ملکـه - قسمت 38

درب گرمابه را مش اسد به رويش باز كرد. پيرمرد با ديدن چهره ي دختر، بادبزن اش را بالا گرفت:

-      شيري نه؟

خنده ي افروز، موجب حركت سريع بادبزن شد:

-      حقا كه خواهر شيركي!

وارد رختكن كه شدند، بوي تند پياز بدجوري شامه ي دختر را آزار داد:

-       اوه اوه اوه! بابا اسد پياز فروشي زدي؟

پيرمرد جوابي نداده و زودتر وارد دالان شد. چند دقيقه بعد، قضيه برايش روشن شد،

-       دسته گل حيدره!

اين را ننه مارال كه در حال سرخ كردن پيازها بود گفت. مرد گنده، براي سفارش مشتريان اش، يك وانت بار پياز خريده بود كه بايد سرخ و خشك مي شد. عمو رجب، اشك ريزان پيازها را خرد مي كرد ولي خبري از حيدر نبود. دخترها كه خياطي را رها كرده و دور افروز جمع شده بودند وقتي خبر فروش لباس ها را شنيدند، هياهوي غريبي به راه انداختند. افروز كه فضا را ناجور مي ديد، خياطي را تعطيل و همه را به كار كشيد:

-       ياللا، مهوش و مهناز پيازها را بشورن، طلعت و نرگس برن كمك ننه مارال، سه ديگه بشين، (داد زد) بابا اسد، قابلمه و گاز مي خوايم، خب، دِ برو شهلا، با اون باباي اژدها دارت! تو با عشرت و مينا پيازها را خرد كنيد، اون دو تا بچه را از توي آب در بيارين.

مش اسد، قابلمه بر سر برگشت و موجب خنده ي بچه ها شد. كار دسته جمعي. پس از صرف ناهار،نيز ادامه يافت. غروب شده بود كه شيرزاد برگشت، ننه مارال، ساندويچي از نان و پياز برايش درست كرد و او در حال گاز زدن و خوردن در كنار خواهرش نشست:

-        خواهر، امروز با هركي تو راسته حرف مي زدم از اين آقا فرزاد تعريف مي كردن

افروز، بقيه ي كار را به شهلا سپرد و در كنار برادر قرار گرفت:

-        خب؟

شيرزاد، لقمه را فرو برد و ادامه داد:

-       ميگفتن، با اينكه دستش تنگ بوده، تا مي تونسته به همه كمك مي كرده، مشد اكبر كه چپ ميره و راست ميره، ميگه آقا فرزاد!. آخه، خودشم كارگر باباي اون بوده، يه پيرزني هم اومد دم مغازه سراغشو گرفت، وقتي داستانو شنيد زد زير گريه، مي گفت سال هاس كه حاجي و پسرش خرج اون رو مي دادن، از هيچي خبر نداش. مشد اكبر كه بهش گفت، پيرزن از غصه افتاد رو زمين، حالش كه جا اومد، گريه كنون مي رفت و دشمناشون رو نفرين مي كرد

مش اسد، جلوي زير طاقي نشسته و به صحبت هاي پسر گوش مي داد، وقتي ناراحتي را در چهره ي دختر ديد، شيرزاد را صدا زد و او را با خود بيرون برد. آخرين پيازها، ساعت 9 شب درون قابلمه سرخ مي شد كه تلفن حمام زنگ زد. فردالي بود و خبر پيدا كردن پارچه هاي سفارشي افروز را مي داد. براي ديدن نمونه ساعت 9 صبح قرار گذاشتند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...