ملکـه - قسمت 19

اتوبوس هاي اول صبح خلوت تر و سريعتر بود و آنان پس از 40 دقيقه به بيمارستان رسيدند. از نگهباني كه گذشتند با دويدن محوطه را پشت سر گذاشته و داخل ساختمان اصلي شدند. نفس زنان به اطلاعات مراجعه كردند:

-         خانم! ببخشيد…

رقيه زودتر پرسيد:

-         آقا فرزاد حالش خوبه؟

مسئول اطلاعات با لبخند گفت:

-        دخترم، آقا فرزاد فاميليش چيه؟

افروز با عجله جواب داد:

-         يكه خانم، فرزاد يكه

پس از چند ثانيه جستجو در رايانه، كارمند مزبور گفت:

-         حالشون خوبه، امروز به بخش منتقل ميشن! (و در پاسخ سوال افروز كه پرسيد: «مي تونن ببيننش» ادامه داد) الان خير، بعد از ساعت 10 

رقيه با مشاهده ي خانمي با مانتو سياه و بلند، به شدت دست افروز را كشيد:

-          بريم، بريم

او كه متوجه خطر شده بود، بدون خداحافظي از باجه ي اطلاعات دور شده و از پله هاي زير زمين بيمارستان پایين رفتند. به پاگرد كه رسيدند، پرستاري سد راه آنان شد:

-          ورود بچه ها به اين بخش ممنوعه!

رقيه، با تيز هوشي رو به افروز گفت:

-         مامان افروز، تو برو، من ميرم بالا منتظرت ميمونم

چشمكي به او زده و از پله ها بالا دويد. دخترك، خانم الهي را جلوي باجه ي اطلاعات مشغول صحبت با مردي كه روپوش سفيدي بر تن داشت، ديد، پشت به آنان كرده و با گام هاي رو به عقب، نزديك آنان شد:

-          … بله… نامزد منه! لطف كرده، اطاق خصوصي و پرستار دائمي برايش تعيين كنيد، مخارج را من مي پردازم (مرد: «حتماً خانم الهي، مطمئن باشيد») الان پرداخت را انجام مي دهم (مرد ميانسالي با عينك ذره بيني به آنان سلام كرد) آمديد آقاي مجيدي، بريد حسابداري بيمارستان و هزينه هاي فعلي و آتي آقاي يكه را كامل پرداخت كنيد (مجيدي تعظيمي كرده و با ديدن تابلوي راهنما به سمت حسابداري رفت) آقاي دانا از شما هم متشكرم و به خاطر ايجاد اين بيمارستان مجهز به شما تبريك ميگم!

دكتر دانا كه مرد بلند قامت و خنده رویي بود، با اظهار خوشوقتي از ديدن دوباره ي خانم الهي، از او خداحافظي كرده و به سمت حسابداري رفت. سهيلا، عينك اش را به چشم زده و به طرف درب خروج مي رفت كه خسرو وارد شد:

-           سلام سهيلا،… (دخترك را ديد) سلام رقيه خوشگله!

خانم الهي، از شنيدن نام رقيه تعجب كرده و با تندي به عقب برگشت، ديدن دخترك او را شوكه كرد:

-           رقيه!

خسرو در حالي كه پهلوي او مي ايستاد، چشمكي به دخترك زد:

-          بله، اين خوشگله! رفيق آقا فرزاده! اين چاقو كشي ها براي اين خوشگله بوده!

شخص ديگري هم اين موضوع را تایيد كرد، او بابك بود كه به اتفاق ناديا و هنگامه براي عيادت آمده بودند.هنگامه توسط خسرو به سهيلا معرفي شد. دختر جوان پس از دست دادن با خانم الهي به طرف رقيه برگشت:

-          واي! چه ماهي! آقا فرزاد حق داشته به خاطر تو دوئل كنه!

سهيلا، دست به زير چانه ي رقيه برده و سر او را بالا گرفت

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...