مهر دل - قسمت 112

ساعتی بعد، زمانی که لیلا، وارد اتاق شد، سارا، فریال و بهروز، با وضعی عجیب، هنوز در خواب بودند. صندلی سارا، کج شده و در حال واژگون شدن بود. سر فریال، بر روی نشیمن صندلی اش قرار گرفته و نیم تنه اش، در کف اتاق، مدام اینور و آنور می شد. طرز خوابیدن بهروز، جالب تر از هر دوی آنان بود. چشم های واقعی گرگ هنرمند! باز بود ولی صدای خروپف اش، اتاق را می لرزاند.

خم شد و شاخه های گل های ارکیده را آهسته، بر روی میز گذاشت: « الهی شکر که خوابند وگرنه ...!» در جستجوی یافتن ظرفی شبیه گلدان برآمد اما چیزی پیدا نکرد. چشم اش به بطری آبمعدنی افتاد:« اووم! شاید بشه ...!» به سرعت دست به کار شد. با استفاده از کاردک نقاشی، سر بطری خالی را برید. یک سوم آن را پر از آب کرد و گل های ارکیده را داخل آن گذاشت. تلفن همراهش، لرزید. بابک بود: « خانوم فرهی! تا چند دقیقه ی دیگه، خدمت شما هستیم» به تکاپو افتاد. با عجله، به سراغ سارا و فریال رفت. هر دوی آنها، با اولین تکان، بیدار شدند اما خواب بهروز، سنگین بود و نیاز به حربه ی دیگری داشت که آن هم، در دست فریال بود! دختر جوان، دو رشته از سبیل بهروز را در بین انگشتان اش گرفت و با یک حرکت، آنها را کند. سوزش این عمل، چشم های باز مرد را، بست و فریاد «آخ» ش بلند شد.

« باز کندی؟» چشم هایش را که باز کرد، بجای فریال، سارا را، در مقابل خود دید: 

-         کندی، کندی چیه؟ ... مهمونا، دارند میرسن و تو هنوز، دراز به دراز افتادی؟! یاللا پاشووُ این تابوتا، یه جا گم وگور کن، ببینم!

جیغ لیلا، همه را از جا پراند:« تو کجایی، علی؟ ... تا یه ثانیه ی دیگه، اینجایی. فهمیدی؟!» بهروز، از کنار فریال گذشت و زیر لب، غر زد:

-         همشون فقط جیغ می زنند. جیغ، جیغ!

نگاهی به سارا انداخت و چون او را پشت به خود و در حال رفتن به سمت دیگر اتاق دید، روی دو پا نشسته و ادای بال زدن و چرخیدن مرغ را در آورد:« قد قد قد قدان! ... قد قد قدان!» لب گزیدن فریال را دید ولی به روی خودش نیاورد. همچنان داشت به حرکات مرغی اش ادامه می داد که ناگهان چشم اش به سارا افتاد. از دیدن خشمی که در نگاه غضبناک او، موج می زد، هول کرد و تعادلش را از دست داد. با صورت به در دستشویی خورد و روی زمین ولو شد. « حقته!» ی فریال را شنید. خودش را جمع و جور کرد و با عجله، به دستشوئی پناه برد.

در حالی که لیلا، سرگرم نظافت و جمع و جور کردن خرده کاغذها بود و سارا، روی میزها را دستمال می کشید، فریال، به تنهایی، تابوت، یا همان پالت چوبی را بر روی تراس  برد. تمیز کردن اتاق، در اندک مدتی، به پایان رسید. طرح و نقشه ها، به روی میز بزرگ منتقل گردید و صندلی ها، مرتب چیده شد. لیلا، جای نشستن هر نفر را تعیین کرد:

-         دکتر نجفی و دکتر شاه مردانی و استاد بلندقدر و استاد ایرج نکوئی، تو یه ردیف، این ور می نشینند. پشت به در! و ما روبروشون، که بتونیم اگه کسی وارد شد، ببینیمش! پس به ترتیب، تو، من، فریال و بهروز ... ولی برای بابک و علی صن ...

-         علی اینجاست خانوم! (جعبه ی شیرینی در دست، وارد اتاق شد) من، در خدمتم!     

-         شیرینی روبذار رو میز و اون صندلی های گردون رو بیار اینجا(اخم کرد) یادت باشه که علت دیر کردنت رو، بعدا می شنوم!   

با ورود بابک و مهمانان، بهروز، از موقعیت استفاده کرد و به آرامی از پناهگاه! خارج گردید. دخترها، با خوشحالی از اساتید سابقشان، استقبال کردند. «خوش گلدی اوستاد!»، «اگه اِصفِهون، نصفه جهونه، استاد نجفی، همه ی جهونه!»، «وای استاد! چقدر موهاتون سفید شده!»، «امروز، یکی از بهترین روزهای زندگیمه که دوباره شما رو دیدم!»، « خیلی دلمون براتون تنگ شده بود!»، «استاد! هنوز عاشقتم!» این جمله که از سوی سارا خطاب به دکتر نجفی گفته شد، پیرمرد را خنداند:

-         پدر سوخته ی بی وفا! از داستانت خبر دارم! ... ها! چیه؟ تعجب کردی؟ (خندید) خبر نامزدیت، با مهندس کمال گردان رو، شنیدم. مبارکه!

-         درست شنیدید استاد! (کمال، وارد اتاق شد)  

-         وای، کمااااال!

شادی سارا، از دیدن کمال، بی حد و حصر بود، بی اختیار و با اشتیاق، به طرفش می رفت که استاد نکویی و بلندقدر، یکی به دنبال دیگری، در چهارچوب در ظاهر شدند. سارا، از دیدن نکوئی که خواستگار سابقش بود، خجالت کشید و پا سست کرد اما «الله مبارک اولسون» غلیظ دکتر شاه مردانی، همه چیز را برملا ساخت و صدای «مبارک باد» و دست زدن، از هر دو سو، شنیده شد. سارا، به سادگی و با معصومیت دختری نوجوان! دست کمال را که به طرفش دراز شده بود، گرفت و شادمانه، در کنارش ایستاد. 

تعریف وتمجید دکتر نجفی، از سبک طراحی برج و تشویق کمال، مقدمه ی شروع بحث جدی در زمینه ی معماری مدرن و ایرانی، گردید. لیلا و سارا، صحبت ها را، به سمت تزئینات داخلی، سوق دادند و در اولین گام، نقشه ی چیدمان طبقه ی همکف و سالن ورودی را، بر روی میز پهن کردند. دکتر شاه مردانی که در میان سه نفر دیگر نشسته و پیرتر از بقیه بود« الله مدد»ی گفت و نقشه را جلو کشید. صندلی اساتید، به هم چسبید. نفس در سینه ی سارا و لیلا، حبس شد. دکتر نجفی، عینک اش را عوض کرد. مانند کلاس درس، از چهره ی آنان، نمی شد چیزی را حدس زد. چند لحظه بعد، پیرمرد اصفهانی، لاله ی گوش اش را کشید و این علامتی بود که دخترها را به شدت نگران کرد، زیرا از سال های تحصیل در دانشکده، به یاد داشتند که استاد سخت گیر، قبل از آن که طرح دانشجویانش را مورد انتقاد شدید و بیرحمانه! قرار دهد، بر حسب عادت، چندین بار لاله ی گوش اش را می کشید! 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...