ملکـه - قسمت 37

دم صبح بود كه افروز از خواب پريد. اين چند شب مدام خواب مي ديد، روياي سفر به دريا و جنگل، بالا رفتن از كوه و سقوط به دره و حضور فرزاد و رقيه، در خواب هايش تكرار مي شد. پتو را روي برادرش كشيد. به ياد مادر افتاد، خاطره ي كمي از پدر داشت و بيشتر مادر را به ياد مي آورد. زني با قامتي شكننده اما پركار و مهربان. خياطي زبر دست و ماهر كه تا دو سال پيش، او و شيرك را با درآمد دوخت و دوز بزرگ كرد و پس از بيماري كوتاه مدت و قبل از مرگش آنان را به دست مش اسد سپرد.

«مادر» اين كلام را بارها تكرار كرد، آرزوي ديدار مادر را داشت، به چهره ي شيرزاد نگاه كرد و به ياد آخرين خاطره اش افتاد:

-      دخترم، افروزم، هر بار كه دلت براي مادر تنگ شد به چهره ي شيرزاد نگاه كن!

ساعتي به مرور خاطراتش پرداخت و با تابش اولين اشعه ي آفتاب از سوراخ وسط گنبد از جا برخاست. از زير طاقي كه بيرون آمد، مش اسد را در حال بيرون رفتن ديد، لبنخدي زده و با خود گفت:

-       بابا اسد از همه سحر خيز تره، يه دفعه نشد زودتر از او بيدار بشم!

از دوش گرفتن كه برگشت، همه بيدار شده بودند و صبحانه ننه مارال با نان سنگك تازه ي مش اسد آماده بود. از هر مدل لباس نوزادي، نمونه اي را برداشته و به اتفاق شيرزاد بيرون آمد. برادرش را در بازار به دست مشد اكبر سپرده و با نشان دادن نمونه ها كه مورد تحسين مرد قرار گرفت، در مورد يافتن مشتري با او مشورت كرد.

با گردشي سريع در بازار، قيمت خريد كسبه را پائين تر از حد يافته و آنجا را ترك نمود. خيابان جمهوري و ساختمان پلاسكو، دو مسير بعدي او بودند اما چند نفري كه در اين مكان ها مايل به خريد توليدات او مي شدند، عليرغم اذعان به كيفيت خوب لباس ها، بهاي كمي را پيشنهاد مي كردند. پياده از چهارراه جمهوري به سمت خيايان سميه و بهار رفت.

با پرسش از فروشگاه ها و در صورت تمايل به خريد، وارد شده و نمونه ها را عرضه مي كرد. فروشگاه بسيار بزرگي كه تبليغات گسترده ي آن از ابتداي خيابان به چشم مي خورد، توجه اش را جلب كرد. جلوتر رفت و با ديدن تابلوي «فروشگاه كودك» و تصوير كودكي لخت در ميان تخت، لبخند زنان وارد فروشگاه شد. دختر فروشنده، پس از گفتگوي كوتاهي او را به سمت ميزي در انتهاي فروشگاه هدايت كرد. خانم شيك پوشي كه سرگرم بازي با كودكي نشسته در روروك بود، با برخورد مناسبي، تمايل اش را به ديدن نمونه ها ابراز كرد. افروز نمونه ها را بر روي ميز گذارده و زن، با زدن عينك، هر يك از لباس ها را با دقتي وسواس گونه تماشا مي كرد.

روروك، به پاي افروز برخورد كرده و او را متوجه كودك كرد. پسرك تپل با صورتي گوشتالود، دست هايش را به طرف او گرفته و با گفتن: «اِ اِ» مي خنديد. افروز، خم شد و به بازي با كودك پرداخت. با شنيدن خنده هاي بلندكودك، مادرش، بررسي نمونه ها را نيمه كاره گذاشته و به تماشاي آن دو پرداخت. دقايقي گذشت و با پائين آمدن دو مرد از پله هاي پشت ميز، افروز به خود آمد.

زن، شادمان از خنده هاي كودكش رو به مردي كه عقب تر ايستاده بود گفت:

-         ايرج، بيا اين نمونه هاي خانم را ببين، كارهاي قشنگي هستند

مرد، با بي تفاوتي اولين نمونه را از همسرش گرفت اما بعد از بررسي اوليه آن را به مرد همراهش نشان داد: «كريم، تو هم اينو ببين» هر دو مرد، سرگرم ديدن نمونه ها و گفتگوي آهسته اي شدند. زن، خودش را «فاطمه» معرفي كرد و با لحني خودماني، با افروز، به صحبت پرداخت.

پسر كوچولو، محور بحث خانم ها بود و فاطمه در مورد شيطنت و بي خوابي هاي شبانه كودك حرف مي زد كه  ايرج، حرف او را قطع كرد:

-        ببخشيد، خانم، اين لباس ها را به فروشگاه ديگري هم فروختين؟

-       نه آقا، كار اصلي من توليد لباس هاي مجلسي زنانه ست و در اين مورد، ميتونين از فروشگاه ارسطو  در زرتشت و آقاي فردالي تحقيق كنيد.

كريم، با شنيدن نام فردالي جلوتر آمد:

-        پس شما رقيب خانم ميناسيان هستين؟

خنديد و به ايرج نگاه كرد:

-        ذكر خير ايشان را شب گذشته از آقاي فردالي شنيدم

زن و شوهر نگاهي با يكديگر انداخته و ايرج با اشاره ي همسرش وارد معامله شد. با كمي چانه زني و با پادرمياني كريم، بر روي مبلغ توافق شد اما ايرج شرطي را براي اين همكاري تعيين كرد:

-         خانم! شرط من اينه كه اين توليدات فقط به فروشگاه ما تحويل و در اينجا عرضه بشه!

افروز خنديد و گفت:

-     اين يعني انحصار! و خريد و فروش انحصاري تابع شرط ديگري هم هست، بله آقا ايرج، اون شرط هم درصدي از فروش شما هستش؟       

ايرج در جا خشك اش زد و كريم با دهان باز، شروع به دست زدن كرد:

-        براوو خانم جوان! عالي بود

فاطمه هم كه از پيشنهاد دختر شگفت زده شده بود، با تعجب به او نگاه كرد:

-       بارك الله! اِنقده جوون و اينقده ماهر! خريد و فروش را از شما مردهام بهتر بلده!

ايرج كه از بهت زدگي خارج شده بود، مشتي نمايشي حواله ي دوستش كه قهقهه مي زد، كرد و گفتگوي دوباره اي را با افروز آغاز كرد. اين بار توافق آنها ديرتر به دست آمد و در انتها، بر روي نيم درصد از فروش توافق شد. دختر جوان، با عجله به طرف گرمابه به راه افتاد زيرا مي بايست ظرف 4 روز بخشي از سفارش را آماده مي كرد. در طول ساعات اوليه صبح، اميد داشت بتواند به ديدار رقيه و فرزاد برود اما حجم كار، اجازه ي اين خواست قلبي را نمي داد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...