ناله ی بهراد، همه چیز را برملا کرد: «آه، مامان!»

آرایش جذاب، پوست سفید و صورت صاف و بدون چین و چروک شفق، او را بسیار جوانتر از سن واقعی اش نشان می داد. مانتو مشکی کوتاهی بر تن داشت و موهای شرابی اش، از زیر شال باریک حریر، بیرون زده بود. به همه، لبخند می زد و سر حال به نظر می رسید.

واکنش سرد و مجسمه وار بهراد و لیلا، با جلو دویدن و خوشامد گویی گرم و صمیمی سارا و فرح و سعیده و رکسانا، جبران شد. برخلاف بچه ها، برخورد آقای فرهی، با همسر سابقش، دوستانه بود.

-         سلام شفق. خوش اومدی (با او دست داد) سفرت، راحت بود؟

-         ممنون که خبر دادی رضا!

با دیدن بهراد، بازوی شهیاد را رها کرد و دست هایش را از هم گشود:« آه، پسر خوب من!» وبه سمت او رفت:« عزیز دلم!» پسرش را در آغوش کشید و مادرانه نوازشش کرد. با ایما و اشاره های سارا و سعیده و فشار دست های فرح، لیلا، به اجبار، قدم جلو گذاشت: «سلام، مامان»   

-         دختر زیبا و بی وفای من! .... چه ماه شدی؟!

از سکوت و سردی لیلا، آزرده بود ولی به روی خودش نیاورد. با محبت، او را بوسید و گونه اش را نوازش کرد. سپس، بازوهایش را گرفت و اندکی او را از خود دور ساخت. با تمام وجود نگاهش کرد و «آه» پر دردی کشید. شهیاد که در فاصله ی یک قدمی آنها قرار داشت، با اشاره ی سر و اخم کردن و حرف زدن های صامت اش! لیلا را خنداند و او را از پیله ی خود ساخته اش، بیرون آورد.

-         دلم براتون تنگ شده بود. مامان! کار خوبی کردین که اومدین!

این، بلندترین و مهربانانه ترین جمله ای بود که پس از گذشت سال ها، به مادرش می گفت. شفق، بار دیگر او را در آغوش کشید و صورتش را غرق بوسه ساخت. صدای فرح، آنها را به خود آورد: « خواهش می کنم، بفرمائید سر میز ... سعیده جان! می تونی غذاها رو بکشی»

-         برو به مهمونات برس، عزیزم!

سعیده، در حالی که به همراه رکسانا، به طرف آشپزخانه می رفت. لیلا را به طرف میز برگرداند: «خانوم! ... امشب، شب تو و ساراست. برو بشین!» اما او، در نقش میزبان، ایستاد، تا مهمانان نشستند و دیس های غذا، از آشپزخانه بیرون آمد. فریال و فرح، اجازه ی کار کردن را، به او ندادند. بر حسب اتفاق، صندلی کنار شهیاد، خالی مانده بود و او، از فرصت استفاده کرد و با ظاهری بی تفاوت، همانجا نشست.

سوپ جو، خوراک مرغ و قارچ، کباب چوبی و باقالی پلو با گوشت، اشتهای همه را بر انگیخته ولی به رسم ادب، منتظر غذا کشیدن بزرگ مجلس، یعنی دکتر شاهمردانی، بودند. لیلا، از جا برخاست و دیس خوراک مرغ را، به طرف ایشان گرفت. خم شدن او بر روی میز، باعث بیرون افتادن گردن آویز و آشکار شدن عقیق گردید. با دست راست دیس را نگه داشت و دست چپ اش را، روی نگین گذاشت و آن را به سینه اش فشرد. نگه داشتن دیس بزرگ چینی، آن هم با یک دست، برایش سخت بود، خوشبختانه، شهیاد به کمک اش آمد: «بدینش به من»

-         متشکرم! (دیس را رها کرد) ببخشید. من الان بر می گردم.

در حالی که همچنان مشت گره شده اش را به سینه می فشرد، صندلی را کنار زد و به طرف راهرو رفت. جلوی آینه کنسول ایستاد و مشت اش را باز کرد. با توجه به یقه ی پیراهنی که پوشیده بود، احتمال بیرون افتادن دوباره ی گردن آویز، وجود داشت. از پله ها بالا دوید و به اتاقش رفت.

پس از تعویض لباس و زمانی که به سر میز بازگشت، مهمانان را، درگیر بحث پرشوری یافت. همه ی حواس ها، متوجه دکتر شاهمردانی بود:

-         ... قطار هنر این مملکت، در مسیر حرکتش، از عهد تیموری و صفوی گذشته است و قرار نیست، ما، هر بار، به بهانه ی آن دوره های درخشان، این قطار را به عقب برگردانیم! باید از گذشته ها، درس گرفت و جلو رفت. مثل شعر نو! مثل نیما!

-         پس شما با معماری مدرن و امروزی موافقید؟ (این را استاد بلندقدر پرسید)

-         با معماری مدرن و با طراحی ایرانی بله، ولی با کپی کاری نه! ... اینکه بیاییم و در تهران، بنایی شبیه امپایر استیت بسازیم، آن هم در مقیاسی کوچکتر و حقیرتر! نه! اصلا موافق نیستم ...     

 بی سر وصدا نشست. قاشق و چنگالش را برداشت و ناگهان متوجه شد که بشقابی در جلویش قرار ندارد. شهیاد، بشقاب غذای خودش را به طرف او سُر داد و آهسته گفت:« از اون طرفش بخور! من، دست نزدم!» لیلا، زیر چشمی به بقیه نگاه کرد و چون کسی حواسش به آنها نبود، لبخندی زد و از خدا خواسته، شروع به خوردن کرد. استاد، چانه اش گرم شده بود و با حرارت سخن می گفت:

-          ... با اثرهای تاریخی هم نباید این کار را کرد. باید میدان هایی بهتر از نقش جهان ساخت و عمارت هایی، عالی تر از عالی قاپو! نه اینکه از این اثر کپی کرد و در شهرهای دیگر، عین آنرا ساخت! کاری که متاسفانه الان، باب روز شده است! خیابان ها، میادین و پارک های خیلی از شهرها، شبیه هم شده است! اثری را در یکی از شهرستان های استان فارس، می سازند، مثلا یک میدان را. بعدا، شبیه همان اثر را، در شهرهای دیگر کشور، تکرار می کنند. انگار نه انگار که در این مملکت، ده ها، معمار و طراح درجه یک وجود دارد ...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...