ملکـه - قسمت 2

دختر جوان که اکنون سریعتر راه می رفت، با طی چند گذر وارد بخش جدید و تازه سازی در بازار تهران می گردید. او در جلوی ورودی پاساژ بزرگی با نام «سرای پوشاک پایتخت» می ایستد و از روی پیامک موبایل، آدرس را چک می کند و سپس با اعتماد به نفس از پله ها ورودی بالا می رود. فروشگاه های شیک و مدرن پوشاک، با فروشندگان خوش برخورد و فضای مناسب موجب استقبال مردم گردیده بود. بوی مطبوع قهوه از کافی شاپ داخل پاساژ به مشام می رسید و گلدان های بزرگ از زیباترین درختچه های تزئینی، در وسط راهرو به فواصل مساوی چیده شده بود. در انتهای پاساژ بزرگترین فروشگاه قرار داشت «ساوی».

در بدو ورود به فروشگاه با استقبال خانم فروشنده، رو به رو شد.

-         خوش آمدید، بفرمایید (خوشامدگویی با تعظیم کوچکی همراه بود) می تونم در خدمت شما باشم؟

-         آه ... بله ... خواهش می کنم ... (فروشندگان با لباس های فرم آبی با حاشیه های ترمه دوزی شده و شال های ابریشم سیلک مشغول راهنمایی خریداران بودند، دختر به آنها نگاه می کرد. نظم و انضباط و نحوه عرضه پوشاک و آرامش محیط او را مبهوت کرده بود)

خانم فروشنده که لباسی متمایز به رنگ عسلی بر تن داشت، فروشنده جوانی را صدا زد:

-         سارا، (دختر جوانی در کنار آنان ایستاد) سارا جان در خدمت خانم باشید!

-         چشم خانم مدیر! (آنگاه با احترام در مقابل دختر جوان قرار گرفت)

خانم مدیر:

-         امیدوارم از بازدید و خرید لذت ببرید! با اجازه شما! (آنگاه از آن دو دور شد)

سارا با لبخند گفت:

-         خانم عزیز بفرمایید من در خدمت شما هستم

دختر جوان تشکر می کند و به اتفاق مشغول بازدید از پوشاک متنوع در بخش های مختلف شدند.

سارا:

-         آیا پوشاک خاصی مورد نظر شماست؟

دختر:

-        آه بله! ... من ... من لباس های مجلسی را می پسندم!

-         بسیار خوب، پس بفرمایید بخش غربی آنجا مخصوص لباس های شب و مجلسی است.

بخش غربی که با چند پله از طبقه همکف جدا می شد، فضای دلنشین و اشرافی داشت و مانکن ها، در گوشه کنار سالن با عرضه ی آخرین مد لباس ها، خریداران را ترغیب به خرید می کردند. دختر جوان چند لباس را مورد بررسی قرار داد و در هر مورد که (سارا) او را دعوت به پروی لباس می کرد از این کار خودداری می نمود.

در میان سالن ناگهان دختر ایستاد و به سارا گفت:

-         سارا خانم، من می خواهم آقای مالکی یا جعفری یا ... یا خانم ... آخ چی بود اسمش؟!

سارا که تعجب کرده بود پرسید:

-         منظور شما خانم سهیلا الهی است؟

-         بله، بله، من می تونم

-         خوب آقای مالکی که اسم بردید و خانم الهی مالک فروشگاه هستند! شما باید تشریف ببرید طبقه سوم دفتر رئیس!

سارا با دقت سراپای دختر جوان را نگاه می کرد.

-         از کجا باید برویم؟

سارا:

-         تشریف بیارید! (او را به مسیر اولیه بازگردانده و زیر چشم و با تعجب دختر را ورنداز می کند)

پایین پله ها، تابلوهای زرد رنگ راهنمای طبقات و بخش ها را به او نشان داد و آنگاه در جلوی میز اطلاعات وی را به مسئول مربوطه سپرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...