ملکـه - قسمت 30

دخترك در همان جاي هميشگي مشغول فروش آدامس بود. هر سه، براي صرف ساندويچ هاي ننه مارال به كوچه ي فروشگاه ارسطو رفتند. روي نيمكت مدور نشسته و با يكديگر شوخي مي كردند كه آقاي ارسطو را ديدند. او با ديدن آنها، سر تكان داده و برخاستن و «سلام» افروز را با محبت پاسخ گفت و به داخل فروشگاه رفت اما چند دقيقه بعد برگشت و به سوي آنان آمد:

-          خانم زندي، اين آدرس يكي از مشتريان خوب ماست (كاغذي را به افروز داد) كه مي خواد از روي تصويري كه دارد، لباس خاصي را برايش بدوزين! ميتوني بري؟

افروز به آدرس نگاه كرد:

-           بله قربان، كي بايد برم؟

ارسطو به ساعت اش نگاه كرد:

-           الان، چند دقيقه به سه مونده، تماس ميگيرم، شما چهار اونجا باش!

با پذيرش افروز، مرد سفارش بسياري در مورد برخورد با مشتري نموده و سپس آنها را ترك كرد. دخترها، بقيه ي غذا را با سرعت خورده و از رقيه خداحافظي كردند، مقصد، پشت كاخ سعد آباد، خيابان بينالود بود. از اتوبوس خط تجريش استفاده كرده و كمي قبل از ساعت چهار به آنجا رسيدند. شهلا، با ديدن بناي پرشكوه و مجلل، سوتي كشيد:

-           اين خونه نيست كه! قصره!

افروز، با اخم و تندي به دختر، تذكر داده و پس از مرتب نمودن لباس هاي او، زنگ خانه را به صدا در آورد. مردي كه شيلنگ آب را در دست داشت از پشت نرده ها ظاهر شد. در جواب «بعله» ي او، افروز گفت:

-         از طرف فروشگاه ارسطو و براي دوخت لباس خانم اومديم.

صدايي از درب بازكن تصويري شنيده شد:

-         حسن، خانم ميگه راهنمايي كنين، بيان داخل

درب منزل با تق كوچكي باز شد. وارد شده و پس از طي مسافتي در ميان درختان و باغچه هاي پر از گل به ساختمان اصلي رسيدند. مرد درب بالاي پله ها را نشان داد و با لحن بي ادبانه اي گفت:

-         برين تو

شهلا، براي اذيت كردن مرد رو به افروز گفت:

-          بزرگه، اما به خونه ي ما نميرسه!

نوكر خانه كه اين را شنيد با نگاه عجيبي آن دو را برانداز كرد. افروز كه مرد را مي پائيد، از بور شدن او خنديد و در حالي كه حرف شهلا را تائيد مي كرد از پله ها بالا رفتند. مستخدمه اي درب ساختمان را گشوده و آنان را به سالن هدايت كرد:

-           چند لحظه بفرمائيد بنشيند.

شهلا، با حيرت به دور و بر نگاه مي كرد و از ديدن تجملات زندگي افراد طبقه ي مرفه جامعه تعجب كرده بود. چند لحظه بعد، دختر جواني شاد و خندان از پله ها پائين آمد، او بسيار خوش برخورد بود:

-           سلام، من تارا هستم.

موهاي تارا بافتي ساده و شبيه موهاي نرگس داشت و هنگامي كه به مستخدمه دستور آوردن چاي و ميوه مي داد، اين موضوع را شهلا به افروز متذكر شد. خانم ميانسالي هم كه تازه وارد خانه شده بود به آنان پيوست. تارا، با لبخند از آنان عذرخواهي كرد:

-           ببخشيد كه مزاحم شما شدم، من تازه به ايران برگشتم و بابا مي گفت بايد خودم مي آمدم خياط خانه ي شما! (افروز از حسن نيت دختر تشكر كرد) اين هم عكس هاي لباس!

افروز، سه قطعه تصاوير لباس را به دقت نگريست و پس از برداشتن چاي و تشكر از مستخدمه، رو به تارا كرد:

-            ما اين لباس را براي شما آماده مي كنيم

دختر جوان، ناباورانه به او و شهلا خيره ماند:

-            جدي؟!

جواب افروز قاطع بود:

-            بله خانم

زن مسني كه تا كنون ساكت مانده بود به حرف آمد:

-           شما براي خياطي خيلي جوان هستين

و اين بار افروز به تكان سر اكتفا كرد و براي گرفتن اندازه هاي تارا برخاسته بود كه دو نفر از پله ها پائين آمده و به جمع آنان افزوده شدند. تارا، افراد تازه وارد را معرفي كرد:

-           مادرم، خانم عذرا امكاني، برادر بزرگم مهدي و خاله ام را هم كه ديدين، عفت خانم!

صداي دختر كوچكي از پشت سر شنيده شد:

-            و من خانم مهشيد امكاني!

خانم امكاني با ديدن دخترش در لباس شنا داد زد:

-           مهشيد، اين چه وضعيه؟ بدو برو لباس بپوش

دخترك كه 7-6 ساله به نظر مي رسيد، به سمت بالا دويد و از ميان پله ها فرياد كشيد:

-          واسه تارا جونت سفارش لباس ميدي براي من نه! الان زنگ مي زنم به بابا!

خنده ي خانواده امكاني، او را بدرقه كرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...