ملکـه - قسمت 29

به چهارراه مخبرالدوله رسيدند و از اتوبوس پياده شدند. امروز شهلا، افروز را همراهي مي كرد چند لحظه كنار فروشگاه كفش ملي ايستادند، افروز، فراموش كرده بود براي چه كاري به اينجا آمده است اما با ديدن زني كه بچه اي را در آغوش گرفته بود، همه چيز به خاطرش آمد:

-           اوه، لباس نوزادي! آره

شهلا را كه سرگرم ديدن ويترين فروشگاه بود صدا زد و به طرف لاله زار نو رفتند. بزودي مغازه ي مورد نظرش را يافته و قبل از ورود، شهلا را در جريان قرار داد:

-          خريد نيست، فقط مدل ها و اندازه ها را ببين! فهميدي

بر خلاف فروشگاه هاي ديگر اينجا كسي به استقبال آنها نيامد، فروشنده ها سرگرم چانه زني با مشتريان بودند و مغازه پر از خريدار بود. از يكديگر جدا شده و كار بررسي لباس ها را شروع كردند. افروز، قيمت ها را مناسب مي ديد و با علاقه جنس و دوخت و مدل لباس ها را به خاطر مي سپرد. شهلا، در ميان چند زن ديگر لباس هاي سيسموني را ورانداز مي كرد.

افروز از فروشنده ي جواني كه نزديكش بود در مورد اندازه ي لباس هاي بچه ها پرسيد و تفاوت هر سايز را با سايز بعدي جويا شد. جواب مرد، كوتاه و مختصر بود و او را قانع نكرد. در گوشه ي انتهايي پيشخوان ايستاد و سايز هاي مختلف را بر روي هم قرار داد تا به صورت تقريبي اندازه هاي هر سن را به دست آورد. مغازه، لحظه به لحظه شلوغ تر مي شد و آنها از اين وضعيت استفاده كرده و تمامي مدل ها را با دقت بررسي كردند. با گذشت بيش از دو ساعت، افروز شهلا را از ميان مشترياني كه برخي از آنان باردار بودند، به سختي بيرون كشيد.

مسير بعدي آنان خيابان بهار بود، پياده به راه افتادند. افروز، كوله را با سفارش بسيار، بر پشت شهلا محكم كرده و در حال راه پيمایي دفترچه ي يادداشت اش گشود. از شهلا مي پرسيد و بعد از مقايسه گفته هاي او با آنچه ديده بود، شرح هر لباس را مي نوشت. به مقصد كه رسيدند، از اولين فروشگاه شروع به بازديد كردند.

شلوغي اينجا هم دست كمي از مغازه ي مخبرالدوله نداشت اما دكور و تبليغات زيادي در سراسر خيابان به چشم مي خورد و بسته بندي لباس ها، چشم نواز بود. لباس هاي كودكان، از سادگي بيرون آمده و با گلدوزي و تصاوير براق، در زير نور پر قدرت لامپ ها، درخشش مي يافت و خريداران را جذب مي كرد. شهلا، از ديدن وسايل پارچه اي و اسباب بازي كوچولوها، سر ذوق آمده و به آنها توجه بيشتري داشت. تا هنگام ظهر بالا و پائين رفتند و به برخي از فروشگاه ها را دوباره سر زدند.

صفحات يادداشت افروز به سرعت پر مي شد و نگراني كمبود كاغذ او را مجبور به خريد دفتر جديدي كرد. ساعت نزديك يك بعد از ظهر بود كه خيابان بهار را ترك كرده و به طرف چهارراه زرتشت رفتند. بخشي از مسير را با اتوبوس و بقيه را پياده طي كردند. اين بار از بلوار وارد خيابان فلسطين شدند.                                         

افروز، ابتدا سري به فروشگاه لي لي و آقاي فردالي زده و پس از مشورت با او و دريافت آدرس يكي از تجار پارچه در بازار، براي ديدن رقيه به چهارراه رفتند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...