ملکـه - قسمت 35

فروشنده ي مسن، از هر قفسه اي جعبه ي كفشي را بيرون مي كشيد:

-       اين سايز 25 مال اون پسر كوچيكه، اينم ماله دختره، سي يه! (جعبه ها را به دست شيرزاد و او به مش اسد و افروز مي دهد) آها اينم…

افروز، مدل كفش هاي دخترانه را براي طلعت، عشرت، شهلا و نرگس و مينا نمي پسندد اما بقيه ي خريد را تائيد مي كند. شيرزاد و مش اسد مشغول انتخاب كفش از روي لنگه هاي داخل گوني براي آنها كه حاضر نيستند، شدند افروز و دخترها هم از فرصت استفاده كرده و از مغازه ي بغلي بقيه ي خريد را انجام مي دهند. افروز و شيرزاد، از هنر چانه زني استفاده كرده و همزمان با هر دو فروشنده كلنجار مي روند. رقابت بين مغازه ها به نفع آنان تمام شده و كفش ها را به بهاي نازلي خريداري مي كنند.

هنوز از مغازه دور نشده اند كه افروز از برادرش مي خواهد كفش جديدش را به او نشان دهد، اما پسر مي گويد براي خودش چيزي نخريده است. افروز عصباني از تمام شدن پول هايش، بر سر او فرياد مي كشد. فروشنده ي اولي، كه ناراحتي دختر را مي بيند، كفش ساقه دار پسرانه اي را به شيرزاد مي دهد:

-         بپوش پسرم، ببين اندازته (شيرزاد كفش ها را مي پوشد، افروز خم شده و كفش ها را وارسي مي كند) ايتالياييه! چرم اصله، مرگ نداره (افروز با خشونت كفش را به پاي برادرش اندازه مي كند) اندازته؟ (افروز بلند مي شود) ببر پسرم، مباركت باشه!

اصرار شيرزاد و خواهرش براي پرسيدن قيمت كفش بجائي نمي رسد و مرد فروشنده آن را هديه ي خودش به پسر عنوان مي كند. در مسير برگشت و داخل اتوبوس، شيرزاد از نگاه و دسترس افروز دور مي ايستد اما خواهر كه تاب ناراحتي او را ندارد، به سوي اش رفته و او را در آغوش مي گيرد و مي بوسد.

به خانه كه رسيدند، بساط ناهار حاضر و سفره پهن بود. ننه مارال و عمو رجب مثل بچه ها از ديدن كفش هايشان خوشحال شدند. افروز، زودتر از بقيه از غذا دست كشيد. دفترچه ي يادداشت اش را از داخل كوله بيرون كشيده و نوشته هايش را مرور كرد:

-          سلوفان بسته بندي، آرم خارجي، مارك رنگي، شماره ي خارجي… .. اينا رو از كجا بيارم

شهلا و شيرزاد را صدا زد و خواسته هاش را با آنان در ميان گذارد:

-          فكر كنم واسه اين شماره ها بايد بريم سراغ اصغر مهر ساز! اما بقيه ش چي؟

شيرزاد در مورد جنس سلوفان سوال مي كند، شهلا، نرگس را صدا مي زند:

-          اون نايلون روسري ات رو بيار!

افروز، كاغذهاي تبليغاتي لباس هاي جين را كه از كف بازار برداشته، از كوله بيرون مي آورد:

-          بقيه شم مثل ايناس

مش اسد كه بي سر و صدا در كنار آنها نشسته نگاهي به آرم هاي كاغذي مي اندازد و در حالي كه نرگس، نايلون روسري اش را به شيرزاد نشان مي دهد، جنس كاغذها را از افروز مي پرسد، او جواب مي دهد:

-          مقواس بابا!

جمع آنان به شيرزاد خيره مانده اند كه مانند يك كارشناس خبره نايلون روسري را زير و رو مي كند، او ناگهان بلند مي شود: «اين با من!»ي گفته و شتابان از سكوي زير طاقي پائين مي پرد. مش اسد نيز بلند شده و پشت سر پسرفرياد مي زند:

-         هوي، شيرك واسا منم ميام

با بيرون رفتن آن دو، بقيه به سر كارشان بازگشتند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...