ملکـه - قسمت 41

تارا که بارها، پارچه را زیر و رو کرده آن را به مادرش نشان می دهد و با ابراز رضایت از نوع و طرح و رنگ پارچه، می گوید:

-         افروز خانم خوب....

صدایی که می پرسد:

-          چه خبره؟

صحبت او را نیمه تمام می گذارد. لحظه ای بعد، مهدی، پسر خانواده وارد می شود. او که به دلیل طرز ایستادن تارا، افروز را ندیده است، با بابک دست داده و می خواهد آنجا را ترک کند که مادرش او را صدا می زند:

-         مادر جان! مهدی! برای ناهار برمیگردی؟

-         نه مادر، کلی کار دارم (افروز را می بیند و از رفتن باز می ماند) ولی... اعظم خانم یه چایی بهم میدین؟

در مقابل دیدگان متعجب والدینش، دکمه ی کت اش را باز کرده، برمی گردد و روبروی افروز می نشیند و با او احوالپرسی می کند. آقای امکانی با تعجب به او می نگرد. تلفن همراه بابک زنگ می زند و او سرگرم صحبت می شود. عذرا خانم از افروز می خواهد تا لباس مناسبی برای مهشید، بدوزد و دختر خیاط به سرعت اندازه های دخترک را گرفته و یادداشت می کند. در انتهای کار اندازه گیری، دفترچه ی سفارشات را داخل کوله می گذارد که بابک او را مورد خطاب قرار می دهد:

-    ببخشید خانم زندی! الان از فرودگاه تماس گرفتند. با عرض معذرت من باید برم گمرگ مهرآباد. میشه از شما خواهش کنم با آژانس برگردین.

-         شما بفرمائید! من خودم بر می گردم.

بابک از خانواده ی امکانی پوزش خواسته و آنجا را ترک می کند. افروز که کارش تمام شده است، می خواهد خداحافظی کند که سوال تارا او را بر جایش میخکوب می کند:

-    افروز خانم، این آقا فرزاد کیه؟ (توجه همه به او جلب می شود) هنگامه هر دفعه که زنگ میزنه، فقط از اون تعریف میکنه! اون میگفت: فرزاد به خاطر شما چاقو خورده!

افروز به ناچار، قصه ی رقیه و فرزاد را بازگو کرد و در پایان گفت:

-         اون دعوا، به خاطر من نبود! بلکه برای رقیه کوچولو بود!

-         هر چی که هست، این فرزاد خان، بدجوری هنگامه رو هوایی کرده!

اعتراض آقا و خانم امکانی به صورت «هیس!» و «اِ، این حرفا چیه؟» ادامه ی گفتگو را نیمه کاره گذاشت. هنگام خداحافظی افروز، مهدی با بیان اینکه «مسیر منم به طرف زرتشته» با اوهمراه می شود. در طول مسیر، مهدی سعی دارد، باب گفتگو را باز نماید اما چهره ی سخت و نگاه سرد افروز، او را از این کار باز می دارد.

با رسیدن به خیابان زرتشت، خیاط جوان! تشکر کوتاهی کرده و از اتومبیل پیاده شده و زیر نگاه خیره ی مهدی، به فروشگاه لباس می رود. حرف های تارا در مورد توجه هنگامه به فرزاد، سخت او را پریشان کرده است. مذاکره ی با آقا و خانم ارسطو، این بار، کوتاه ومختصر است. افروز که نیاز به تنهایی دارد، شرایط آنان را به سهولت می پذیرد. از فروشگاه که بیرون می آید به یاد رقیه می افتد. چشم می اندازد که دخترک را ببیند اما خبری از او نیست.

چهارراه را که رد می کند، با جمعی که پیاده رو را اشغال کرده اند، مواجه می شود. راه خود را کج کرده و از کنار خیابان در حال عبور است که با شنیدن صدای گریه، تکان می خورد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...