ملکه - قسمت 18

از چهار سوي ميدان، بار و مشتري بود كه به آن سمت سرازير مي شد. ساعتي نگذشته بود كه بار تمام چرخي ها ته كشيد. فروشنده هاي از نفس افتاده، شاد و خوشحال دور رقيه و افروز و شيرزاد جمع شدند. يكي روي جعبه مي نشست و ديگري روي گاري دراز مي كشيد، چند نفري هم كف پياده رو و خيابان ولو شدند. شخصي از ميان آن جمع داد زد:

-          اسكندر، واسه اين دختره كه امشبو واسه ما عيد كرده، يه اسفند مشتي دود كن! بتركه چشم حسود!

چند نفر به سرعت از بقاياي جعبه هاي شكسته آتش بزرگي را در نزديكي آنان درست كردند. همه ي چرخي ها دور آتش جمع شدند. پيرمردي كه نامش اسكندر بود، مشتي اسفند دور سر دخترك چرخانده و با صلوات هاي پشت سرهم در آتش ريخت. ماشين گشت پليس در آن طرف خيابان توقف كرد اما با ديدن دهها دستفروشي كه از جايشان برخاسته بودند، حركت كرده و به سمت خيابان قزوين رفت. به زودي بساط چاي هم فراهم شد. گاري چي پيري با خنده دست سر رقيه كشيد:

-          اسمت چيه بابا؟ رقيه؟! جانم! نازنين رقيه! يادم نمياد تو اين سي ساله تا حالا همچي فروشي داشته باشم، خدا تو رو واسه بابا ننه ات حفظ كنه

صداي بغض آلود رقيه، همه را تكان داد:

-           واسه سلامتي چاقو خورده ها دعا كنين!

افروز، در ميان صلوات هاي پي در پي چرخي ها، صورت اشك آلود دختر را بوسيد و گونه اش را پاك كرد. شيرزاد، سر در گوش خواهر نجوا كرد:

-           اين وروجك رو از كجا آوردي؟ چه بلبله!

افروز كه گويا در جايي ديگر سير مي كرد، هيچ پاسخي به او نداد. برادر كوچك، به چهره ي خسته ي خواهرش نگاه كرد و رقيه را صدا زد:

-           راه بيفت بريم، خواهرم خسته س

دستفروش ها، مقداري پول بين خودشان جمع كرده و به شيرزاد دادند و ته بارشان را كه هر شب به خانه مي بردند، در گوني، جعبه و نايلكس ريخته و در اختيار آنها گذاشتند. مرد تنومندي كه ريحان نام داشت، به كمك شيرزاد همه آنها را روي گاري اش ريخت، رقيه را هم بالاي آن نشاند و به طرف گرمابه رفتند.

همه ي ساكنين حمام به كمك آمدند. بار چرخ، بر روي دست ها به داخل برده شد. مش اسد، چند بار با ضربه ي بادبزن و «آفرين شيرك» او را تشويق كرد. رقيه به عنوان مهمان افروز به همه معرفي شد و با شيرين زباني اش بزودي در دل بچه ها و بزرگترها جاي گرفت.

افروز، چك فروش لباس ها را در ميان كف و سوت و هلهله، به مش اسد سپرد و با سفارش رقيه به شيرزاد، خستگي را بهانه كرده و در انتهاي طاقي بر روي بسترش دراز كشيد. براي رعايت حال دختر، شام در سكوت صرف شد، اندكي بعد اهالي گرمابه به خواب رفتند اما تا زمان  درازي، افروز با چشمان بسته بيدار بود.                                         

صبح زود، افروز پس از دوش گرفتن، چاي و صبحانه را حاضر كرد. مش اسد هم با نان تازه وارد شد و يكي يكي همه را بيدار كردند. در موقع صرف ناشتايي، ننه مارال در مورد تبديل ميوه هاي له شده به كمپوت و لواشك با افروز صحبت كرد و آنگاه از ميان لباس هاي تميز و قديمي شهلا، پيراهن و دامن خوبي را براي رقيه انتخاب كردند.

دختر جوان با عجله و كوله بر دوش، دست در دست رقيه از گرمابه خارج شد. داخل ميدان آذري كه رسيدند، رقيه دست او را كشيد:

-         افروز جون، ميريم ديدن فرزاد؟

-         آره عزيزم، ميريم. فقط بايد بجنبيم كه قبل از خانم الهي اونجا باشيم، خدا كنه اين زن هم مثل بقيه ي پولدارا دير از خواب بيدار بشه!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...