ملکـه - قسمت 33

-         اِ، حاجي كيه پدر صلواتي! اسم من مشد اكبره! دستت درد نكنه بابا، انشاللا، خير ببيني

براي شيرزاد چائي مي ريزد و از افروز در مورد آشنائي اش با فرزاد سوال مي كند. دختر، شرح ماجراي چند روز قبل را حكايت مي كند. مشد اكبر، با ديدگان باز به افروز زل مي زند و آن گاه خنده بلندي سر مي دهد:

-        پس تو هموني، هموني كه اون زنيكه، الهي نا الهي رو سر فرزاد هوار كردي! (افروز با نگراني در مورد نتيجه ي دعواي آن روز مي پرسد) هيچي دعوا كه تموم شد، يه شير ناپاك خورده اي به اين خانم خبر داده بود و اون مثل ارزق شامي اومده بود بازار كه ببينه اون دختري كه سرش دعوا شده كيه؟ (دوباره مي خندد) فرزادم كليد را پرت كرده بود و رفته بود (با تاسف سر تكان مي دهد) آخه نمي دوني بابا (صدايش را آهسته تر مي كند) اون باباي نزولخورش همه چيز حاج ممدو بالا كشيد، حالام، اين دختر بي چشم و روش ميخواد پسره رو قورت بده! (افروز با حيرت به حرف هاي مرد گوش مي دهد) خدا نخواد! (تمام هيكل مرد تكان مي خورد) خدا نخواد كه اين ميوه ي دل حاجي نصيب شغال بشه! … همين، همينجا هم مال حاجي بود و حالا شده مال اين زنيكه! خدا … (سر بالا مي كند) خدا خودش به داد فرزاد برسه كه هم جوونه و هم مثه باباش مردِ مرد!

افروز كه با شنيدن صحبت هاي مشداكبر ناراحت شده بود، از جا برخاست. بيقرار به نظر مي رسيد، اشك گوشه ي چشم اش را پاك كرد:

 -        خدا بزرگه مشداكبر!

شيرزاد از مرد تشكر كرده و طاقه ها را بر دوش مي گذارد و افروز با ناراحتي از او خداحافظي مي كند. بيرون كه مي آيند، مشداكبر، چند قدمي را با آنها همراه شده و مي گويد:

-         اگه خواستي اين داداشتو بفرس اينجا، من يه وردس مي خوام

افروز پاسخ داد:

-         مشدي، اون بايد دو ماه ديگه بره مدرسه، البته اون موقع هم ميتونه صبح ها بياد

قرار و مدارگذاشته شد و افروز و شيرزاد بازار را ترك كردند.                        

***

با رسيدن طاقه ها، كار برش پارچه ها آغاز شد. دختران حسن، «عشرت و طلعت» و دختران ابي، «مهوش و مهناز و مينا» هم آمده بودند. افروز، دخترهاي تازه وارد را بين نرگس، شهلا و ننه مارال تقسم مي كند. چرخ هاي قديمي «سينگر» و «برنينا» توسط دخترها تميز و روغن كاري شدند و نخ از روي دوك به روي قرقره ها و ماسوره پيچيده شده و همه چيز آماده گرديد. مش اسد، زير طاقي را با نصب چند لامپ اضافي پر نور مي كند.

افروز در حالي كه دخترها به دورش حلقه زده بودند و ننه مارال با صداي بلند دعا مي خواند، دوخت اولين لباس نوزادي را شروع مي كند. چشم ها به حركات دست افروز دوخته شده و همه با نگراني منتظر پايان كار هستند. 20 دقيقه ي بعد، لباس آماده شده و نتيجه ي كار درخشان است. جمع آنان نفسي از آسودگي كشيده و كف مي زنند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...