ملکـه - قسمت 28

دم درب، نگهبان شب، جلوي آنها را گرفت. شيرزاد كه خواهرش را مشتاق اين كار مي ديد با نگهبان صحبت كرد:

-            يني. اين وقت شب ما دست خالي بريم ديگه! رسمش اينه لوطي؟

مرد نگاهي به سر تا پاي  او انداخت:

-            آخه بچه! اين چه طرز صحبت كردنه، مثل آدم حرف بزن نه مثل لاتا!

پسر دانا با انگشت، شهلا و نر گس را كه به نرده هاي بوستان چسبيده بودند و به آنها نگاه مي كردند، نشان داد:

-            ببين! ما يه ايل اومديم، بذا فقط خواهرم بره تو! نيگا كن، (دوباره با انگشت آن سمت را نشان داد) تازه مردا و بچه ها هم هستن، جون سبيلات بذا ديگه!

مرد نگهبان به خنده افتاد:

-           بياين برين تو! … (شيرزاد از روي زنجير پريد و افروز با تشكر از كنار آن رد شد) اگه پرسيدن بگين از فاميلاي كريم كردين

با اسم بردن از نگهبان، پرستارها آنان را به طبقه ي 4 هدايت كردند. كارمند بخش هم با پرسيدن نام بيمار و مراجعه به رايانه گفت:

-           اطاق 405

افروز با نگراني پرسيد:

-           همراه داره؟

-         نه خانم، تو اطاق شيش تخته، همراه اجازه نميدن!

شيرزاد زودتر اطاق را پيدا كرده بود و او را صدا زد. افروز با ترديد وارد اطاق شد، همه ي بيماران بجز يك نفر كه با همراهش مشغول حرف زدن بودند، در خواب بسر مي بردند. مرد جوان، بر روي آخرين تخت و كنار پنجره، خوابيده و قطرات عرق بر روي صورتش ديده مي شد. شيرزاد، نگاهي به چهره ي فرزاد انداخت و آنگاه به خواهرش خيره شد، اشك هاي بي صداي افروز، برادرش را غمگين كرد او پرده ي دور تخت را كشيد و خود در گوشه اي به تماشا ايستاد.

دختر، روسري اش را باز كرد، بر روي صورت مرد خم شد، زير لب زمزمه ي نامفهومي مي كرد و با مهرباني عرق پيشاني فرزاد را پاك مي كرد. شيرزاد بيش از اين طاقت ديدن اشكهاي خواهر را نداشت، از پشت پرده بيرون آمد و به سمت بيمار بيدار رفت. دقايقي كه گذشت، پرستار كشيك وارد اطاق شد و با ديدن شيرزاد و افروز كه پرده را باز مي نمود، با تحكم آنها را بيرون كرد.

لحظات كوتاهي كه گذشت، سر پرستار وارد اطاق شد و فرزاد را بيدار كرد:

-            پني سيلين دارين!

مرد كه براي تزريق عضلاني دمر مي شد، نگاهش به بسته ي روسري افتاد، آنرا برداشت و با تعجب زير و رو كرد:

-           اين ديگه چيه؟ آخ!

پس از تزريق، به علت درد جسماني، فرصت سوال را نيافته و پرستار خارج گشت. همراه بيماري كه بيدار بود به كنار تخت فرزاد آمدو با اشاره به روسري گفت:

-          خواب بودي كه يه خانم با يه پسر اومدن عيادتت! اينو هم اونا گذاشتن، (فرزاد سعي كرد گره ي روسري را باز كند) پسره مي گفت دسته جمعي اومدن و توي اين پاركن!

فرزاد تلاش كرد بلند شود اما توانائي اين كار را نداشت. پسر مهربان (محمد) به كمك او شتافت. با سختي به كنار پنجره رفت و به بيرون نگريست، به علت، فاصله ي زياد و كم سوئي چراغ هاي داخل بوستان، آدم ها به وضوح ديده نمي شدند، محمد كه مراقبش بود، گفت:

-         پسره اسمش شيرزاد بود! مي گفت خانمه، خواهرشه!… شناختيشون! (فرزاد به علامت «نه» سرتكان داد) خانمه، مثل اينكه خيلي بالا سر شما گريه ك…، آه آه! دارن ميرن، ماموراي پارك دارن بيرونشون مي كنن!

پس از رفتن آنها، فرزاد به روي تخت برگشت، گره ي روسري را باز و انجيرهايي را كه با مغز گردو پر شده بود، ديد:

-           كي ميتونه باشه؟

انجيري را در دهان گذاشته و آن را خوشمزه و نرم يافت:

-           عاليه! اما كار كيه؟

زنگ را زده و پرستار بد اخلاق را احضار كرد. در مورد كساني كه به عيادت اش آمده بودند، سوال كرد، زن سرسري جواب داد:« چه مي دونم!، يه پسر بچه ي خوش سر و زبون!بود با يه دختر خانم مجرد!، با چشمهاي به اين درشتي! (با انگشت شصت و اشاره بيضي بازي را نشان داد) حيف اون چشمها كه موقع رفتن يه عالمه غم داشت، دختره ي ديوونه! نمي دونه مردا وفا ندارن! همشون … … ول كن برم به بقيه سر بزنم، («راستي چرا گفتي مجرده؟!» اين را محمد پرسيد) ها، ها ها! بچ چه! هنوز زوده شيري!! (محمد با دهان باز به پرستار نگاه مي كرد)، همتون … 

دست زن روي دستگيره بود كه درخواست  فرزاد براي ظرف درب دار، با اخم زن روبرو شد:

-           اين وقت شب؟!

فرزاد به روسري و انجيرها اشاره نمود،زن غري زده و بيرون رفت ولي خيلي زود برگشت:

-           بيا، امر ديگه!

فرزاد خنديد:                  

-         متشكرم اما شما كه زحمت مي كشين و شب تا صبح بيدارين، بهتر نيست … يعني… صورت مهربون شما با خنده زيباتره!

پرستار، رو به محمد گفت:

-         ايششكِ حسن بندري گير آورده!

انجيرها را داخل ظرف ريخته و آن را كنار تخت گذاشت. فرزاد، تعارفش كرد و زن با نگاه سرزنش آلود، سر تكان داد:

-        آقا جون! اينو واسه تو آوردن، فقط واسه تو! قدرشو بدون و تنهايي بخور، (روسري تا شده را در ميان دستهاي او گذاشت)، زنها از شيكمشون ميزنن واسه شما بي مروتها، حيف … حيف

زن بيرون رفت و با خاموش شدن چراغ ها، فرزاد تا مدت ها بيدار ماند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...