ملکـه - قسمت 27

در سكوت كامل از سه راه آذري و سه راه شمشيري ،.. و تقاطع هاشمي گذشتند و به ميدان آزادي رسيدند، يكباره سر و صداي بچه ها بلند شد، شيرزاد روي بدنه ي وانت ضرب مي گرفت و بقيه مي خواندند و دست مي زدند:« بري باخ، بري باخ!». ترانه ي اول تمام نشده، شهلا و نرگس تصنيف بعدي را شروع كردند:

-          خاطر خوام ميدوني!

ابتداي اتوبان شيخ فضل الله بودند كه بلندگوي پليس صداي آنها را خاموش كرد:

-           وانت قرمز، بزن كنار…. وانت قرمز، بزن كنار!

حيدر «لا حول» گويان كنار كشيد و مماس با گارد ريل توقف كرد. افسر جواني كه از اتومبيل بنز پليس پياده شده و كلاهش را مرتب مي كرد، داد زد:

-           راننده!

حيدر، با شدت درب وانت را باز كرده و پياده شد:

-           بله سرهنگ، در خدمتم!

و جلو دويد.

-          عمو! براي چي بجاي جنس، بچه بار زدي؟

افسر، دسته ي قبض اش را از جيب پشتي شلوارش بيرون كشيد:

-          اونم با اين ماشين مشتي ممدلي!

حيدر به التماس افتاد:

-         سركار جون مادرت! (بچه ها را نشان داد)، اين توله ها پيله كردن (مامور جوان خودكارش را در دست گرفت) ننويس سركار، جون مادرت ننويس! (دست افسر را چسبيد) من اينو امشبيه قرض گرفتم!

ستوان جوان، مرد را به كناري هل داده و مي خواست قبض را بنويسد كه صداي مش اسد او را از اين كار باز داشت:

-        بذا بنويسه، بذا بنويسه (پيرمرد داد مي زد) اينا زورشون به فقير بيچاره ها ميرسه! يه مشت بچه يتيمو يه شب آورديم بيرون، دلشون پكيده بود! التماس مي كردن (توي صورت مامور فرياد مي زد) بنويس، خدا هم واست مينويسه، بنويس! (پيراهن پرستو را چسبيد و او را بلند كرد و روي لبه ي وانت گذاشت) اين طفليا يتيم يسيرن! ميدوني يعني چي؟»

خودكار و قبض از دست مامور به زمين افتاد و او بي توجه، پرستو را در بغل گرفت:«بابا! آتا!»، كودك را نوازش كرده و به آرامي به دستهاي شهلا سپرد:

-         برين، برين، خدا به همراتون، فقط … مواظب باشين!

احترامي به مش اسد گذاشته و با ناراحتي سوار اتومبيل پليس شد. حيدر، شكر گويان به راه افتاد و افسر جوان با اتومبيلش آنها را تا نزديكي بيمارستان اسكورت كرد.

بوستان بزرگي، جنب بيمارستان مهرانه وجود داشت كه حيدر با مهارت، وانت را در پياده روي جلوي آن پارك كرد. با خوشحالي وارد بوستان شده و بهترين مكان را كنار نرده هاي بيمارستان يافتند. زيلو را بر روي زمين انداختند، پيرها نشسته و بچه ها مشغول بازي شدند. ننه مارال، افروز را صدا زد و كيسه ي پارچه اي را به او داد:

-         اي چيه ننه مارال؟

-         چيزي نيس ننه، يه مقدار انجير مغزيه! آخه ننه، دسسه خالي كه ديدن مريض نميرن!.

افروز كيسه را بالا گرفت و نگاهي به آن انداخت، وضع ظاهري كيسه مناسب نبود، از داخل جيب مانتواش روسري تا شده اي را بيرون كشيد:

-         ميريزمش اين تو، بهتر نيست؟

پيرزن، با خنده تائيد كرد:

-         برو، يه موقه اگه رات ندادن ناراحت نشي! خواست خداس!

افروز و شيرزاد به سمت بيمارستان رفتند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...