ملکـه - قسمت 15

افروز، خود را مناسب اين جمع نمي دانست، زمان زيادي گذشته و او از نگاه هاي دريده ي خانم فرمانفرما خوشش نمي آمد. صديقه خانم، براي دور كردن او گفت:

-            خانم زندي، آقاي ارسطو منتظر شماست، بفرمائيد بالا

افروز از خدا خواسته، بدون توجه به درد پايش، نيم طبقه را بالا رفته و نزد آقاي ارسطو رسيد، مرد بدون مقدمه پرسيد:

-             خانم زندي، براي تماس و سفارش مدل هاي جديد با چه شماره اي با شما تماس بگيريم؟    

شماره ي حمام مش اسد را داده و قصد برگشت داشت كه موردي به نظرش آمد:

-            جناب ارسطو! براي هر لباس سفارشي، بايد روي مبلغ توافق كنيم( مرد با تكان دادن سر قبول كرد) و يك چيز ديگه، اگر خريدار بخصوصي داشتين ما مي تونيم اينكار را هم انجام بديم

-              بله حتماً، خيلي هم عاليه!

 افروز، در حالي كه به رقيه فكر مي كرد:

-            برم پيش اون نازگل، عجب پا قدمي داره!

از درب فروشگاه بيرون رفت. در پياده رو ايستاد و به اطراف نگاه كرد، خبري از رقيه و فرزاد نبود. به طرف خيابان مي رفت كه با شنيدن فرياد خفه اي ايستاد. در جستجوي صدا، اطراف را پائيد، جنبش را در انتهاي كوچه و داخل فرو رفتگي ديوار حس كرد، آهسته به آن سمت رفت. با عبور از فروشگاه و دو ساختمان بعدي، صداي گريه آلود رقيه را تشخيص داد، قلب اش فرو ريخت و خطر را احساس كرد، كوله را در دستانش فشرده و جلو دويد.

رقيه ي كوچولو اشكريزان در مقابل مردي بر زمين افتاده بود. به طرف مرد حمله برد اما ناگهان با ضربه اي كه از پشت به كمرش اصابت كرد، در كنار دخترك نقش زمين شد. غلتيد و نيم خيز شد، چهره ي كريه دو مرد با سر و وضع ژوليده و چشمان خمارآلود را در مقابل خود ديد:

-            كثافت هاي معتاد!

مردي كه يك پايش مي لنگيد لگدي را حواله ي او كرد. با جيغ شديد رقيه، مردي كه دورتر ايستاده بود رو به رفيق اش گفت:

-            بيا بريم علي شله! وضع خيطه!

علي شله، به طرف كوله ي افروز حمله كرد و آن را با شدت از دست دختر بيرون كشيد ولي شنيدن صداي خشن مردي كه به طرفش مي دويد او را هراسان كرد:

-           مرتيكه چه غلطي مي كني؟

راه فراري نبود، كوله را به طرف مرد جوان پرتاب كرد و پا به فرار گذاشت. افروز به چهره ياورش خيره ماند، آن مرد فرزاد بود. فرزاد كوله را به دست چپ گرفت و دست راست را به سوي او دراز كرد:

-            اِي اِي اي! فكر نمي كردم اين جيغ هاي بنفش مال تو باشه! شهر آشوبِ آتش افرو…. … آخ خ!

صداي «آخ» دردمند فرزاد، جواب را بر لب هاي دختر خشكاند. مهاجم دوم او را با كارد هدف قرار داده بود و سعي داشت كوله را از دستش بيرون بياورد اما مرد جوان با تمام قدرت او را به عقب راند. مهاجم كارد را به ته كوچه پرتاب كرده و به سرعت فرار كرد.

افروز در حال برخاستن بود كه رقيه جيغ كشيد و با گريه به پهلوي فرزاد اشاره كرد. پهلو و پيراهن مرد غرق در خون بود. رقيه هم چنان جيغ مي كشيد و فرزاد در حال زانو زدن و افتادن بود كه افروز پيكر در حال سقوط او را در آغوش كشيد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...