مهر دل - قسمت 111

پس از آن بود که کارها سرعت گرفت. سارا، با آقا «شمس الله» چرم ساز و «مصطفی خان» نقاش و «داود» برنزکار، تماس گرفت و با داد و فریاد، آنها را به برج فراخواند. لیلا نیز، به آبگینه ساز پیر «عمو فرج» زنگ زد. هر چهار نفر، در اندک زمانی، خودشان را به آنجا رساندند.

در حال نشان دادن نقشه های طراحی به آنها بودند که بهروز و فریال، در حالی که مبل تک نفره ای را روی پالت چوبی گذاشته و آنرا مانند تابوت حمل می کردند، وارد شدند. علی، جای فریال را گرفت. پالت را دور چرخاندند و در همان حال، بهروز، توضیح داد: « رنگش خشک نشده، برا همینم مجبور شدیم اینجوری بیاریمش!»، «این از بغلاش! ببینید، خودشه؟»، «پشتش، ساده ی ساده س! می خواستم یه دو سه تا خط موازی، بندازم پائینش ولی بعد، پشیمون شدم!»، «اینم از این طرفش» و سرانجام، با اشاره ی سارا، پالت را روی زمین گذاشتند.

-         انقد سبکه که به راحتی میشه جابجاش کرد!

سارا، نظر استادکارها را پرسید و آنها، پس از سبک سنگین و زیر و رو کردن مبل، آن را مورد تائید قرار دادند. 

–       خب، «آقا شمس الله» حالا که نمونه ی کار رو دیدین، بقیه ش با شما، فقط میمونه اینکه ... ما برای هر طبقه، رنگ خاصی رو در نظر گرفتیم. یعنی، نمی خوایم همه چیز مثل هم، یه رنگ باشه. از طبقات پائین تا بالا، رنگا، در عینی که هارمونی دارند، باید، با هم فرق کنند!

–       فهمیدم دخترم. ولی اینو باید به نقاش و نجارت بگی، نه من! (خندید) جای شماها (با دست به مصطفی و بهروز اشاره کرد) من میگم، فهمیدم!

فرصت ناهار خوردن نبود. ساندویچ در دست، به بررسی طرح ها پرداختند. توجیه کردن استادکارها، زمان زیادی برد و تا ساعت 4:30 عصر به درازا کشید. آنها که رفتند، رمقی در تن اعضای گروه، باقی نمانده بود. سارا، راحت باش داد:

-         تا رسیدن دکتر نجفی و دکتر شاه مردانی، وقت زیادی نمونده. همینجا، رو صندلیا، یه خورده استراحت .... (تلفن همراه لیلا، به لرزه افتاد) وردار اونو، داره میفته پائین!

لیلا، گوشی را برداشت و به طرف پنجره رفت. صحبت تلفنی اش کوتاه بود. برگشت و طرح های باغچه ی بام را، از روی میز برداشت:« من، یه خورده از کارام مونده، میرم بالا» علی هم، از روی صندلی اش برخاست:

-         منم، دوستم میاد دم برج. میرم می بینمش و بر می گردم.

سارا، نگاهی به فریال و بهروز که از فرط خستگی، سر را روی میز گذاشته و بیهوش شده بودند، انداخت. به پشتی صندلی تکیه داد، پاهایش را روی میز گذاشت و چشم هایش را بست:« برین به جهنم!»

جلوی در آسانسور، علی، خودش را به لیلا رسانید:« اشکالی نداره با دوستم، یه چرخی این اطراف بزنیم؟»

-         فکر می کنم مهمونا، حدود ساعت 6 برسن. تا قبل از اون، حتما باید برگردی.

-         چشم!... خانوم! میشه یه سوالی ازتون بپرسم (لیلا: بله!) دوستم میگفت، باباش می تونه یه کاری بکنه که من برم توی شرکت آقای انتظاری. به نظر شما خوبه؟ ( وارد آسانسور شدند)

-         اول من میرم بالا ( دکمه ی آخرین طبقه را فشار داد) ... آقای انتظاری، آدم خوب و خوش قلبیه و تو کار ساختمون سازی، حسابی وارده و اگه تو، با خودش کار کنی، خیلی زود، پیشرفت می کنی ولی اینو بدون که یه آدم، همه ی یه شرکت نیست! (به نمایشگر طبقات نگاه کرد) تو یه فرصت مناسب، راجع بهش، حرف می زنیم. (آسانسور ایستاد و او خارج شد) خداحافظ.

صبر کرد تا در آسانسور بسته شد و آن گاه، به سمت راه پله دوید. درست روی یازدهمین پله، بود که لبخندی صورتش را روشن ساخت. در پیش رویش و بر روی آخرین پله، یک شاخه گل ارکیده، قرار داشت. گل را برداشت و در را باز کرد. هیچکس بر روی بام، دیده نمی شد اما خطی از گل، او را به جلو می خواند. گل ها را، یکی یکی، از روی زمین برداشت و جلو رفت. در آن سوی بام و در پشت اتاقک آسانسور، شهیاد، در حالی که آخرین شاخه ی ارکیده را در دست داشت، منتظرش ایستاده بود.

-         سلام! فکر نمی کردم، انتظار کشیدن، این همه سخت باشه!

-         خیلی وقته اومدی؟ (گلی را که به سویش دراز شده بود، گرفت) متشکرم.

-         نه! ولی ...

-         می تونیم بریم اون طرف، روی نردبون بشینیم؟ آخه، من از صبح سرپام و ...

-         وای، آره!

او را، روی پله ی نردبان شکسته نشانید و در برابرش ایستاد.

-         اینجوری که تو وایسی، نه!

-         خواهش می کنم، بشین. می دونم که الان مهمونات می رسند و وقت زیادی نداری. راستش! می دونستم که نگران پولِ چک هستی وممکنه نتونی به کارت برسی، برای همینم، اومدم که خیالت رو راحت کنم و بهت بگم که نگران پولِ چک نباشی. جورش کردم.   

-         از کجا؟ چه جوری؟

-         ولش کن! (دست اش را، به داخل جیب شلوارش فرو برد و بیرون آورد) می خواستم یه چیزی بهت بدم.

در کف دستش، عقیق قهوه ای بزرگ و زیبایی می درخشید.

-         این، تنها یادگار مادرمه. همیشه تو گردنش بود. فکر می کنم، روحش خوشحال بشه که اینو، بدم به تو!  

-         ولی این ... مادر ...

-         شاید این سنگ، ارزش یک گرم طلا رو هم نداشته باشه ولی برای من، به اندازه ی کوهی از طلا و جواهر می ارزه!

چشم های لیلا، از اشک پر شده بود. با دستی لرزان، سنگ عقیق را برداشت و مانند شی مقدسی، آن را بوسید. سپس، بند تا خورده و نازک و ظریف ش را گشود و آن را به گردن انداخت. شهیاد، با تحسین نگاهش کرد. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...