ملکـه - قسمت 34

افروز، سفارشات لازم را به نرگس و شهلا كرده و خوشحال و شادمان به نزد شيرزاد و كوچولوها كه زير طاقي ننه مارال مشغول خوردن هستند، مي رود. چند لقمه اي از غذاي آنان برداشته و دراز مي كشد. شيرزاد با نگراني به خواهرش چشم مي دوزد:

-      نگران فرزادي؟

سوال برادر، افروز را از جا بلند مي كند اما پاسخي نمي دهد.

تكيه به ديوار زده و به نقطه اي خيره مي شود. صداي چرخ هاي نرگس و شهلا، در زير گنبد مي پيچد. دخترها ي حسن و ابي، زير نظر ننه مارال، در حال كوك زدن و آماده كردن پارچه ها براي دوخت مي باشند. مش اسد كه بيرون رفته بود با در دست داشتن جعبه ي شيريني بزرگي بر مي گردد و در زير طاقي به افروز مي پيوندد:

-       بيا بابا! افروز، اين شيريني،(جعبه را در دست پسر مي گذارد) چك ات هم نقد شده، (بسته اي پول به دختر مي دهد) يه موقع واسه خريد،كم نياري، بقيه شم گذاشتم تو حساب

افروز، تشكر كرده و پول را لاي روسري اش مي پيچد.:

-         چيه خانمم؟ حالت خوش نيست؟

اين را دوباره مش اسد مي پرسد. افروز زيرلب مي گويد:

-        خوبم بابا!

و بلند مي شود، صدا مي زند:

-        شهلا، نرگس، آماده شد

-         آره افروز جون! دارم بسته بنديش ميكنم، كاش ما هم از اين كاغذ ماغذاي رو لباسا داشتيم!        

افروز، مش اسد را در جريان كار جديد شيرزاد قرار مي دهد:

-       … صبح بايد بره، اما قبلش بايد بريم واسش يه كفش درست حسابي بگيرم (گويا در يك لحظه تصميم گرفته است) بابا، بچه ها را وردار بريم گمرك! (دست هايش را به هم زده و داد مي زند) بچه ها، كار باشه واسه بعدِ ناهار، ميريم تا گمرك!

در يك آن سكوت كامل در آن فضا حكمفرما مي شود، دختر اين بار آهسته تر مي گويد:

-         همه! يعني: عشرت، طلعت، مهوش، مينا و مهناز و بقيه… دِ، زودباشين ديگه!

هياهويي بلند مي شود. مش اسد به شيرزاد مي گويد:

-         يه گوني وردار! لنگه ي راست دم پایي يا كفش، ممل و حيدر و عمو رجب و ننه مارال، رو هم بريز توش

بچه ها رديف شدند و مش اسد سر صف و شيرزاد در انتهاي آن قرار گرفتند و از گرمابه خارج شدند. پرستو و پيمان محكم دست افروز را چسبيده و دختر را براي لحظاتي از افكار آزار دهنده خلاص كردند. اتوبوس واحد قبل از ميدان رازي ايستاد و جمع 12 نفره ي آنان پياده شدند. مش اسد، بچه ها را دور هم جمع كرد:

-        دست همو ول نكنين!ها!

هنوز بقيه از علت اين گردش خبر نداشتند و زماني كه افروز مقابل دكان كفش هاي دست دوم ايستاد، تازه متوجه موضوع شدند. تمام بچه ها بجاي كفش دم پائي پوشيده بودند و با حسرت به كفش هاي واكس خورده ي تك سايز و دست دوم نگاه مي كردند. چند تا از مغازه ها را تماشا كردند و افروز هيچ كدام را نپسنديد او مي خواست همه كفش ها را از يك جا بخرد تا بتواند تخفيف حسابي بگيرد. به آن سوي ميدان رفتند و در دومين مغازه افروز با فروشنده صحبت كرد:

-         ببين داداش! كفش دست دوم نمي خوام! تك سايز استخون دار باشه كه تا شب عيد دووم بيارن!

فروشنده با عجله «داريم داريم» ي گفت و به ته مغازه دويد. مش اسد پشت سرش داد زد:

-         اگه بد باشه همه ي اينا رو ميريزم سرت، ها!

شيرزاد، گوني در دست، خود را جلو كشيد:

-        اول مال كوچيكا را بيار!

گوني را به طلعت سپرده و به كمك مغازه دار رفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...