مهر دل - قسمت 110

با شنیدن «پچ پچ» پدر و برادرش، از خواب بیدار شد. هنوز از جایش برنخاسته بود که بهراد، خبر جا ماندنش را داد:« سارا، رفت و سفارش کرد، بیدارت نکنیم!»

-         عادتشه! ... یه روز که جا می مونه، روز بعد، تلافیشو در میاره! ...بابا، خوبین؟ ... بهراد، زنگ بزن یه تاکسی بیاد... راستی، رکسی بیدار شده؟

-         آره ولی سر درد داره و تو اتاقشه.

-         بابک و شهیاد چی؟ (به ساعت مچی اش نگاه کرد) ده و نیم؟!

-         جفتشون، رفتن بیرون!

به سرعت آماده شد و با رسیدن تاکسی به راه افتاد. در برج مهراس، سارا، با خبرهای خوشی، انتظار آمدنش را می کشید:

-         خبر یکِ یک! اینه که عاشق شماره دوت! کل طرح رو تائید کرده. اینم کاغذش! (لیلا برای گرفتن کاغذ پرینتر، دست اش را دراز کرد ولی سارا از دادن آن خودداری نمود و در حالی که کاغذ را بالا گرفته بود، قدمی به عقب برداشت) خودم برات می خونمش ... خانم فرهی عزیز! سلام، طرح شما به همان زیبایی شد که من آنتظارش را داشتم. خواهشمند است، کار اجرایی را شروع کنید. ... ارادتمند شما! شین ... (کاغذ را به طرف او انداخت) بگیرش!

لیلا، اشتیاقی برای گرفتن آن، نشان نداد. صبر کرد تا بر روی زمین افتاد، آن گاه خم شد و آن را برداشت. به طرف میزش رفت و کاغذ را لای پوشه پلاستیکی صورتی رنگ گذاشت.

-          استاد نجفی و استاد شاه مردانی، با 45 دقیقه اختلاف، ساعت 4:20 و 5:50 عصر وارد فرودگاه مهرآباد می شند. قرار شده، بابک، بره بیاردشون. با بلندقدر و نکوئی هم، صحبت کردم که تا ساعت 6 اینجا باشند.

-         عالیه! (به اطراف نگاه کرد) علی کجاست؟

-         طرح تو رو ورداشته و رفته رو پشت بوم!

-         داره ازش خوشم میاد. پسر با هوش و زرنگیه. خوبه تا بالاست، من، مانتومو، عوض کنم.  مشغول تعویض لباس شد)  

-         راستی! به سعیده زنگ زدم که بره پیش رکسی و با همدیگه، یه شام خوب درست کنند.

-         وا! چرا ؟

-         مگه نمیدونی استاد نجفی، بد غذاست و تو رستوران، شام نمی خوره!

-         کار خوبی کردی. پاک، یادم رفته بود (آخرین دکمه ی روپوش اش را بست و پشت رایانه نشست) از بهروز...  

-         فریال، تماس گرفت و گفت، بهروز، تا ناهار، نمونه ها رو میاره! 

-         خوبه! ... با این همه خبرهای خوب، ایشاللا که بقیه ی کارامونم، خوب پیش بره (رایانه را روشن کرد)

علی، دوان دوان، و در حالی که برگه های طرح را در هوا، تکان می داد، وارد اتاق شد:

-         سارا خانوم، عجب چیزی بشه این باغچه ی روی پشت بوم! ای کاش، اسمی روی ... (لیلا را دید) سلام، ببخشید!

-         سلام علی آقا. ادامه بده. چی می خواستی بگی؟

-         می خواستم بگم، این باغچه، یه اسم می خواد!

-         خوب دقت نکردی! دوباره، نقشه ی اصلی رو نگاه کن (علی، نقشه ها را، روی میز گذاشت و با عجله آنها را ورق زد) اسم باغچه رو، خیلی ریز، با مداد زیر طرح نوشتم.

-         آه، آره! ولی اینقد ریزه که خوب، خونده نمیشه (سرش را به نقشه نزدیک کرد) باغ چه، بامِ ق ... ق اررر او ... ل! چی؟ اول (ool)؟ ... اول، یعنی چی؟

خواندن علی، به دومین بار نکشید. زیرا سارا، مانند اجل معلق! بالای سرش ظاهر شد و نقشه را، از زیر دستش بیرون کشید: «بده ببینم!» روی نقشه خم شد و با پس و پیش کردن کلمات سعی کرد تا جمله را به صورت کامل، بخواند. کلمات کمرنگ و ناخوانا را، در ذهن اش زمزمه کرد و آن گاه که توانست آن را بخواند، حیرت زده، به طرف لیلا برگشت:

-         باغچه بامِ قرار اول! آره؟!

لیلا، در حالی که سرخی گونه هایش را، با دست هایش، می پوشانید، به آرامی گفت: «آره، اسمش همینه!» جیغ شادی و بالا و پائین پریدن سارا، دست زدن علی را به همراه داشت. «تبریک میگم، لیلا خانوم!» سارا، سفت و سخت، او را، در آغوش کشید:

-         اعتراف کردین؟ (لیلا، سر تکان داد) هر دوتاتون؟ (تائید او را که دید، دوباره جیغ کشید) وای ی ی ی! ... حالا، منم بهت تبریک میگم، عزیزم! ... تو فرشته ای و حقته که، آدم خوبی مثل شهیاد، نصیبت بشه!

-         چی شد؟ چی شد؟ تو که همیشه سر بسرش میذاشتی؟ شهیاد وانتی! گل خشک کن!  

-         اونا شوخی بود! اون الان، کسی یه که لیلای عزیز من! دوستش داره و برای من، حکم برادر بزرگتر رو داره. خیلی هم دوستش دارم!

-         پس یه خواهشی ازت دارم (از سارا، جدا شد) هم از تو، هم از علی آقا! (به علی نگاه کرد) می خوام اگه ممکنه، این موضوع، پیش خودتون بمونه. نمی خوام سیروس یا افشین، ازین ماجرا باخبر بشن و براش دردسر درست کنند.  

هر دوی آنها، قول دادند تا موضوع را، نزد خودشان پنهان نگه دارند. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...