مهر دل - قسمت 116

 

-         سارا، دست نزن! بذار خودم جمعش می کنم.

-         نمی خواد. تو بشین.

در حالی که دخترها در تلاش بودند تا خورده شیشه ها و تکه های چینی را، جمع کنند، شفق، فنجانی چای برای خودش ریخت و روی صندلی نشست:   

-         من! فردا صبح، برمی گردم سر خونه زندگیم! ... فقط باید، یه خورده پول بهم بدی! دست و بالم خالیه و داداش کوچیکتم، یه بند خرج داره! (نخ های سیگارش را شمرد) اَه، اینم که شیش تا بیشتر نداره و تا صبحم هنوز خیلی مونده! ... من، کجا باید بخوام؟        

-         برین تو اتاق بغل! (به جارو کردن زیر میز پرداخت) پاتونو بلند کنید ... فقط، شاید، صبح نبینمتون. برای همینم بذارین آخرین حرفم رو بزنم. (جارو را زمین گذاشت و بلند شد) ... من، از شما هیچی نمی خوام! نه کمک و نه چیز دیگه! فقط بذارین زندگی کنم!

-         خب، بکن!

-         من، دیگه، هیچ پولی ندارم که به شما بدم. آره! ... به سارام، نگاه نکنید، اون مفلس تر از منه! (شفق، پوزخند زد) ... و یه چیز دیگه! حالا که دارین میرین، برید برای همیشه! ... مادری که با عشق دخترش خوابیده باشه، لیاقت مادر بودن، رو نداره!

واکنش عالی سارا، از شکسته شدن سالاد خوری کریستال که از دست رکسانا، رها شده بود، جلوگیری کرد:

-          چته؟

-         و یه چیز دیگه! (به دوستانش نگاه کرد و زهرخند زد) تا حالا بهتون نگفته بودم ولی می خوام اینم بشنوید (رو به شفق ایستاد) نذارین که در مورد دزدیدن طلاهای مادربزرگ و درصد گرفتن از داداشِ سیروس و فروش عتیقه ها، به بابا چیزی بگم! نمی خوام اون بدونه که اگه نزولخورا، پولاشو خوردند، با همدستی زنش بوده! می دونین که اگه اینو بفهمه، تا پای کشتنت میره!

صورت شفق، مانند گچ سفید شد و نفس اش به شماره افتاد اما به سرعت، بر خودش مسلط شد و از روی صندلی برخاست: «سارا ... میشه، زنگ بزنی یه تاکسی برام بیاد؟ (به طرف در رفت) من میرم وسائلمو جمع کنم (ناگهان ایستاد) من، با سیروس نخوابیدم! ولی ... آره، بقیه ی کارا رو، کردم!»

شفق، رفت و لیلا، همچنان مشغول جمع کردن خرده شیشه ها بود. آخرین تکه ها را که جمع کرد، همانجا روی کف آشپزخانه نشست و گریه را، سر داد. سارا و رکسانا، او را به اتاق خواب بردند. 

صبح روز بعد، در چهره ی لیلا، هیچ نشانی از وقایع دیشب، دیده نمی شد. سر میز نشسته بود و داشت مثل هر روز، در ابتدای صبحانه اش، چای تلخ صبحانه می نوشید. رکسانا که تمام شب را، بیدار مانده بود، دلش می خواست با او حرف بزند. یکی دو باری، دهان باز کرد ولی توان سخن گفتن را، در خود ندید و ساکت ماند. سارا، لباس پوشیده و کوله بر دوش، وارد آشپزخانه شد:

-         یه سر، رفتم تو اتاق استادا. خوابِ خواب بودن! (برای خودش، چای ریخت و نشست) میگم، بیدارشون نکنیم. گناه دارن! (صدای باز شدن در، به گوش رسید) انگار بیدار شدن.

بر خلاف تصور آنها، این بابک بود که تقه ای به در آشپزخانه زد و وارد شد: «سلام! اِ، هنوز صبحونتونو، تموم نکردین؟ ... زود باشید. شهیاد، پائین منتظرتونه»

-         بذار بمونه! (زیر چشمی به لیلا نگاه کرد و خندید) از امروز به بعد، اگه کسی به شهیاد بگه: وانتی! مرگش فرا رسیده! (لقمه ی خیلی ریزی برداشت و بلند شد) حال خوردن، ندارم!...  بابی! تو خونه هستی، آره؟ ... این پیرمردا! جفتشون خوابند. زحمت بکش، وقتی که بیدار شدن، صبحونه شونو، بده و بیارشون برج!

-         چشم! ولی به شرط اینکه، تو هم، یه طرح خوب، واسه من بزنی!

رکسانا، با خوشحالی، از جا پرید و برادرش را در آغوش گرفت:

-         راست میگی بابی؟

-         آره، عزیزم! الان چند روزه که برگشتم و هیچ کاری، جز ولگردی نداشتم! حالا می خوام یه موسسه ی آموزش زبان بزنم.

-         چه غلطا! (سارا این را گفت و خندید) حالا برو جاشو پیدا کن، بقیه ش با من! ... لیلا، وایسا من بیام.

شهیاد، به همراه علی و بهراد، در پراید سفید رنگی نشسته و منتظرشان بود.

-         بابا، موند تو باغ! گفت: اینجا، راحت ترم!

-         داداشی! مامان رفت. (دستی به سر بابک کشید)

-         رفت؟ (با بغض، خندید) خب، بره!

پس از آن، تا رسیدن به برج، هیچکس حرف نزد. شهیاد که ترمز کرد، لیلا، به خود آمد: «سارا جان! من باید، با شهیاد حرف بزنم، اگه ممکنه، تو ....» و او، بجای هر حرفی، فقط گونه اش را بوسید و پیاده شد.

-         کجا می خوای بریم لیلا جان؟

-         هیچ جا! فقط برو یه گوشه ای، یه دقیقه وایستا، تا من، خوب نیگات کنم!

یک دقیقه ی او، به 40 دقیقه رسید و آنها، زمانی به خود آمدند که موتور پر سر و صدای بهروز، از کنارشان گذشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...