ملکـه - قسمت 39

زودتر از همیشه رسیده بود. دلش می خواست رقیه آنجا باشد، تا بتواند ساعتی را با او بگذراند. سر چهارراه که رسید، احساس کرد، کسی صدایش می زند. به اطراف نگاه کرد، هیچکس متوجه او نبود. از پشت شیشه ی بانک به ساعت نگاه کرد. چند دقیقه ای به هشت مانده بود. گشتی در آن حدود زد، خبری از دخترک نبود. کنار ایستگاه اتوبوس نشست و در انتظاری طولانی به رفت و آمد مردم نگاه کرد. خیره ماندنش به پوشش خانم ها، واکنش های جالبی در پی داشت. اولین عکس العمل، از سوی خانمی که مانتویی به رنگ سبز و با طرح معروف به سیو، پوشیده بود، نشان داده شد. خانم مزبور که از آن طرف چهارراه به این سمت می آمد، آزرده از نگاه ممتدِ افروز، با تندی به سوی او رفت:

-         ما همدیگه رو میشناسیم؟

-         نه خانوم! من...

-         خوبه! چون منم تا حالا شما رو زیارت نکردم، پس چرا زل زدین به من؟

-         آه، ببخشید، عذر میخوام. من...

-         اینگار شما جداً زشته! نشستین اینجا و بِروبِر به من نگاه می کنین!                                       

-         بازم عذر میخوام اما اینکار من علت داشت.

-         یعنی چی؟ چه علتی؟

افروز با لبخند در مقابل او ایستاد و با گردن کج گفت:

-         راستش دو چیز در شما دیدم که برام جذاب بود! اولیش( حالت خصمانه ی زن کم کم تغییر می یافت) شیوه ی قدم زدن شماست! که به نظرم بی نقص و عالی بود! (صورت زن سرخ و لبخند دوستانه ای چهره اش را پوشاند) وای که چقدر دوست داشتم مثل شما خانومانه راه می رفتم! (دست اش را به طرف او دراز کرد) من افروز هستم، طراح مد و لباس! (دست زن را به گرمی می فشارد) خوشوقت شدم!

-        اوه! وای... نه! منم از دیدن شما خوشحالم. من... من ملیکام (افروز را می بوسد) شما فرمودین! که دو چیز؟

-       بله و دومی، مانتو شماست که با پوشیدن اون جذابیت شما! واقعاً چشمگیرشده! (ملیکا ناباورانه سرتاپای خود را ورانداز می کند) می تونم بپرسم اونو از کجا خریدین؟!

-        بله، چرا که نه؟ (با خوشحالی آدرس فروشگاهی در همان حوالی را می دهد) ... افروز جون از دیدنت خوشحال شدم! تو چه ماهی!

آدرس اداره اش را می دهد و خداحافظی می کند. افروز، به تماشای دور شدن او می نشیند و به تاثیرات حرف هایش در ملیکای بیچاره! نگاه می کند. آن زن که شاید تا کنون هرگز توجهی به راه رفتن خودش نداشته، اکنون با دقت قدم بر می دارد و مدام به لباس و پاهایش نگاه می کند، به صورتیکه یک بار نزدیک است که زمین بخورد.

نفر بعدی دختر جوان و سپید پوشی است که هنگام عبور از جلوی افروز، قدم آهسته می کند و با لبخند می گوید:

-         حیف شد! دارم میرم لندن! برا داداشت، یکی دیگه رو انتخاب کن!

و نفر بعدی دختر کم سن و سالی، شبیه دخترهای سال آخر دبیرستان است که از نگاه های افروز به خنده می افتد و درست جلوی او می ایستد:

-         نگو! که خودم می دونم که خوشگلم! (از لپ افروز نیشگون می گیرد و به صدای بلند می خندد) تو هم که خوشگلی عزیز دلم!

زن و شوهری که تازه به آنجا رسیده اند و در چند قدمی او منتظر اتوبوس هستند، از گفته های دختر به خنده می افتند و با بدگمانی به افروز نگاه می کنند. اتوبوس که می رسد، آن ها می روند و او تنها می شود. با خود فکر می کند که زمان زیادی گذشته است، به طرف بانک سر چهارراه می رود و داخل می شود. آنجا خلوت و بدون مشتری است. به ساعت دیواری نگاه می کند، ده دقیقه ای تا 9 مانده، می خواهد برگردد که چشم اش به دستگاه آبسردکن می افتد. لیوانی آب خنک می نوشد و به سمت درب می رود که صدای یکی از کارمندان بانک متوقف اش می کند:

-         آب سرد که مجانی نمیشه! لااقل یه سپرده باز کن!         

امروز احساس خوبی دارد و دلش می خواهد سربه سر همه بگذارد. بر می گردد و دوباره لیوانش را پر می کند و آن را بالای سر می برد:

-         آق پولکی! آب خنک، برای سوزش خوبه!

خنده ی کارمندان و کف زدن یکی دو نفر از آنان، بدرقه ی راهش می شود. بیرون می آید و به جستجوی رقیه می پردازد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...