مهر دل - قسمت 113

حدسشان، درست از آب درآمد و استاد نجفی، شروع به صحبت کرد: 

-         از اینکه پیشخوان اطلاعات را در قسمت چپ درب ورودی، قرار دادین، و بر خلاف سنت برج ها، صاف نذاشتینش جلوی روی آدما که دارند میان تو، لذت بردم! ولی امان از این پله ها! ... پله های عریضی که در این قسمت، و این قسمت (با انگشت به نقشه اشاره کرد) قرار دارند. یکی با چهار پله به سمت پائین، درست در مقابل درب ورودی و دومی، با بیست و دو پله، تقریبا، روبروی پیشخوان و باز هم به سمت پائین! (دوباره، عینک اش را عوض کرد) من که چیز جالبی در حول و حوش این پله ها نمی بینم!

پیرمرد تبریزی، همکارش را تشویق کرد: «ماشاللا اکبرجان! حالا اینجا را هم بِبین (توجه او را به نقشه جلب کرد) فکر می کنی، اینها، آی نُس؟! (رو به دخترها) برای چی، اونجا گذاشتید؟ جا قحط بود؟! می خواستید چی بشه؟ حرم سرای ناصری درست کنید! (بهروز، خندید) ها! آقا عوض! خیلی خوشتان آمد؟!» بهروز، دهانش را بست و لیلا، از روی صندلی برخاست:

-         درست فرمودید استاد! ولی دقت بفرمائید. گلدان های سبز و پهن برگی که در دو طرف پله هاست، دقیقا روبروی ستون های دو طرف پیشخوانه و آینه کاری موزائیکی که به صورت لوزی، کار خواهد شد، منعکس کننده ی گلدان ها میشه و فضا را زیباتر جلوه می ده .... و اما در مورد سوال استاد نجفی عزیز! ... ما هیچ قصدی نداشتیم که برای پر کردن فضا، از لوازم لوکس و تجملی و گران قیمت، در این مجموعه، استفاده کنیم. بلکه بیشتر به فکر خلق فضایی جذاب، شاد و صمیمی بودیم. شاید کسی که در طبقه ی بیستم زندگی و یا کار می کند، هرگز طبقه ی نوزدهم را، نبیند ولی در هر بار رفت و برگشت، از لابی خواهد گذشت. و این یعنی اینکه، سهولت تردد، نباید در این قسمت محدود می شد و معماری زیبای داخل بنا هم، نمی بایست از چشم مردم، دور می ماند. به همین دلیل، در این طرح خبری از شلوغی نیست!

استاد نجفی، اجازه ی نفس تازه کردن را به او نداد و سوال بعدی را مطرح کرد.

-         پس این حجم غول آسایی که در وسط لابی قرار دادین، چیه؟

این بار نوبت سارا بود:

-         این حجم غول آسا، یه آبگینه ست. یه آبگینه ی دوار! یه رعنای زیبای باریک و بلند که برخاستن تدریجی و عروج را، تداعی می کنه! پایه هایی از جنس گرانیت داره و بقیه ی اون آبگینه ست! این حجم، در مقیاسی بسیار کوچکتر، در ابتدای راهرو سمت راست و در فرورفتگی دیوار، تکرار شده. توجه بفرمائید که، آبگینه ی بزرگ، هم نقش پارتیشن را داره و هم کانون لابی محسوب میشه... از محسناتش اینه که مجسمه نیست که با چند بار دیدن، تکراری بشه، بلکه در داخلش، منظره هایی دیدنی وجود خواهد داشت که برای کشف اونها، باید ساعت ها وقت گذاشت! ضمنا، شبکه های کندو شکلی که در داخل اون کار گذاشته میشه، از جنس استیل سبکه و مثل نورگیر دو طرفه عمل می کنه!   

حمله ی اساتید، سرعت گرفت. «خطوط حجمی روی دیوارها؟»، «تندیس اردشیر بابکان؟»، «باریکی پیشخوان»، «رنگ آمیزی گچبری ها» و دهها سوال دیگر را، لیلا و سارا، به صورت ایستاده، پاسخ دادند و سرانجام این استاد شاهمردانی بود که آتش بس داد:  

-         و سوال نهایی! فلسفه ی این فرش سقفی یا قالیچه ...

-         این فرش یا قالیچه نیست، استاد! صفحات صاف برنجی ست که بر روی آن، نقشی مانند قالی، کنده خواهد شد! و تابش نوری که از این سوراخ ها بیرون می زند ...

برپا خاستن استاد نجفی، لیلا را وادار به سکوت و دیگران را مجبور به بلند شدن از روی صندلی ها کرد.

-         عالیه دخترم. عالیه! (برای آن دو، کف زد) آفرین!

 شنیدن تحسین، از زبان اساتیدی که به علت سختگیری بیش از حد، مورد نفرت تعداد زیادی از دانشجویان رشته ی معماری و طراحی بودند، برای آن دو، حکم دریافت بالاترین نشان افتخار را داشت! اکنون و پس از سال ها، دلیل آن همه انتقاد و سختگیری را، در می یافتند. آنها، موفق شده بودند!

جعبه ی شیرینی علی، دست نخورده ماند و آن را، به خانه بردند. در جلوی در آپارتمان، رکسانا، با دادن تک شاخه های گل رز، به مهمانان خیر مقدم گفت و در داخل راهرو، سعیده. فرح و بهراد، به پیشواز آمدند. مراسم استقبال هنوز تمام نشده بود زیرا در داخل سالن، صفی متشکل از استاد نصی، زرشناس، علی دهدشتی، آقای فرهی و بهراد، منتظر ورود آنان بودند.

ندیدن شهیاد، لیلا را ناراحت کرد. از رکسانا، سراغ اش را گرفت.

-         گلاشو نمی بینی؟ (به گل های روی میز اشاره کرد) تا همین چند دقیقه ی پیش، اینجا بود. گفت: یه چیزی رو جا گذاشتم و رفت.

با توجه به گذشت زمان و نزدیک شدن به ساعت یازده شب، سعیده، مهمانان را؛ به سر میز شام، دعوت کرد. در این هنگام بود که زنگ در به صدا در آمد. سارا، حیرت زده به رکسانا نگاه کرد:« بازم مهمون داریم؟» بهراد، برای باز کردن در می رفت که صدایی از داخل کفش کن، به گوش رسید:

-         ما اومدیم!

 و ثانیه ای بعد، شهیاد، در حالی که دست زنی، دور بازویش حلقه شده بود، وارد سالن گردید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...