ملکـه - قسمت 17

دخترك سر به زير جواب داد:

-         امروز دير شده و من به وانت نرسيدم، جا موندم!

-         دختر قشنگ من، اين كه چيزي نيست. آدرس خونتون رو كه بلدي، بگو، من خودم مي برمت…، باشه.

-          نميشه كه ! من آدرس ندارم! … آخه، وانته هر شب يه جا ميره! من چه بدونم كه الان كوش!

-          پس امشب اونا دنبالت نميان؟

رقيه سر تكان داد:

-          نه، اونا فردا شب ميان تو همون خيابون.

افروز، در حالي كه او را بلند مي كرد، دست به زير چانه اش برد و سرش را بالا گرفت:

-          پس امشب بيا پيش من، … مياي؟

رقيه خنديد:

-         مگه چاره اي هم دارم! اما … اما، دلم مي خواس پيش فرزاد مي موندم

به سمت ايستگاه رفتند و دخترك در جواب افروز كه از آشنائي اش با فرزاد سوال كرد، گفت:

-         اون دوست منه! هميشه برام خوراكي مياره، بهم ميگه: بهت پول نميدم كه ازت بگيرن، اما عوضش برام همه چيز ميخره! ببين، اينو امروز بهم داده، خوشگله نه؟

گيره ي قشنگي بود. سوار اتوبوس كه شدند، افروز پرسيد:

-         پس وقتي داشتي با اون حرف ميزدي و مي خنديدي به خاطر اين گيره بود،

-          نه كه نبود! (دختر را مي بوسد) اون ازم راجع به تو پرسيد.

-          من! چرا؟ يعني چي پرسيد؟

-          افروز جون، چرا زبونت ميگيره؟

رقيه از ته دل خنديد و افروز به فكر فرو رفت، در آغوش گرفتن جسم زخمي فرزاد را به ياد آورد، درد جانكاهي را در قلبش احساس مي كرد و آرزو داشت مي توانست تا ابد در كنار مرد بماند. لحظاتي در رويا بسر برد تا با صداي رقيه بخود آمد:

-         داريم ميرسيم ته خط

-         آره آره، بايد اتوبوس عوض كنيم، (داد زد) آقاي راننده پياده ميشيم.

اتوبوس تندروي خط آذري را سوار شدند. شلوغ بود و فرصت صحبت نداشتند و خيلي سريع به مقصد رسيدند. قبل از ميدان آذري پياده شدند. صداي دستفروش ها از دو سوي خيابان به گوش مي رسيد:

«حراج، حراجه!»، «انگور عسگري دارم» « الوي سياه كوهي، بپا عقب نموني»، « فندق شمال» « گوجه كبابي». …

از ميان دستفروش ها كه رد مي شدند، همه با افروز احوالپرسي مي كردند. پيرمردي كه روي پيت حلبي نشسته بود، آنها را صدا زد و نفري يك سيب به دستشان داد. افروز «ساقول» ي گفته و اولين گاز را به ميوه نزده بود كه صداي تيز پسركي بلند شد:

-          گلابي دارم شاه ميوه ها! هلو دارم شاه خانما!

پسرك بر روي گاري ايستاده و با كف زدن و صدازدن مردم:«آهاي خانم، آهاي آقا» باعث تشويق دستفروش ها به فرياد زدن بيشتر گرديد. حالا همه براي جلب مشتري داد مي زدند. افروز، خنده كنان به سمت پسرك مي رفت كه صداي او را شنيد:

-         هوي آبجي افروز! بدو كمك

دختر، كوله را بر روي سينه اش بست و بند آن را بدور كمرش محكم كرد، آستينهايش را بالا زد. رقيه را نزد پيرمرد ترازودار گذاشت و به روي گاري پريد:

-          اومدم شيرك!

حالا صداي خواهر و برادر، تمام رهگذران را به آن سمت مي كشيد و ماشين هاي بيشتري براي خريد توقف مي كردند. دستفروش ها، چهار گاري ديگر را به گاري وسطي چسباندند. افروز و شيرزاد از اين گاري به آن گاري مي پريدند و صحنه هاي تماشايي خلق مي كردند. رقيه در كنار ترازو دار پير به سرعت نايلون هاي ميوه را وزن و پول آن را حساب مي كرد و با جيغ دخترانه اش، قيمت هر جنس را بلند تكرار مي كرد. گاري هاي آن سر ميدان هم به جمع آنان پيوستند. چرخي هاي اصلي فقط پول مي گرفتند و همراه با فرزاد و شيرزاد، هوار مي كشيدند. دور ترازوي رقيه از همه شلوغ تر بود. مشتريان موقع خريد، پول خرد ها را به دخترك مي دادند و او هر بار جيغ مي كشيد:

-         خانه آبادان!

ادامه دارد ...

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...