ملکـه - قسمت 22

در زمان صرف چاي، افروز، سوالي در رابطه با آشنائي ايشان با پارچه فروشان بازار پرسيد و پس از مطرح شدن چند نام معتبر، در پرسشي كه ناگهان به ذهنش رسيد، در مورد آقاي يكه سوال كرد. فردالي با تاسف سر تكان داد و گفت:

-            يكه! حاج محمد يكه! چه عزيزي كه .. (آهي از سر افسوس كشيد) خدا از سر تقصيرات باعث و باني زمين خوردن اين مرد بگذره! يه بازار تهران بود و يه حاج محمد! هيهات!..

با مشاهده ي كارمند جواني كه دو نايلكس بزرگ را در دست گرفته و منتظر او بود. افروز، بلند شده و پس از پرداخت وجه، با خداحافظي گرمي از فروشگاه خارج شد. به چهارراه كه رسيد، صداي رقيه را از وسط چهارراه و لا به لاي ماشين ها شنيد، او را صدا زد. دخترك برايش دست تكان داد اما با سماجت دست از سر راننده اي كه با او گفتگو مي كرد، بر نداشت و تنها پس از فروش چند بسته آدامس، به سمت افروز آمد:

-           سلام افروز جون، خسته نباشي! (پول هايش را در جيب لباسش گذاشت)، روز خوبي بود كلي چيز فروختم (خنديد و به كيسه ها اشاره كرد)، اينهمه بار! چه خبره؟

افروز كه تازه داشت خستگي را احساس مي كرد، گفت:

-            بيا بريم يه گوشه بشينيم، (با دست سكوي كنار پاركينگ عمومي را نشان داد) بيا بريم اونجا

رقيه مي خواست به او كمك كند اما سنگيني بار بيش از توان دخترك بود. در كنار هم نشستند، افروز، كيسه ها را در ميان پاهايش قرار داد و در كوله اش را گشود:

-            بيا از اين ساندويچاي خوشمزه ي ننه مارال، بزنيم، فكر كن مال رستوران بالا شهره!

رقيه با خنده ي كودكانه اي، كيسه ي نايلوني ساندويچ را از او گرفت:

-            آره، رستووان مارال! چه خوشگل! 

ساندويچ ها را تقسيم كردند و با لذت و بدون توجه به عابرين، در حالي كه رقيه با دهان پر حرف مي زد، غذا خوردند. دخترك بعد از غذا دستهايش را به آسمان گرفت:

-            خدايا شكر، خدا كنه همه ي بچه ها يه افروز جون داشته باشن!

مردي با سر طاس، كمي عقب تر ايستاده بود و به آنها نگاه مي كرد و باشنيدن حرف رقيه، خنديد:

-            خدا به همه يه افروز جون بده!

افروز كه در تمامي مدت، حواسش به كوله، وسائلش و مرد مزبور بود، اعتنائي نكرد اما رقيه بلند شد و جيغ كشيد. دخترك مي خواست به مرد حمله كند ولي افروز با گرفتن دستش، او را از اين كار باز داشت. مرد كه مردم را متوجه خود ديد با شتاب به آن سوي خيابان رفته و ترك موتوري، سوار شده و به سرعت دور شد. با فرار مرد، افروز، رقيه را به خود چسباند:

-             رقيه جان، بشين، در رفت!

دخترك كه آرام شده، گفت:

-             آخه دو تا بودن، اون موتوريه هم باهاش بود، مي ترسيدم بهت چاق قو بزنن

دستانش را دور گردن افروز انداخته و او را بوسيد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...