که در بین مامور پلیس و دو نفر از نگهبانان برج ایستاده بود، قدم جلو گذاشت:

-         سرکار خانم لیلا فرهی؟

-         بله آقا! خودم هستم.

-         خانم محترم! من، صبوحی هستم ...عذر می خوام که مزاحم شدم...

مامور پلیس که بی حوصله به نظر می رسید، حرف او را قطع کرد:

-         خانوم! شما، دوازده برگ سفته ی واخواست شده دارید.

-         چی؟ سفته؟ اما من، سفته به کسی ندادم!

با در ماندگی، به شهیاد نگاه کرد و دست سارا را که به سویش دراز شده بود، محکم در دست گرفت.

-         مبلغش چقدر هست؟ (این را شهیاد پرسید)

-         سی و سه میلیون و پانصد هزار تومن.

-         وای! ... به خدا! من، یادم نمیاد که به کسی سفته داده باشم!

-         خانوم! من این سفته ها رو، از پدرتون گرفتم!

جیغ سارا، مرد را ترسانید: «از پدرش؟»

-         بله! (رو به لیلا) یادتون نیست؟ چند سال پیش بود که با پدرتون اومدین سر ساختمونای من!

-         آه، درسته! (تکان خورد) وای، بیچاره شدم!

سارا، ناگهان به طرف تلفن هجوم برد:« بازم بابا فرهی؟! این دیگه چه پدریه! ... تو حرف نزن! ... الو، رکسی. بابا فرهی خونه س؟ ... صداش کن (جیغ کشید) اون بابای قاتلُ، صداش کن! ... بیدارش کن!»

التماس لیلا: «نذار بابا رو اذیت کنه! به خدا! جون ندارم! تو، برو قطعش کن!» شهیاد را به واکنش واداشت. با خشونت، گوشی تلفن را از دست سارا بیرون کشید و تماس را قطع کرد. افرادی که در اتاق حضور داشتند، با تاثر، به صحنه چشم دوخته بودند. آقای صبوحی نیز، ناراحت به نظر می رسید.

شهیاد، به طرف مرد طلبکار رفت:

-         آقا! من می تونم بجای سفته ها، یه چک برای فردا، پس فردا، به شما بدم؟

-         نیازی به چک نیست! من، کارتم رو به شما میدم، هر موقع که پول حاضر شد، بفرمائید، من خدمت میرسم!

-         نه آقا! (مشغول نوشتن چک شد) فرمودید: سی و سه میلیون و پانصد هزار تومان ... این چک، خدمت شما. وصول که شد، امضاء سفته ها را باطل کنید!

صبوحی، با اندکی مکث چک را گرفت. نگاهی سرسری به آن انداخت و بلافاصله سفته ها را، از جیب بغل کت اش بیرون کشید:« بفرمائید»

-         نه آقا! باشه خدمتتون. چک ها رو ...

-         به هیچوجه!

با اصرار، سفته ها را به شهیاد بازگرداند و پس از عذرخواهی از لیلا، به همراه مامور و نگهبانان، آنجا را ترک کرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...