مهر دل - قسمت 115

 

شهیاد که در ظاهر به پیرمرد زل زده بود، دیس غذاهای را، یکی، یکی، از وسط میز، برمی داشت و بشقاب خودش و لیلا را، پر می کرد. تلی از جوجه و قارچ و مرغ، به وجود آورده بود و داشت تکه ی بزرگی از گوشت را، روی آنها می گذاشت که  قله ریزش کرد و لیلا، به خنده افتاد.  

-         اوهو، اوهو ... آه، ببخشید استاد! شکست تو گلوم!

-         اشکالی ندارد دخترم. آرامتر، میل بفرمائید!

دکتر نجفی که بر خلاف همکارش، در بحث شرکت نمی کرد و داشت از غذا لذت می برد، سکوت اش را شکست:« دوست من! (خطاب اش به دکتر شاهمردانی بود) حتما شما می دونید که از قدیم گفتند، وقتی دو جوان، دختر و پسر، یا زن و مرد غریبه، از یک بشقاب، غذا بخورند، حتما، با هم ازدواج می کنن و زن و شوهر می شند!»

-         نه واللا! نشنیده ام! ولی انشاء الله، مبارک باشد! 

جیغ شفق، خنده ها را، خاموش ساخت:« وای نه! ... نه دکتر!» آن گاه که نگاه ها را متوجه خود دید، تابی به گردنش داد و با غرور گفت:« دختر من، قراره با یه مرد پولدار ازدواج کنه!» با دیدن اخم فرح، «ایش» ی گفت و از او که روبرویش نشسته بود، رو گرداند اما قیافه های درهم سارا و رکسانا، وحشتناک تر از فرح بود:«وا، مگه من چی گفتم! خب، هر مادری دلش می خواد...»   

-         حق با شماست، مادر!    

این گفته ی شهیاد که با لحن صادقانه ای بیان شد، زن را متاثر کرد. سارا نگذاشت حرف های ناامید کننده ادامه پیدا کند:« میشه حرفای خواستگاری رو، بذارین برای بعد و اجازه  بدین، تا وقت هست، از محضر استادها استفاده کنیم؟... بفرمائید استاد نجفی!»

-         آه! نوبت منه؟! (با تاسف، بشقابش را کمی عقب زد) خوب باشِد. تو شهر ما، یه مثلی اِس که میگن: «یه چادر به سر، به صدتا کلاهی می ارزِد!» حالا حکایت این دو تاس (به لیلا و سارا اشاره کرد) که رو هم، به دیویست تا مرد می ارزِن! ... نخندید! وایسید! اشتباه محاسباتی رخ داده س! رقم دِقیقش، دیویست و یکی یِس ... آقاکمال، جا مونده بود! ...     

نکته گویی های مرد اصفهانی، شادی را به مجلس بازگرداند.

اندکی از نیمه شب گذشته بود که استاد نکویی و بلندقدر، خداحافظی کردند و رفتند. پس از آن هم، دکتر نجفی و دکتر شاهمردانی، به اتاق خواب هایی که برایشان در نظر گرفته بودند، راهنمایی شدند. سعیده و فرح و فریال، اصرار داشتند که در شستن ظرف ها، به رکسانا کمک کنند اما دخترجوان، زیر بار نرفت و آنها را از آشپزخانه بیرون کرد:

-         من، صبح تا شب، بیکارم. خودم، یواش یواش، میشورمشون. شما برین و سعیده جون رو، زودتر برسونین خونه که امروز، خیلی کار کرده و حسابی خسته شده.

لیلا و سارا، از پله ها پائین آمدند: «استادا، خوابیدن!»، «حالا که استاد شاهمردانی رفته تو رختخواب من، منم میرم خونه ی نامزدم!» اما به سرعت تغییر رای داد:« نه، نامردیه! می مونم» فرح، بازوی سعیده را گرفت: «تو، با ما بیا» و کمال هم، مامور رساندن فریال و بهروز گردید.    

شفق که گویا خیال خوابیدن نداشت، پس از رفتن آنها و به دنبال دخترها، وارد آشپزخانه شد:

-         تا شما ظرفا رو می شورین، من، یه سیگار بکشم.

-         اینجا نه، مامان. (در تراس را باز کرد) برین روی تراس.

-         پس تو هم بیا. می خوام باهات حرف بزنم.

بابک، از دم در سرک کشید: «ما داریم با شهیاد میریم باغ فردوس. کاری ندارید؟» بهراد هم، در کنار او، ظاهر شد:« من و بابام، باهاشون میریم» شفق، بوسه ای برایش فرستاد:

-         برو عزیزم. شبت به خیر.         

جنگ مادر و دختر، بعد از رفتن آنها و خلوت تر شدن آپارتمان، آغاز شد. شفق، در حالی که یک پایش روی تراس و پای دیگرش، در آشپزخانه بود، تک اول را زد:

-         ببینم! تو، افشین رو گذاشتی کنار، به درک! ولی چرا، یه آدم خر پولی مثل اینی رو که بابات میگه: یه برج داره و پولش از پارو بالا میره رو، می خوای بذاری کنار؟ ... مطمئنی، عقلت سر جاشه؟ (سیگار دوم را، روشن کرد) همه ی دخترا، دنبال همچین آدمی می گردن، اونوقت دختر من! با این همه پولی که خرج تحصیلش شده، می خواد بره، با یه بچه باغبون، ازدواج کنه! 

-         مامان! دوست ندارم در مورد شهیاد، اینجوری حرف بزنید!

-         به درک که دوست نداری!

-         یادتون رفته که بابا، وقتی که شما رو گرفت، همه چیز داشت! به قول خودش: پولدارترین جوون تهرون بود! اما همه ی اونا رو، تو یه مدت کوتاه از دست داد! 

-         از بس که بی عرضه بود!

-         مامان! ... دوست ندارم، راجع به بابا اینجوری حرف بزنید.

-         بابا، بابا، بابا! مرتیکه معتاد!

-         مامان! ( این بار جیغ کشید) ... تا اونجایی که یادمه، مامان بزرگ، همیشه می گفت که شما، بابا رو، بدبخت کردید! و منم، این حرفشو قبول دارم! (شفق، ته سیگار را روی تراس انداخت و به داخل برگشت) می دونین چرا؟ نه! ( دهانش را کج کرد و دست به کمر، جلوی دخترش ایستاد)

-         برای اینکه، خودتون، براش منقل می ذاشتین! خودتون، وافورو براش گرم می کردین! خودتون، کنارش می نشستین و پا به پاش، دود می کردین! بازم، می خوای بدونین چرا؟ ... برای اینکه اونو گرفتار کنین و خودتون راحت باشین! برای اینکه بابای نئشه ی من! نفهمه که شما، کی رفتین و کی اومدین!...  

سیلی سنگین شفق، مانند یک انفجار بود که در یک آن، همه چیز را، درهم شکست. لیلا، به میز خورد و سبب واژگونی لیوان ها شد. سوپ خوری بزرگ، از دست سارا افتاد و رکسانا، از هولش، پیش دستی های شسته شده را، رها کرد. کف آشپزخانه، شبیه میدان جنگ شده بود! 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...