ملکـه - قسمت 24

مرد لاغر اندامي كه موهايش را افروز كنده بود با عصبانيت داد زد:« مش اسد! از صب تا حالا به اندازه ي پول بارم درنيووردم! اون وقت اين بچه مياد ميره بالا چرخ و تموم مشتريا را تور مي كنه!». شيرزاد از پشت افروز بيرون آمد:

-            هي ابي! بلد نيستي جنس بفروشي، من چيكار كنم؟

به آن مرد ديگر خيره شد و دست هايش را به كمر زد:

-           حسن خروس! تو بايد بري جوجه بفروشي، خروس س س!

حسن با خشم جلو آمد:

-            بچه پررو! باز شاخ و شونه مي كشي؟

افروز يك قدم جلو آمد و مرد دو قدم عقب رفت:

-            آبجي! بخدا من نمي خواستم بزنمش اما… 

ابي داد زد:

-            مش اسد، جواب هف سر عائله ي منو با شكماي گشنه كي ميده؟

اين را گفت و به زمين نشست و سرش را در ميان دستانش گرفت. مش اسد او را از زمين بلند كرد:

-            پاشو ابي، پاشو، مي دونم اينكاره نيسسي برادر! 

رو به افروز كرد:

-            چند ماهه بيكاره، كارخونه كه بسسه شد، اونم بيكار شد

افروز درد عجيبي را در سرش حس كرد:

-           واي! واي

پيرمرد، دست حسن را هم گرفت:

-          حسن، با توام حسن!

اما مرد به نقطه اي خيره مانده بود:

-          آبجي! تو حق سرم ام داري! من .. من .. 

افروز كه به خود آمده بود به شيرزاد تشر زد:

-          صب اول صب، با حسن و ابي ميري ميدون بار، بايد تا ظهريه، يه وانت بار واسشون بفروشي! فهميدي!»

شيرزاد سر تكان داد:

-           آره خواهر، چشم!

و افروز او را به طرف مردها برد:

-          بگو غلط كردم!

پسرك دست حسن را در دست گرفت:

-           غلط كردم داش حسن!

و به سمت ابي رفت:

-           داش ابي، ميگن بخشش مال بزرگاس!

ابي خم شد و چهره ي شيرزاد را بوسيد:

-           تو چرا غلط كني شيرك! بشكنه دست من!

آشتي كه برقرار شد، جمعيت بيكار و تماشاچي هم پراكنده شدند. مش اسد، مردها را با خودش همراه كرد و در حالي كه افروز و شيرزاد را به دنبال داشت، از آنان در مورد زن و بچه هايشان پرسيد.

حسن، دو تا دختر دم بخت داشت و ابي سه تا دختر شير به شير!، از 10 ساله تا 15 ساله. ابي از بيكاري و قرض و قوله گفت و حسن از مريضي مادرش و تو رختخواب افتادن زنش بعد از زير ماشين رفتن پسر كوچكشان حكايت كرد. افروز، هر دو تا را به داخل حمام دعوت كرد و شيرزاد براي خبر دادن به بقيه جلوتر دويد. مردها كه داخل شدند، بساط چاي ننه مارال رو به راه بود.

چند دقيقه بعد حيدر و ممل هم آمدند. مردها زير طاقي باباي شهلا جمع شده و با ذكر خاطره ها از گذشته ها مي گفتند. مش اسد، همه ي آنها را به خاطر داشت و از روزهاي اولي كه تازه وارد محله ي اردشير شده بودند، داستانها مي گفت. افروز، لحظاتي را با ننه مارال در خلوت صحبت كرد و پس از شنيدن دعاي خير پيرزن به سمت مردها رفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...