مهر دل - قسمت 109

-         می تونم یه ساعت زودتر برم؟

پرسش علی، او را به خود آورد:« آره» ولی ناگهان دچار دلشوره شد: «کجا می خوای بری؟»

-         با یکی از دوستام قرار دارم که یه چیزی ... یه جزوه ی طراحی، ازش بگیرم.

-         پس نباید کارت زیاد طول بکشه. با رکسی برو و از اون طرف هم، برین خونه.

با رفتن آن دو، اتاق کار خلوت شد. سکوت و آرامش محیط، به ذهن ها سرعت بخشید و کارها خیلی زود به نتیجه رسید. تا غروب، ساعتی دیگر مانده بود که سارا، صندلی اش را عقب داد و پاکوبان دور خودش چرخید: «تموم شد!»

-         تبریک!

این شهیاد بود که لبخند زنان وارد شد. جعبه ی کوچک شیرینی را که در دست داشت، روی میز کار لیلا گذاشت و در مقابل او ایستاد. سارا، صندلی چرخدارش را به آن سمت راند:

-         اوف اوف! شیرینی گرفتی؟ (به حالت دستبرد، جعبه را از روی میز برداشت) ولی  واقعا که خسیسی! فقط نیم کیلو؟

-         مگه ما، سه نفر بیشتریم؟! (رو به لیلا) کارتون تموم شده؟

-         فقط، یه خورده اش مونده! ... سارا، زیاد نخور! ... من، باید برم اون طرف.

جایشان را با هم عوض کردند و به بازبینی طرح های یکدیگر پرداختند. با گذشت چند دقیقه، جر و بحث شان، شروع شد. «کتابخونه ای که اینجا گذاشتی، لازم بود؟!»، «نَ پَ! کتابخونه به چکارشونه؟ کتاباشونا می چینن کف اتاق! ... آه، آه! این پایه میله ها چیه، تو ورودی؟»، «مرکز به این بزرگی، جای نصب تبلیغات نمی خواد؟» دعوای لفظی! به مثابه ی نوشابه ی انرژی زا! هر دوی آنها را سر حال آورده بود.از کار یکدیگر ایراد می گرفتند و به قصد مجاب کردن طرف مقابل، با حرارت از طرحشان دفاع می کردند. در این میان، از شهیاد نیز، به عنوان ناظر و فرد بی طرف، انتظار اظهار نظر داشتند.

کار بازبینی، با صرف سومین لیوان چای، به پایان رسید و طرح تکمیلی، از طریق اینترنت، برای مالک مهراس یا همان نقابدار، ارسال گردید. دخترها، یکدیگر را در آغوش گرفتند و به هم تبریک گفتند اما در یک آن همه چیز خراب شد.

خبر از حال رفتن آقای فرهی، شادی آنها را، به غم و خنده هایشان را به گریه، مبدل ساخت. با عجله، خود را به خانه رسانیدند. پیرمرد، در رختخواب بود. بهراد، به محض دیدن خواهر، با حالتی گناهکارانه جلو آمد: «تقصیر منه، نه؟ ... باید می موندم پیشش» لیلا، او را آغوش گرفت: «نه عزیزم. نه» 

سارا: باید ببریمش دکتر.

علی: ما، بردیمش!

از اتاق خارج شدند و روی پله ها نشستند. بهراد، آرام تر شده بود.  

-         از نمایشگاه که برگشتیم، بابک، کلیدشو داد به من و منو، دم ساختمون پیاده کرد و رفت.  همون موقع بود که علی و رکسی هم رسیدند. سه تایی، با هم اومدیم بالا. در رو که باز کردیم. دیدیم، بابا، بی حال، افتاده جلوی در آشپزخونه. انگار حس نداشت! اما... اما حالش خوب بود و می تونست حرف بزنه! ... با علی و رکسی، بردیمش دکتر ... دکتر گفت: دچار استرس شده! ... بهش، سرم و آمپول زدن و آوردیمش خونه.

اشک های بهراد، سال های تنهایی و بی مادری را به یاد لیلا آورد. به داخل اتاق برگشت و مادرانه، به مراقبت از پدرش پرداخت. دلش نمی خواست، برای یک لحظه هم، از کنار تخت او دور شود. حضور شهیاد را در پشت در احساس می کرد ولی حتی، به قیمت از دست رفتن شیرین ترین لحظاتی که در انتظارش بود، راضی به تنها گذاشتن پدر نبود. در دل، از شهیاد، پوزش خواست و برای او دعا کرد.

در تاریک روشن سحرگاه بود که دست پدر، روی دست اش قرار گرفت .

-         تموم شبُ بیدار بودی عزیز دلم؟!  

-         آه، بیدار شدی بابا جون؟!

-         آره عزیزم! بیدار شدم و خیلی گرسنه م.

-         الان، براتون غذا درست می کنم.

دست پدر را بوسید و با خوشحالی از اتاق خارج شد. پاورچین، پاورچین، به طرف آشپزخانه می رفت که بهراد و علی را دید. آن دو، در کنار هم و بر روی پله ها، خوابشان برده بود. از ندیدن شهیاد، اندکی دلش گرفت. با خودش گفت: «شاید رفته تو اتاق بابک، خوابیده! ... شایدم برگشته باغ فردوس!» وارد آشپزخانه شد:

-         آه، اینجا چقدر گرمه! (چشم اش، به قابلمه های روی اجاق گاز افتاد) اینا چیه؟ چرا گاز روشنه؟!

در قابلمه ها را برداشت و با دیدن چهار نوع سوپ مختلف، غرق حیرت گردید.

-         چی بگم به شما دو تا؟ واقعا فرشته این؟ قربونتون برم!

برای پدرش، سوپ سبزی و قارچ را انتخاب کرد اما با چشیدن سوپ پای مرغ، تعداد کاسه ها را، به عدد دو، رسانید! آقای فرهی، با نظر دخترش، کاملا موافق بود: «اووو، اووو، اووم! جدی خوشمزه س!» محتوی هر دو کاسه را، با اشتها خورد و پس از آن، لیلا را مرخص کرد:

-         من، حالم خوبه. تو، برو تو اتاقت و چند ساعتی بخواب. برو عزیزم!

-         نه! همینجا، روی زمین می خوابم.

کوسن صندلی را، زیر سرش گذاشت و بلافاصله خوابش برد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...