مهر دل - قسمت 117

 

لیلا، دوان دوان، خودش را به فریال و بهروز رساند و به اتفاق آنها، وارد اتاق کار شد. سارا، سرگرم طراحی نقشه ی صفحه ی برنجی سقف بود. صفحه ای که استاد شاهمردانی آن را، «فرش سقفی» می خواند و قرار بود، بوسیله ی آن، ارتفاع سقف را در بعضی از قسمت ها، کوتاهتر کنند. به کمکش رفت و اندازه ی چوب های چهارتراش زیر صفحه ها را، تعیین کرد. بهروز را، برای تهیه و خرید چوب ها، به یافت آباد فرستاد و فریال را، مسئول رفتن به لاله زار و پیدا کردن «استاد محسن برقکار» کرد.      

تا ساعت نه، همه ی استادکارها رسیدند و سارا، در همان ابتدای کار، با همه، اتمام حجت کرد:

-         کار ما، حساسه و نیاز به تمرکز داره، برای همینم، استفاده از موبایل، تا شعاع 200 متری اینجا، ممنوعه! ... از استادان عزیز! معذرت می خوام ولی این کار، یعنی اهمیت دادن به هنر خود شما! ... پس، به دستیاراتون بگین، به زبون خوش! موبایلا رو تحویل بدن! ... دو تا خط تلفن رو میزه. از اونا استفاده کنید و به هر جا که می خواین زنگ بزنید، بزنید! ولی موبایل نه!  

کار اجرایی، با ایجاد کارگاه های متعدد، در طبقه ی همکف ساختمان، آغاز گردید. بوی رنگ و تینر، با گرد و غبار حاصل از نجاری و سر و صدای دستگاه هایی مانند: فرز، دریل، اره و ساب، با تق تقِ «اوس داود برنزکار» همراه شد و دخترها را، وادار به استفاده از ماسک و گوشی کرد. در این میان، دیدن « عمو فرج» که در مرکز و کانون آن همه آلودگی، چهار زانو، بر روی زمین نشسته بود و در کمال آرامش، داشت کار نقطه گذاریِ پایه های آبگینه ی اصلی را، انجام می داد، خالی از لطف نبود! با آمدن گروه نکوئی و بلند قدر، انجام کارها، سرعت گرفت.   

خبر حضور دکتر نجفی و شاهمردانی که در عرصه ی معماری کشور، نامی پرآوازه داشتند، به محرکی قوی برای هنرنمائی استادکارهای تجربی تبدیل شد. برای آنان که سالها، در گمنامی زندگی و کار کرده بودند و از هنرشان، تنها افراد انگشت شماری خبر داشتند، این بهترین فرصت، برای نشان دادن قابلیت هایشان، به شمار می رفت.

زمانی که اساتید دانشگاهی، با همراهی لیلا و سارا و کمال، قدم به داخل ساختمان گذاشتند، همه، دست از کار کشیدند و به پیشوازشان رفتند. رفتار دوستانه و فروتنانه ی دکتر شاهمردانی و دکتر نجفی، به دل مردهای کار و تجربه، نشست.

عکاسی و فیلمبرداری از مراحل پیشرفت کار، یکی از ایده های لیلا بود که با کمک گرفتن از «سپیده» خواهر فریال، اجرایی شد. او، دختر موفرفری ناآرامی بود که کارش را، مانند مستند سازهای حرفه ای و به صورت گزارش گفتگو، انجام می داد. در ابتدای فیلمبرداری، دو مصاحبه ی کوتاه و جالب، با استادها انجام داد و آنگاه به سراغ سایرین رفت.

تهیه ی ابزار و وسائل مورد نیاز کارگاه ها، مشکلی بود که در همان اول کار، خودش را نشان داد. با برگشتن بهروز و فریال که یکی با وانت، پر از چوب های چهارتراش و دیگری، به همراه «محسن برقکار» وارد ساختمان شدند، تا حدودی این مشکل برظرف گردید اما باز هم، به وجود افراد کمکی دیگری نیاز داشتند. به ناچار، از بابک و رکسانا و بهراد، کمک گرفتند. رکسانا، پاسخگوی تلفن ها شد و بهراد، همکار استاد شاهمردانی و بابک، مامور خرید گردید.

مشکل بعدی، اعتراض دکتر نجفی به تهیه ی غذای جداگانه برای کارگران بود. او که صحبت سعیده و سارا را شنیده بود، به تندی اعتراض کرد:« مگه ما، تافته ی جدا بافته هستیم؟! ... نه! همه با هم، یک جور غذا می خوریم. اگه غذای اونا خوبه، پس منم می خورم. اگر هم، بده! پس چرا باید اونا بخورند؟» این مسئله را، سعیده حل کرد:« زنگ میزنم به رئیس! (منظورش شهیاد بود) تا از چلوکبابی دوستش برامون غذا سفارش بده!»       

کارها، سرعت گرفت. گفتگوهای رو در رو، جو مناسبی را، بوجود آورد تا مردان عرصه ی کار و تجربه! به راحتی، پیشنهادهای خود را، در میان جمع، مطرح کنند. آرای استادکارها، در اکثر موارد، مورد تائید و قبول دکتر شاهمردانی و دکتر نجفی گرفت. تا ساعت 5/1 و رسیدن ناهار، یکسره کار کردند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...