ملکـه - قسمت 31

 

مهدي مي خواست بيرون برود كه خاله اش او را صدا زد:

-          مهدي جان، بيا اينجا خاله!

و وي با ناچاري و اكراه برگشت و سرگرم صحبت با خاله اش شد. افروز، از تارا درخواست كرد، اجازه بدهد اندازه اش را بگيرند و تارا در مقابل او ايستاد، مادرش در مورد آشنائي اش با افروز پرسيد و دختر جواب داد:

-           مامان! همه از ايشون تعريف مي كنن، صديقه خانم، ناديا ، هنگامه و اشرف السادات

عذرا خانم با تعجب گفت:

-          اشرف السادات؟ من كه تا حالا نديدم اون از كسي تعريف كنه!

افروز بي توجه به گفتگوها اندازه مي گرفت و شهلا يادداشت مي كرد:

-         دوركمر 76 

با زنگ زدن تلفن همراه تارا، كار نيمه تمام ماند اما او صحبت كنان. دوباره در مقابل افروز قرار گرفت:

-         دورگردن 34 

گفتگوي تارا ادامه داشت:

-         بله عزيزم، اينجا هستند و دارند اندازه هاي منو بر مي دارند(مي خندد و به انگليسي حرف مي زند) … تماس مي گيرم، خداحافظ

افروز، كارش را تمام كرده و عكس ها را بر مي دارد و مي گويد:

-          خانم اكمالي، تا دو روز ديگه پارچه و رنگ اونو براي تائيد شما مي فرستم

با بدرقه ي خانم اكمالي و تارا بيرون مي آيند و در حالي كه شهلا يكريز از زيبائي و تزئينات خانه مي گويد، به سمت خيابان ولي عصر مي روند. نزديك خيابان اصلي بوق ماشيني آنها را متوقف مي كند، شهلا و افروز آماده برخورد بودند كه با ديدن چهره ي مرد، منصرف مي شوند. راننده ي اتومبيل آقاي مهدي اكمالي بود:

-         بفرمایید

در جواب، افروز تشكر كرده و در راه بودن ماشين خودشان را دليل رد دعوت عنوان كرد. ساعت 6 عصر به فروشگاه ارسطو رسيده و پس از توافق بر سر مبلغ دستمزد به نزد آقاي فردالي رفتند. پيرمرد مهربان، با ديدن عكس ها و پرسيدن نظر افروز، تهيه ي پارچه را ظرف دو روز به عهده گرفت. از آنجا بيرون آمده و به طرف گرمابه رفتند.

با رسيدن آن دو به حمام، ممل به دنبال تهيه ي كپي رنگي و يا عكس مجدد از تصاوير، از گرمابه خارج شد. نرگس هم براي قرض گرفتن لباس هاي سيسموني و نوزادي به همراه مش اسد به خانه ي همسايه ها فرستاده شد. افروز، به كار طراحي اش مشغول شد و ننه مارال در حال قلاب بافي برايش حرف مي زد و از كارهاي روزانه ي حمام مي گفت. نرگس زودتر برگشت و لباس ها را به افروز نشان داد اما سايز ها كامل نبود و دوباره بيرون رفت.

كار طراحي لباس ها  خيلي زود به سامان رسيد و كار تهيه ي الگوهاي كاغذي توسط افروز وشهلا آغاز گرديد. با برگشتن نرگس، عمليات سرعت گرفت اما در اواخر كار كاغذالگو در حال اتمام بودكه شيرك داخل نشده، به دنبال روزنامه باطله به قهوه خانه فرستاده شد. شيرك كه برگشت، حيدر و ممل همراه او بودند و مرد قوي جثه كيسه ي بزرگ آردي را  بدوش مي كشيد.

مش اسد، حيدر و ممل آماده كردن سفره ي شام را به عهده گرفتند و در ميان هياهوي شيرزاد، پرستو و پيمان، دستورات ننه مارال و عمو رجب را انجام مي دادند. الگوها به موقع آماده شده و گفتگوي دخترها در مورد تهيه ي پارچه و دوخت لباس نوزادي به بحثي پر سر و صدا سر سفره ي شام انجاميد.  

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...