ملکـه - قسمت 16

دور و بر آنها شلوغ شد. خسرو، زودتر از بقيه ي خانواده ي ارسطو و فرمانفرما به آنجا رسيده بود، با ديدن جسم خون آلود دوست اش، هراسان در كنار او نشست و فرياد زنان او را صدا زد. فرزاد، به سختي چشمانش را گشود:

-           خسرو… چيزي نيست. چرا گريه مي زني؟

افروز، از وراي اشكهاي بي صداي اش، رو به بابك فرياد كشيد:

-           برام پارچه بيار، خونريزي داره(بي تابانه جيغ زد) زود باش!

رقيه، روسري و نيم تنه اش را بيرون آورد و در دستان دختر گذاشت. افروز، با بلند كردن دست بي رمق جوان، پارچه ها را روي جراحت گذاشت و دستان هر دو با هم بر روي پارچه ها كه به سرعت خون آلود مي شد، قرار گرفت. اورزانس و پليس در محل حاضر شدند. جسم مدهوش فرزاد بر روي برانكارد گرفت، افروز حس كرد كه فرزاد دست او را رها نمي كند. رقيه نيز به همراه آن دو داخل آمبولانس گرديد و دقايقي بعد در بيمارستان «مهرانه» بودند.

با گذشت بيش از 2.5 ساعت، دكتر معالج حال فرزاد را رضايت بخش اعلام مي كند و مجروح از اطاق عمل به بخش مراقبت هاي ويژه منتقل مي شود. خسرو به همراه بابك در بيمارستان حضور دارند. پليس از افروز و رقيه بازجوئي مي كند. دخترك شرح ماجرا را بازگو مي كند:

-           فرزاد رفته بود برام ساندويچ بگيره كه اون معتادا به هم حمله كردن و مي خواستن پولم را بدزدن

افروز نيز بقيه ي حادثه را بيان مي كند. در اين هنگام، خانم الهي كه از حادثه با خبر شده است، در بيمارستان حاضر مي شود. تاكيد او به پليس براي يافتن ضاربين، با ديدن افروز نيمه تمام مي ماند. از برادرش در مورد واقعه مي پرسد و سپس با اشاره اي به دختر جوان او را به بيرون از ساختمان مي برد. رقيه، به دنبال آن دو بيرون مي رود.

سهيلا، در محوطه ي بيمارستان با افروز تندي مي كند:

-           خانم! گويا شر وجود شما براي فرزاد تمامي نداره. چرا هر جا كه فرزاد…

-           خانم الهي، اين فقط يه اتفاق بود. من براي نجات رقيه رفته بودم و اون … اون هم براي نجات من… يعني ما! اومد.

-           خب، براي نجات جان شما! بله ، حالا كه شما را نجات داده، پس، بفرمائيد! ديگه به وجود شما در اين جا نيازي نيست. (در حالي كه دور مي شد، ادامه داد) فكر مي كنم اگر يكبار ديگر، فرزاد شما را ببيند حتماً دچار حادثه ي بدتري خواهد شد.      

خانم الهي، با خشم و التهاب، افروز را تنها گذاشت و رقيه كه در گوشه اي ايستاده و شاهد گفتگوي آنها بود به دختر نزديك شد. افروز، داشت با خود حرف مي زد و گريه مي كرد:

-           اما اون براي نجات من به اين وضع افتاده، من چطوري ولش كنم و برم؟ اگه اون سر نرسيده بود، رقيه و من …

دست دخترك، دست او را گرفت، افروز به خود آمد و با نگاهي به رقيه، او را در بغل گرفت و هر دو بيمارستان را ترك كردند.

 ...

چند ساعتي از شب گذشته بود. افروز، سر چهارراه رقيه را بوسيد و با او خداحافظي كرد. چند قدم كه دور شد، به عقب نگاه كرد، رقيه از جايش تكان نخورده بود، برايش دست تكان داد و به سمت ايستگاه واحد كه كمي بالاتر بود، رفت.

5 دقيقه بعد، اتوبوس رسيد و افروز سوار شد. از چهارراه كه رد شدند، رقيه را نشسته بر لب جوي آب ديد. نگران شد و با فرياد از راننده خواست توقف كند، با ايستادن اتوبوس، دوان دوان برگشت:

-         رقيه جان، چرا اينجا نشستي؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...