ملکـه - قسمت 32

براي تهيه ي لوازم مورد نياز، افروز به همراه شيرزاد، صبح زود به بازار رفته و قبل از باز كردن حجره هاي پارچه فروشان، تعدادي دوك و قرقره از مغازه دار سحرخيز خيابان خيام خريدند، پس از آن وارد بازار اصلي شده و براي تهيه ي پارچه، در جستجوي حجره ي «حاجي خاكباز»، دوست آقاي فردالي، بر آمدند. بيشتر حجره ها تعطيل بود و خيلي زود مغازه ي مورد نظر را پيدا كردند. پيرمرد، هم سن و سال دوستش فردالي بود و بسيار خوشرو و قابل احترام به نظر مي رسيد.

افروز، خودش را معرفي كرد و با خوشامد و برخورد گرم و بسيار صميمي خاكباز روبرو شد. پيرمرد وقتي از نياز افروز مطلع گرديد، چندين نمونه ي داخلي و خارجي را به او نشان داد و دختر جوان با مشورت مرد، پارچه ي توليد داخلي را انتخاب كرد. اعلام قيمت از سوي خاكباز با واكنش همسايه ي بغلي مواجه شد:

-        حاجي، چرا اِنقده پائين!

شيرزاد كه تا كنون ساكت مانده بود خنديد و گفت:

-        داداش، ما فردالي هستيم، به ما كه نبايد بالا بزنه!

جوان همسايه با شنيدن نام فردالي ساكت شده و مشغول چيدن اجناس مغازه اش گرديد. ده طاقه خريدند و به راه افتادند. افروز، مسير برگشت را از طرف مغازه ي فرزاد انتخاب كرد.

وارد راسته ي جين فروشان كه شد، آهسته تر قدم بر ميداشت و با نزديك شدن به مغازه، دلهره ي عجيبي را احساس مي كرد. شيرزاد كه زير بار به سختي قدم بر مي داشت، دو سه مغازه جلوتر بار را از دوشش پائين گذاشت:

-        خواهر صبر كن، نفسم بالا بياد

افروز، با احتياط جلوتر رفت و از لابه لاي لباس هاي آويزان شده به داخل مغازه نگاه كرد، لحظه اي درنگ نمود. بجاي فرزاد، كامله مردي داشت ميز كوچك داخل مغازه را تميز مي كرد. به طرف شيرزاد برگشت:

-         بيا اينجا

جلو رفت و به مرد سلام كرد:

-         ببخشيد آقا، آقا فرزاد نيستند؟

مرد با شك و ترديد به او نگاه كرد و با تلخي جواب داد:

-         نع!

شيرزاد بار سنگين را جلوي درب مغازه گذاشت و با لحن اعتراضي گفت:

-        بازم ميخواي خريد كني؟ فكر اين خر بينوا هم باش!

و به خودش اشاره كرد. مرد كه متوجه اشتباهش شده بود، با خنده، دختر را دعوت به نشستن كرد و ادامه داد:

-         فرزاد بيچاره تو بيمارستانه، تو دعوا با كارد زدنش!

خريداري كه مشغول تماشاي كاپشن هاي جين بود، درخواست ديدن يكي از نمونه ها را كرد. شيرزاد با چابكي، بوسيله چنگك كاپشن را پائين آورده و با تعريف از دوخت و جنس، سر مشتري را گرم نمود. مرد، براي افروز چاي ريخته و ادامه داد:

-        بله، بدبياري فرزاده ديگه! يه روزي يه بازار بود و يه حاج ممد! اما حالا باس پسرش واسه مردم شاگردي كنه! حيف اين جوون، خرج باباي مريض اش يه طرف، اون خواهر جوونش ام يه طرف ديگه! تموم سرمايه حاج ممد به دست دوست 50 ساله ي نزولخورش هاپولي شد! (شيرزاد داد مي زند: «حاجي! يه سايز بزرگتر!» مرد بلند شده و از داخل قفسه كاپشن ديگري به دست او مي دهد) بله،.. آه كه حاج ممد… هيهات! حالا اوني كه اعتبار بازار بود، با شكستن اعتبارش زمينگير شده و كنج خونه افتاده، (دست روي دست مي زند) چرخ روزگارِ ديگه! بد مروت، واسه خوبا بيشتر (شيرزاد، سرگرم چانه زني با خريدار است و پول ها را از او گرفته و مي شمارد، به طرف مرد مي آيد: «حاجي، 180 تا داده، خدا بركت؟» آره بابا، خدا بركت… … دوباره چایي ميخوري؟ (افروز تشكر مي كند: «نه حاج آقا») اي بابا، حاجي كيه دخترم! حاجي فقط اون پيرمردس كه داره جوونا شم پاي رفاقت با يه نامرد بيچاره ميكنه! … امان از اين دنيا!

شيرزاد داخل شده و پول را به مرد مي دهد:

-        بفرما حاجي

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...